به نام خداوند بخشندهی مهربان
با حمد و ستایش خداوند متعال و سپاس و درود فراوان بر ارجمندترین پیامبر خدا، حضرت محمد| و اهلبیت پاک و مطهر ایشان...
علم ومعرفت یگانه منبعی نورانی برای هدایت بشر به راه راستین بوده و از طریق آنها به هدف حقیقی و سعادت ابدی و دلخواه خود، خواهد رسید، چرا که علم و معرفت عاملی برای شناختن حق از باطل بوده و به وسیله آنها دامنه اختیارات انسان معین میشوند، همچنین در پرتو آنها به راه هدایت و رستگاری که هدف خلقت انسان بوده، رهنمون میشود، بلکه همین علم و معرفت هستند که سبب برتری یافتن انسان بر دیگر مخلوقات، نزد خداوند متعال شده آنجا که در مقام احتجاج میفرمایند: (ﭰ ﭱ ﭲ ﭳ ﭴ ﭵ ﭶ ﭷ ﭸ ﭹ ﭺ ﭻ ﭼ ﭽ ﭾ)([1])، «و [خدا] همه [معانی] نامها را به آدم آموخت سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود اگر راست میگویید از اسامی اینها به من خبر دهید». بنابراین همان گونه که علم میتواند عاملی برای تکامل انسان قرار بگیرد در مقابل، جهل زمینه سقوط او را رقم خواهد زد. در نتیجه، تفاوت مقام و فضیلت هر یک از انسانها در نزد خداوند متعال به سطح علم و معرفت او بستگی داشته و برتری هر یک از آنها نزد خداوند متعال به میزان علم و معرفت او وابسته است، همان گونه که میفرمایند: (ﰈ ﰉ ﰊ ﰋ ﰌ ﰍ ﰎ ﰏ ﰐ)([2])، «خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند و کسانی را که علم به آنان داده شده درجات عظیمی میبخشد». به طور کلی قرار گرفتن جوامع بشری در مسیر شادکامی، آبادانی، شکوفایی و تمام انواع خیر با دستیابی به علم و معرفت، حاصل میشود.
پیامبران، امامان و اولیای الهی در راه نشر علم و معرفت، فداکاری و ایثارگریهای فراوانی از خود نشان دادند، از خود گذشتگیهای بزرگی که هدف از آنها مبارزه با جهل و تاریکی و انحراف بوده و در پی رساندن جوامع انسانی به نقطه کمال شایسته و بایسته آنان صورت گرفتند. بنابراین هدف واقعی پیامبران برای جامعه خود، همانا ترویج علم و معرفت بود و از خداوند درخواست می کردند که پیامبرانی برای جوامع گوناگون بشری بفرستد تا علم و معرفت را در بین مردم گسترش دهند: (ﭵ ﭶ ﭷ ﭸ ﭹ ﭺ ﭻ ﭼ ﭽ ﭾ ﭿﮀ ﮁ ﮂ ﮃ ﮄ)([3])، «پروردگارا! در میان آنها پیامبری از خودشان برانگیز، تا آیات تو را بر آنان بخواند، و آنها را کتاب و حکمت بیاموزد، و پاکیزه کند؛ زیرا تو توانا و حکیمی و بر این کار، قادری»، و خداوند در جواب درخواست آنان فرمودند: (ﯣ ﯤ ﯥ ﯦ ﯧ ﯨ ﯩ ﯪ ﯫ ﯬ ﯭ ﯮ ﯯ ﯰ ﯱ ﯲ ﯳ ﯴ ﯵ ﯶ ﯷ ﯸ ﯹ ﯺ ﯻ)([4])، «خدا بر اهل ایمان منّت گذاشت که رسولی از خودشان در میان آنان برانگیخت که بر آنها آیات او را تلاوت میکند و آنان را پاک میگرداند و به آنها علم کتاب (احکام شریعت) و حقایق حکمت میآموزد، و همانا پیش از آن در گمراهی آشکار بودند»، که طبق این آیه کریمه، فقدان علم و معرفت، موجب ضرر و زیان بزرگی میشود.
علاوه بر آن امامان در ادعیه خود، از خداوند درخواست علم و معرفت برای خویش مینمودند: «وَاملأ قُلُوبَنا بِالْعِلْمِ وَالمَعْرفَةِ»([5]).
پاسداشت آن فداکاریها در گرو فراگیری علم و معرفت حاصل میشود، چرا که آن شخصیتهای گرانقدر در راه نشر حق و حقیقت، رواج علم و بصیرت و رساندن نور الهی در بین ما، همه چیز خویش را فدا نمودند تا از تسلط جهل و تاریکی بر جهان ممانعت ورزند.
بنابراین سیره پیامبران و امامان که مالامال از جهاد، پیکار، فداکاری و ایثار بوده، با هدف نشر علم و معرفت در بین جوامع بشری صورت گرفته است، آن سیرهایی که تمام ابعاد و جوانب آن، مملو از علم و معرفت بوده و بزرگان علمی ما، در طول تاریخ برای تصدی مقام حل و فصل مشکلات جامعه خویش و در تمام ابعاد و شؤون زندگی انسانی، از آن سیره مبارک استمداد میجستند.
این روند کلی و قاعده پذیری که بنا نهادیم در بین تمام پیامبران و امامان، امری رایج بوده و سیره نورانی هر یک از آنان منبع هدایت و رستگاری انسانها به شمار میرود، نهایت اینکه روش هدایتگری آنها به جهت شرایط و ویژگیهای منحصر به فرد هر یک از آنان، گاهی اوقات دچار شدت و ضعف میشد که این امر ریشه در تفاوت مسئولیتهایی دارد که بر دوش هر یک از آنها نهاده شده است، همان طور که خداوند میفرمایند: (ﭒ ﭓ ﭔ ﭕ ﭖ ﭗﭘ ﭙ ﭚ ﭛ ﭜﭝ ﭞ ﭟ ﭠ)([6])، «برخی از آن پیامبران را بر برخی دیگر برتری بخشیدیم از آنان کسی بود که خدا با او سخن گفت و درجات بعضی از آنان را بالا برد». پس سیره و روش پیامبر اکرم| هم با دیگر پیامبران متفاوت بوده، همان گونه که این تفاوت در بین سیره امامان، امری بدیهی بود همانند برتری داشتن اصحاب کسا بر دیگر امامان.
امام حسین×، آن شخصیت والا در علم، معرفت، جهاد و ایثار، از اصحاب کسایی بودند که احادیث متعددی در فضیلت و برتری آنان بر سایر آفریدگان، وارد شدهاند. آن امام همامی که برای بقای نور الهی که خداوند اراده کرده تا هرگز به خاموشی نگراید، همه چیز خویش را فدا نمود، تا از ایثار و فداکاری ایشان سرمشق گرفته و ماندگار شویم.
سیره و زندگینامه این شخصیت بزرگوار که جای جای این عالم هستی را در بر گرفته، همواره و در طول تاریخ، الهامبخش ارزشهای آرمانی برای انسانهای آزاداندیش، در جهت پایهگزاری زندگی شرافتمندانه خویش بوده و هست. ارزشهای علمی و معرفتی همچون عزت، استقامت و صبر در مقابله با ظلم و ستم، که علمای بلندآوازه ما در مسیر رساندن آنها به جوامع بشری، که تشنه و شیفته آنها بوده و هستند، تمام سعی و تلاش خویش را به کار گرفته و از تنها سرمایه و عمر خویش در این راه مایه گذاشتند. مجاهدتهای طاقتفرسای آن بزرگواران، به حق سزاوار تقدیر وستایشی در خور آنهاست، چرا که در راه رسیدن به این هدف شرافتمندانه، از بذل گرانبهاترین اوقات عمر شریف خویش و پرپر کردن گل سرسبد عمر خود، دریغ نورزیدند.
اما با این حال، این امر نبایستی مانع کندوکاو علمی در دریای بیکران معارف حسینی، تا چه رسد به معارف سایر اهلبیت، که از دید پیشینیان مغفول مانده، شود زیرا با وجود تمام آن تلاشهای شایسته، باز هم مواردی میتوان پیدا کرد که همچنان بکر و دستنخورده باقی ماندهاند و موارد کمی هم نیستند، بلکه اگر بگوییم اینها بیشتر از آنی است که علمای ما در شرح و تفسیر آن قلمفرسایی کردهاند، سخنی به گزافه نیست. پس به ناچار، در جهت شناسایی آنها به افراد جامعه، بایستی به شناخت آنها، از طریق تحقیق و پژوهش در زوایا و جوانب متعدد آنها، همت گماشت، تا سرمشقی برای سبک زندگی جوامع انسانی قرار بگیرند و این امر خطیر، مسئولیت افراد ذیربط را دو چندان کرده و ناهمواریهای این راه خطیر را هموار نموده، تا در جهت تکمیل آن تلاشهای مبارکی که از سوی علمای طراز اول و مراجع راستین شیعه صورت گرفته، قدمی هر چند ناچیز برداشته شود.
از این رو آستان مقدس امام حسین×، مبادرت به تخصیص بخش قابل توجهایی از فعالیتها و پروژههای علمی و نظری خویش، به شخصیت امام حسین× و نهضت مبارک ایشان، نمودهاند، چرا که اساسا و در درجه اول، این آستان مقدس حسینی است که تنها نهادی به شمار میرود که اولویت برعهده گرفتن این پروژه علمی و تخصصی را داراست، پس اقدام به کاشت بذر نخستین این پروژه در ضمن فعالیتهای مبارک خویش نمود تا شاهد به ثمر نشستن این بذر مبارک و تأسیس مؤسسه وارث الأنبياء للدراسات التخصصية في النهضة الحسينية وابسته به آستان مقدس امام حسين×، باشد.
این مؤسسه مبارک، نگاهی تخصصی و مبتنی بر تحقیق و پژوهش علمی، به شخصیت امام حسین× و نهضت مبارک ایشان، داشته تا سیره عطرآگین و سخنان هدایتگر ایشان، از طریق برنامهایی مدون و ابزاری متقن، که توسط متخصصین و پیشگامان این عرصه به رشته تحریر درآمده، مورد بررسی قرار بگیرند و پروسه اعتماد سازی و عمل بر طبق آن برنامه، در ضمن مجموعهای از پروژههای علمی و تخصصی کلید خورد و در نتیجه، هر یک از آن پروژهها متکفل رسیدگی به بعدی خاص از جوانب مهم در نهضت مقدس امام حسین×، قرار گرفت.
شایان ذکر است که ما و حتی دیگران قبل از ما، این ادعا را نداشته و نداریم که به تمام ابعاد و جوانب شخصیت پر رمز و راز آن امام همام و نهضت جاویدان ایشان، احاطه پیدا کردهایم، مگر اینکه نهایت سعی و تلاش خویش را در طبق اخلاص نهاده تا با امکانات ناچیز خود بتوانیم خدمتی هر چند ناچیز در مسیر خدمت به سید و سالار شهیدان نموده و هر چه بیشتر به معرفی اهداف والا و متعالی ایشان، به آیندگان بپردازیم.
بررسیهای مستمر و میدانی مؤسسه وارث الأنبياء از پروژههای علمی صورت گرفته در موضوع امام حسین× و نهضت مقدس ایشان، موجب آن شده تا مجموعه زیادی از پروژههایی که تا به حال، به صورت شایسته و بایسته مورد عنایت قرار نگرفتهاند، شناسایی شوند، در حالی که این پروژها از حیث کمیت و کیفیت دارای اهمیتی دو چندان هستند. بر همین اساس و طبق اولويتبندیهای برنامهریزی شده و مصوب مؤسسه، پروژههایی که از اهمیت فراوانی برخوردار هستند، مورد انتخاب قرار گرفته تا در نتیجه پرداختن به آنها، شاهد نوعی از ابداع و نوآوری در زمینه میراث ماندگار نهضت مقدس حسینی باشیم. این پروژهها عبارتند از:
فعالیت در این بخش بر دو محور استوار است:
محور اول: تألیف
تأسیس این بخش با هدف نگارش عناوین مرتبط با نهضت مقدس حسینی، صورت گرفته است، عناوینی که تا به حال أصلا به آنها پرداخته نشده، یا آنگونه که سزاوار هستند، مورد عنایت قرار نگرفتهاند. همچنین در این بخش به آثار گرانمایه دانشمندان و پژوهشگران مرتبط با عناوین مورد نظر، پرداخته میشود تا از طریق ویراستاری و بررسی علمی آنها، همراه با هماهنگیهای لازم با صاحبان آن آثار، به مرحله داوری علمی رسیده و در مرحله نهایی به چاپ و نشر برسند.
محور دوم: تحقیق و پژوهش
فعالیت در این بخش به تحقیق، پژوهش و گردآوری میراث گرانبهای حسینی اختصاص یافته و بر دو گونه است:
اول: تحقیق در کتابهای مقاتل حسینی که شامل تمام کتب مرتبط با این موضوع میشود خواه که به صورت کتابی مستقل یا اینکه در ضمن کتابی دیگر چاپ شده باشد، آن هم تحت عنوان: (موسوعة المقاتل الحسينيّة) است. و همچمنین در این بخش به رصد و پایش نسخههای خطی که تا الآن به چاپ نرسیدهاند، پرداخته میشود و در این مرحله به جمع آوری تعداد زیادی از نسخههای خطی گرانبها، که اکثر آنها هنوز چاپ نشدهاند تا به دست خوانندگان برسند، اقدام شده است.
دوم: در این بخش، دیگر کتابهایی که در خارج از مؤسسه به رشته تحریر درآمدهاند مورد پذیرش مؤسسه قرار گرفته، تا بعد از ارزیابی علمی آنها توسط هیئت علمی مؤسسه و اجرای برخی از ویرایشهای لازم و کسب صلاحیتهای مورد نظر، توسط مؤسسه به مرحله چاپ و نشر میرسند.
2ـ بخش مجله (الإصلاح الحسيني)؛
این مجله فصلنامهایی تخصصی در نهضت مقدس حسینی است، که به نشر و گسترش آموزهها و افقهای اندیشه حسینی همراه با تمرکز بر تاریخ و تراث آن میپردازد، همچنین به برجستهسازی جوانب و ابعاد انسانی، اجتماعی، فقهی و ادبی آن نهضت مبارک پرداخته و در این زمینه مسیری طولانی را پیموده، به گونهایی که گوی سبقت از مجلههای هم رده خویش، ربوده و سهم وافری در بارور سازی و غنی سازی نظام فکری ما، با ارائه سلسه مباحث علمی و متقن، را به خود اختصاص داده است.
3ـ بخش پاسخ به شبهات نهضت حسينی؛
در این بخش از طریق کاوش در کتابهای منتشر شده از زمان گذشته تا کنون، مقالات، پژوهشها، نشستهای علمی، برنامههای تلویزیونی و از این قبیل، به گردآوری شبهات مطرح شده درباره حضرت امام حسین× و نهضت مقدس ایشان، پرداخته میشود، و بعد از دستهبندی و ترتیب موضوعی، به حسب سطوح علمی مختلف، به آنها پاسخی شایسته داده میشود.
4ـ بخش دانشنامه علمی سخنان امام حسين×؛
این دانشنامه تخصصی برگرفته شده از سخنان امام حسین× در رشتههای گوناگون علمی و معرفتی است، بدین گونه که در ابتدا به جمع آوری سخنان امام× از منابع معتبر پرداخته میشود و بعد از دسته بندی آنها بر حسب انواع تخصصهای علمی، و تطبیق آنها با مسایل روز جهانی، به استخراج نظریههای علمی مطابق با سخنان آن امام همام× مبادرت ورزیده میشود. شایان ذکر است که تا کنون در آن واحد به تألیف دو دانشنامه به زبان عربی و فارسی پرداخته شده است.
5ـ بخش دائرة المعارف امام حسين× (دايره المعارف الفبايی)؛
این دایره المعارف دربرگیرنده هر آنچه که با شخصیت حضرت امام حسین× و نهضت مبارک ایشان از قبیل حوادث، رخدادها، مفاهیم، دیدگاهها، شخصیتها، شهرها، مکانها، کتابها و امثال آنها، در ارتباط است، که همانند دیگر موسوعهها و دایره المعارفها، بر حسب حروف الفبایی مرتب شده است و مشتمل بر سلسه مقالات علمی و معتبر است كه با بیانی مدرن و ساختاری جدید به رشته تحریر درآمدهاند. در این دایره المعارف به استخراج هزاران عنوان الفبایی پرداخته شده تا کادر علمی مؤسسه در این بخش به نوشتن مقالاتی در رابطه با آن عناوین بپردازد، یا اینکه آن عناوین در اختیار دیگر نویسندگان و پژوهشگران قرار میگیرند، تا آنها را موضوع مقالات خود قرار دهند و بعد از انجام ارزیابی و ویرایشهای لازم توسط هیئت علمی مؤسسه، جزء دایره المعارف قرار میگیرند.
6ـ بخش پاياننامههاى دانشگاهی؛
فعالیت در این بخش بر دو گونه است:
اول: گردآوری و پایش مقالات و پژوهشهای دانشگاهی که درباره نهضت امام حسین× به رشته تحریر درآمدهاند و پیگیری آنها از سوی کادر علمی مربوطه در مؤسسه، تا نقایص احتمالی آنها برطرف شده و ویرایشهای لازم صورت گرفته و آماده چاپ و نشر قرار بگیرند.
دوم: تهیه و تدوین موضوعات مرتبط با امام حسین×، از سوی هیئت علمی مربوط به این بخش، که شامل عنوان و چکیده پژوهش میشود، و در اختیار دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد، جهت نوشتن پایان نامهها و مقالات پژوهشی دانشگاهی، قرار میگیرند.
7ـ بخش ترجمه؛
هدف نهایی از تأسیس این بخش، غنی سازی عرصه علمی با استفاده از میراث گرانبهای حسینی است، بدین صورت که هر آنچه که در مورد امام× نوشته شده، از دیگر زبانها به زبان عربی، و از زبان عربی به دیگر زبانها ترجمه میشود و در این بخش، ابتدا به گزینش نوشتارهایی که صلاحیت ترجمه دارند، پرداخته میشود، سپس آنها را ترجمه نموده یا اینکه اگر ترجمه توسط عوامل خارج از این بخش، صورت بگیرد، توسط این بخش بر روند ترجمه آنها نظارت لازم صورت میگیرد.
8ـ بخش رصد و آمار شناسی؛
در این بخش به رصد و پایش تمامی امور مرتبط با شخصیت حضرت امام حسین×، که در کتابها، مجلهها، نشریهها و رسانههای گروهی از قبیل کانالهای ماهوارهایی، سایتهای اینترنتی و امثال آنها، مطرح هستند، پرداخته میشود، تا تصویری روشن از مهمترین امور مرتبط با امام× در همه ابعاد بنمایاند، و این امر به نوبه خود تأثیر شگرفی در شکل گیری سیاستهای کلی مؤسسه و پشتیبانی بخشهای زیرمجموعه آن و سایر مؤسسهها و مراکز علمی در زمینههای مختلف، به دنبال دارد. در این بخش، مجله (الراصد الحسینی) که به صورت ماهانه منتشر میشود، به بیان مهمترین فعالیتها و رویدادهای حسینی در سطح منطقه و جهانی میپردازد.
9ـ بخش کنفرانسها، همايشها و نشستهاى علمی؛
در این بخش به منظور بهرهمندی از پیشگامان عرصه نویسندگی و فرصتها و چشم اندازهای پیش رو، به برگزاری کنفرانسها، همایشها و نشستهای علمی، با محوریت نهضت حسینی، پرداخته میشود، تا در فضایی علمی و در محضر اساتید و محققین و پژوهشگران متخصص در این رشته، مطرح شوند. به همین جهت از دانشمندان و صاحب نظران دعوت به عمل آورده میشود تا به بیان افکار و نظریههای گرانبهای خود، برای کادر علمی مؤسسه، سایر محققین و پژوهشگران و تمام کسانی که علاقمند به این موضوع هستند، بپردازند و از روش فهم نصوص و مطالب حسینی، طبق متدهای مورد قبول آنها در استنباط و فهم روایات، کمال استفاده صورت بگیرد.
این بخش از مؤسسه در برگیرنده کتابخانهایی تخصصی در موضوعات حسینی است، که به منظور بهرهبرداری خوانندگان و پژوهشگران این حوزه، در دو سطح مختلف تأسیسس گردید:
أ) کتابخانه تخصصی حسینی
که شامل نسخههای خطی و چاپ شده میراث حسینی است، که توسط مؤسسه تآسیس گردیده و دارای هزاران کتاب مهم در زمینه تخصصی خود است.
ب) کتابخانه الکترونیکی
کتابخانهایی الکترونیکی که در برگیرنده بیش از 8000 عنوان کتاب، مجله و پژوهش در زمینه موضوعات حسینی است که توسط مؤسسه ایجاد گردید.
11ـ بخش رسانهايی و تبليغات حسينی؛
فعالیت در این بخش بر چند نوع است:
اول: اطلاع رسانی و نشر اخبار، فعالیتها و آثار منتشر شده مؤسسه، در بین دانشمندان، پژوهشگران وخوانندگان محترم، با استفاده از کانالها و دیگر انواع رسانههای گروهی به شکلی وسیع.
دوم: ایجاد کانالهای اطلاع رسانی و گروهها و مجموعههای الکترونیکی در فضای مجازی به شکل فراگیر.
سوم: تهیه و تدوین کلیپهای کوتاه و بلند تصویری با موضوعات مختلف حسینی، به صورت تسلسلی و غیر تسلسلی و مشتمل بر سخنرانی و گفتگوی دو نفره.
چهارم: تهیه و چاپ پوستر و بنرهای تبلیغاتی و نشریات علمی و فرهنگی حسینی.
پنجم: ارتباط با بیشترین تعداد ممکن کانالهای اطلاع رسانی، و گروهها ومجموعههای الکترونیکی در فضای مجازی، به جهت ارائه انواع اطلاعات از قبیل کلیپ، جزوه و پوستر در موضوعات مختلف حسینی، اعم از تاریخ، سیره، فقه، اخلاق، رد شبهات، مفاهیم و شخصیت ها.
سایتی تخصصی است که به پوشش خبری نشریات و رویدادهای مختلف مؤسسه وارث الأنبیاء میپردازد، رویدادهایی از قبیل: کتابها و مجلههای منتشر شده، آثار علمی و فعالیت هر یک از بخشهای زیرمجموعه مؤسسه، کنفرانسها، همایشها و نشستهای علمی، بیان اخبار مرتبط با مؤسسه و چکیده فعالیتهای علمی و رسانهایی آن، علاوه بر ترویج آموزههای حسینی و فرهنگ عاشورایی از طریق سلسله مقالات مختلف و برگزاری مسابقات حسینی و پاسخ به شبهات.
13ـ بخش برگزاری دورهها و تدوين متون آموزشی؛
این بخش از مؤسسه متکفل برگزاری دورههای حسینی و مشتمل بر سلسله مباحث عقیدتی، تاریخی و اخلاقی، برای گروههای مختلف و تمام سطوح علمی جامعه، است، همچنین در این بخش دورههای خاصی برای آموزش فن خطابه برگزار میشوند، لازم به ذکر است که این بخش مسئولیت مهم و بزرگی همچون تهیه و تدوین برنامه آموزشی و متون درسی آن، برای گروههای مختلف جامعه با سطوح علمی ذیل را بر عهده دارد:
اول: تهیه و تدوین برنامه درسی و آموزشی برای مقاطع مختلف دانشگاهی.
دوم: تهیه و تدوین برنامه درسی و آموزشی فن خطابه.
سوم: تهیه و تدوین برنامه درسی و آموزشی برای عموم افراد جامعه.
چهارم: تهیه و تدوین برنامههای فرهنگی و عمومی.
14ـ واحد خواهران؛
در این بخش از مؤسسه به فعال کردن نقش زن مسلمان در منظومه فکری حسینی، با استمداد از کادر علمی متخصص و بانوان دانشمند و نویسنده مذهبی و دانشگاهی، پرداخته میشود و از این آثار علمی بانوان، در سایر بخشهای مؤسسه استفاده میشود. همچنین در این واحد، به آموزش و پرورش بانوان پژوهشگر و نویسنده، با استفاده از سلسله کارگاههای آموزشی و عملی، منطبق بر روشی معاصر در فن نویسندگی، پرداخته میشود.
15ـ بخش فنی؛
در این بخش به چاپ و نشر آثار حسینی که توسط مؤسسه صادر شده است، پرداخته میشود، بدین گونه که با استفاده از برنامههای الکترونیکی پیشرفته و تحت نظارت کادر فنی و متخصص، به طراحی جلد کتابها و دیگر نشریهها، پوسترهای تبلیغاتی، جزوههای علمی و فرهنگی، طراحی صفحات و سایتهای اینترنتی، تنظیم تبلیغات صوتی و تصویری و دیگر امور فنی که مورد نیاز تمامی اقسام و بخشهای مؤسسه هستند، میپردازند.
همچنین پروژههای دیگری هستند که در آینده نزدیک به آنها پرداخته میشود، إن شاء الله تعالى.
اشعار این کتاب از اهمیت بسیار زیادی برخوردار هستند؛ زیرا آنها صرفاً مجموعهای از اطلاعات روزمره، با ساختاری شعرگرایانه یا تصاویر شاعرانهای هماهنگ با احساسات، تخیلات اغراق آمیز شاعر و یا زبان حالی برای تحلیل سخن، نیستند؛ بلکه این اشعار علاوه بر این، دربرگیرنده مضامین والای شعری، استعارات، تشبیهات و کنایههایی شیوا هستند. شاعر این مجموعه در صدد تألیف کتابی مستقل با این موضوع بوده و در این راستا توانسته است در مدت زمانی بیش از چهار سال به مطالعه و تحقیق پیرامون شخصیت امام حسین× و نهضت مبارک ایشان بپردازد.
بر همین اساس در مقدمه کتاب میگوید: «مدت چهار سال مداوم به مطالعه آن مآخذ پرداخته، فیشها ویادداشتهای قابل ملاحظهای از حاصل مطالعات خود فراهم آوردم. انبوه یادداشتها، ترغیبم میکرد که بر اساس تألیف وتنظیم آنها، کتابی تحت عنوان قیام حسینی منثور را به رشته تحریر در آورم؛ ولی تذکر یکی از یاران سخن سرای من، مبنی بر اینکه نفوذ و دوام هر مطلبی در قالب شعر در یادها وافکار عمومی بیشتر است تشویقم کرد که خلاصه وما حصل مطالعاتم را در قالب مثنوی به صورتی که ملاحظه خواهید فرمود به نام نیمروز عاشورا عرضه نمایم».
با توجه به اهمیت مجموعه اشعار این کتاب، حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی+ به مؤسسه وارث الأنبیاء، توصیه نمودند که به تجدید چاپ این کتاب ارزشمند بپردازند.
ایشان به طور مداوم بر صحت مطالب موجود در کتاب تأکید نموده و اعتقاد داشتند این اشعار حاوی حقایقی فراوان در زمینه نهضت مبارک حسینی است.
بنا به توصیه حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی+، مؤسسه وارث الأنبياء اقدام به تنظیم و باز نشر این کتاب نمود؛ زیرا چاپ قبلی آن توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور به بیش از 32 سال پیش بازمیگردد.
همچنین از حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی+ تقاضا شد تا اشعار حسینی ایشان نیز به این کتاب افزوده شود و ایشان هم موافقت نمودند. در نتیجه، نسخه جدید این کتاب دربرگیرنده اشعار ایشان نیز هست.
امید داشتیم که بازنشر و چاپ مجدد این کتاب، در زمان حیات مبارک ایشان به سرانجام برسد تا تقدیم ایشان گردد؛ ولی رحلت جانگداز آن فقید سعید مانع از آن گردید.
باشد که رحمت ایزدی وغفران ابدی، سلسله شاعران دلباخته حسینی به ویژه مرحوم محمد بیریای آن شیدای گیلانی و همچنین مرجع فقید حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی+، را در برگرفته و با مولای آنها حضرت اباعبد الله الحسین× محشور گردند.
بر خود لازم میدانیم از جناب آقای شیخ عبدالکریم حزباوی نیز بابت بازبینی و ویراستاری این کتاب قدردانی به عمل آوریم.
در خاتمه از خداوند متعال میخواهیم که برکت و فزونی خویش را قرین مجموعه فعالیتهای ما قرار دهد؛ که او شنوا و اجابت کننده است.
هيئت علمى
مؤسسه وارث الانبياء
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
قال الإمام الصادق×: >مَنْ قالَ فينا بَيْتَ شِعْرٍ بَنَى اللهُ تَعالى لَهُ بَيتاً فِى الْجَنَّةِ<
هر آن کسی که بیت شعری درباره ما اهل بیت^ بسراید، خداوند متعال به ازای آن بیت، منزلی در بهشت برای او بنا خواهد کرد.
ذوق و قریحه از آیات بزرگ خداوند متعال است که در برابر دیگر نشانههای حضرت حق جل جلاله در آسمانها و زمین، از هيچكدام از آنها كمتر نيست، بلکه برای بسياری، بالاتر و هدایتکنندهتر است.
بسا برای اهل بینش و معرفت، درک و لذّتی كه از تلاوت يكی از آيات قرآن كريم یا شنيدن خطبههای حیاتبخش اميرالمؤمنين× و یا قرائت ادعیه سعادتآفرین امام سجاد× حاصل میشود، از تماشای سبزه و گلزار و سیر در آفرینش آسمانها و کهکشانها فراهم نمیگردد.
همانطور كه هر کدام از آيات خداوند متعال در آسمانها و زمين، كتابی بزرگ و معرفتبخش است، اشعار شاعران موحّد و ولایی، در ستايش خدا و بيان عظمت آفرینش الهی و مدایح و مراثی پيغمبر مکرّم و اهل بيت آن حضرت صلوات الله عليهم اجمعين به خصوص حضرت سید الشهداء ارواحنا فداه، بینشبخش و موجب هدایت و سعادت است.
از جمله این اشعار، سرودههای روحافزا و والای شاعر ارجمند مرحوم محمّد بیریای گیلانی است. آن شاعر عزیز، در ایام جوانی والد مکرّم ما مرحوم آیت الله العظمی صافی گلپایگانی رضوان الله تعالی علیه، خدمت والد معظّم ایشان در گلپایگان رسیده بود و آشنایی مرحوم آقای والد با اشعارشان، از همان دیار و زمان بود.
حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی در طول حیات با برکت خویش و به خصوص در این اواخر، اشعار ایشان به ویژه راجع به حضرت سید الشهدا× و اصحاب آن حضرت^ را مکرّر میخواندند و اشک میریختند و تحسین میکردند.
کتاب پیش رو با نام «نیمروز عاشورا» اشعار حسینی مرحوم بیریای گیلانی است و مخصوصاً در این دو سال اخیر، از کتبی بود که همیشه مورد مطالعه و تحسین و تقدیر آیت الله والد قرار داشت.
انس با این دیوان ارزشمند که حاصل چهار سال مطالعه عمیق شاعر گرانقدر درباره نهضت جاودان عاشوراست، انسان را بیاختیار، راهی وادی پر سوز و گداز کربلا میکند و با کولهباری از معرفت، توفیق زیارت قلبی حضرت سید الشهداء و اصحاب با وفای آن حضرت^ را نصیب انسان میسازد.
الحمد لله هم اکنون این مجموعه گرانبها به توصیه مرحوم آیت الله والد اعلی الله مقامه به مسئولان محترم عتبه حسینیه علیه آلاف التحیة و الثناء در زمان حیات مبارکشان، جهت طبع و نشر آماده شده است؛ به امید آنکه کام تشنگان صهبای ولایت را سیراب و قلبشان را از پرتو معارف حسینی منوّر بسازد.
گرچه جای آن فقیه عالیقدر برای شنیدن بشارت طبع مجدّد این اثر گرانسنگ خالی است، امّا اکنون که در حرم ملکوتی و ملائکپاسبان حضرت اباعبد الله الحسین× آرمیده است، از ثواب طبع و نشر آن در خوان کرم حضرت امام حسین× بهرهمند خواهند شد.
در پایان از خداوند متعال مسئلت دارم مرحوم آیت الله العظمی صافی گلپایگانی+ و شاعر ولایی مرحوم بیریای گیلانی را با اصحاب حضرت ابوالاحرار اباعبد الله الحسین× محشور فرماید و توفیقات مسئولان بزرگوار عتبه حسینیه را در خدمت به معارف ناب حسینی بیش از پیش بگرداند.
الداعی محمد حسن صافی
رمضان المبارک 1443
پیشگفتار: «انگیزه تصنیف وتنظیم این منظومه»
پیشگفتار: «انگیزه تصنیف وتنظیم این منظومه«
از دوران خرد سالی، با عنایات خداوند متعال، و به تناسب ظرفیّت فکری و عقیدتی و امکانات مالی و پرورشیِ خانوادهٔ متدیّنی که در آن متولد شده و نشو و نما مییافتم؛ با شخصیت عظیم حسین× به قدر تفکر و تصور کودکانهٔ خود آشنا شدم. پس از آن بر مبنای اطلاعات و معلوماتی که درباره خلق و خو و زندگی و رشد و تربیت و ایمان و اخلاص و سایر خصوصیات روحی و معنوی آن حضرت کسب کردم، سعی من بر این شد که تصویری به عظمت هستی، با قدسیت ملائک به صلابت کوهها و بسیاری صفات غیر بشری، از مجموع موجودیت آن امام بزرگوار، در ذهن خویش ترسیم نمایم و با چنین تصور و ترسیم ملکوتی، دفعتاً با این سؤال روبرو میشوم که چرا بزرگمردی مثل امام حسین× که در دوران صباوت، مصاحب محبوب ولا ینفک پیامبر عظیم الشأن اسلام’ بوده، دانش و خرد و شجاعت و فصاحت و نیروی روحی و جسمی را از پدری مانند علی× به میراث برده، در دامن بانوی بی نظیر عالم، یعنی مادری چون فاطمهٔ زهرا÷ با آن همه عصمت و طهارت پرورش یافته؛ دنیا و همهٔ ما فیها را به هیچ گرفته است، ناگهان برمیخیزد و دست به کاری میزند که یقین دارد خون خودش و فرزندان و برادران و یاران بزرگوارش بر سر آن کار ریخته خواهد شد؟!
هر چه بزرگسالتر میشدم، با توجه به اینکه دسترسی به هیچ منبع و مأخذی نداشتم، پاسخ این سؤال برایم مشکلتر مینمود. میدانستم روز عاشورا در صحرای کربلا، جنایات و فجایعی از جانب کوفیان به وقوع پیوست، مصائب و بلایایی بر امام× و یاران و اهل بیت مطهرش^ فرود آمد که هیچ کس را یارای انکار و نفی آنها نیست، امّا از طرف دیگر احساس میکردم که همهٔ مسألهٔ قیام خونین عاشورا همین یک بُعد جنایت و مصیبت نبوده، بلکه ابعاد و اهداف بزرگتر وعالیتر هم داشته که متأسفانه تحت الشعاع همین یک بُعد جنایت ومصیبت قرار گرفته است. به اینجا که می رسیدم درد میکشیدم و رنج میبردم. گفت و شنود و حتّی بحث و جدل با افراد و اشخاصِ آگاه و نا آگاه نیز مرا به جایی نمیرسانید، و دردی از من دوا نمیکرد، و گرهی از مشکلات فکریَم نمیگشود.
خوشبختانه در سال 1343 شمسی مأموریت من به اصفهان از جانب بانک بیمهٔ ایران برای تأسیس شعبهٔ بانک در آن شهر و پس از آن دعوت از من به خدمت در دانشگاه جدید الحیات اصفهان در اوایل سال 1348 فرصت مغتنم و مُوسَّعی در اختیارم گذاشت که از طریق کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه، مقاتل و منابع و مآخذ فراوانی در ارتباط با نهضت عظیم حسینی در دسترسم قرار بگیرد. از این فرصت مغتنم به توفیق الهی کمال استفاده را کرده، ومدّت چهار سال مداوم به مطالعهٔ آن مآخذ پرداخته، فیشها ویادداشتهای قابل ملاحظهای از حاصل مطالعات خود فراهم آوردم.
انبوه یادداشتها ترغیبم میکرد که بر اساس تألیف و تنظیم آنها، کتابی تحت عنوان قیام حسینی منثوراً به رشته تحریر درآورم ؛ ولی تذکر یکی از یاران سخن سرای من در اصفهان آقای محمدعلی صاعد حفظه الله تعالی، مبنی بر اینکه تأثیر و نفوذ و دوام هر مطلبی در قالب شعر در یادها وافکار عمومی بیشتر است تشویقم کرد که خلاصه و ما حصل مطالعاتم را در قالب مثنوی به صورتی که ملاحظه خواهید فرمود به نام نیمروز عاشورا عرضه نمایم.
خلاصهٔ مستدرکاتم از مطالعات چهار سالهٔ مذکور این است: صحرای کربلا در روز عاشورا، نسخهٔ دوّم یک کلاس عالی الهی که قبلاً فارغ التحصیلان شایسته و لایقی پرورش داده بود. کلاسی بینظیر برای همهٔ انسانها، در جهت آموختن حُریّت، آزادگی، ایثار، پافشاری و استقامت در حق ستانی؛ خلوص عشق وایمان؛ صبر وتحمل در قبال مصائب مقدّر؛ همین. و شما خواننده، عزیز! در جا به جای این منظومه تجلّیات گوناگونی از نکات مذکور در بالا را میبینید؛ با توجه به اینکه کتاب حاضر، دفتر اوّل نیمروز عاشورا بوده وهمهٔ مطالب مربوط به قیام هنوز به نیمه نرسیده است.
بر خود فرض میدانم از همّت والا، صفای ایمان و عقیده، پشتکار، مجاهدت و پیگیری تحسین انگیز جناب آقای حاجی سیّد حسین عابدی رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور در جهت چاب ونشر این اثر، و همچنین از تلاش شبانه روزی دوست دانشمند و گرامی، شاعر جوان و فاضل نیشابور، آقای جواد محقق نیشابوری، و دوست با ذوق و هنرمندم آقای سعید کاویانی وسایر عزیزانی که در راستای چاب ونشر این منظومه، مِنَ البَدوِ الی الخَتم، زحماتی را متقبّل ومتحمّل شدهاند، از صمیم قلب سپاسگزاری کنم.
دربارهٔ متن کتاب، امیدوارم مطلعین و دانشمندان آگاه دل، موارد سهو و قصور را به دیدهٔ عفو و اغماض بزرگوارانه خود نگریسته، در صورت صلاحدید، اینجانب را مستقیماً مورد لطف قرار دهند.
از پیشگاه مقدس حضرت ابا عبد الله الحسین× اجر جزیل برای همگان التماس دارم.
محمد بیریای گیلانی «شیدا»
مرداد ما ه 1370شمسی
نیشابور
|
چون قلم برگِ کتابت ساز کرد |
|
اوّل از نام خدا آغاز کرد |
|
آنکه باشد خالقِ کون و مکان |
|
کار فرمایِ زمین و آسمان |
|
آنکه از وی نیستیها هست شد |
|
هر بلندی پیشِ قدرش پست شد
|
|
روز و شب چشم فلک حیران اوست |
|
روزیِ طیر و سَمَک از خوان اوست |
|
آنکه در آب و گِلم جان آفرید |
|
شمعِ جان را نور ایمان آفرید
|
|
آنکه هر جُنبنده را در خیر و شر |
|
از رگِ گردن بود نزدیکتر |
|
آنکه باشد بی نشان و لا مکان |
|
در دلِ هر ذرّهای دارد نشان
|
|
پهنهٔ هستی محاطِ نورِ اوست |
|
کهکشان خاکستری از طورِ اوست |
|
آنکه بیرون از خَمِ پندارِ ماست |
|
آنکه واقف بر همه اسرار ماست |
|
ذاتِ او کانون پرگارِ جهان |
|
امرِ او متبوع پیدا ونهان |
|
من به هر کاری که کردم ابتدا |
|
خامهام نقشی زد از نام خدا |
|
نام او ناموس آثار من است |
|
لطف او در هر نفس یار من است |
|
آبرویِ هر سخن نامِ خداست |
|
گفتهها بی نامِ او، باد و هَواست |
|
نام او چون باشدم وِردِ زبان |
|
در سخنها دارم از لغزش امان |
|
او مرا محفوظ میدارد زشر |
|
عشوهٔ ابلیس باشد بیاثر |
|
او گشود از طبعِ من بابِ سخن |
|
او مرا آموخت، آداب سخن |
|
عقل را از علم و دین آگاه کرد |
|
عشق را هم بهرِ ما دلخواه کرد |
|
عشق این شیرازهٔ اوراقِ جان |
|
جان بدو مُحتاج و او مشتاقِ جان |
|
عشق این آموزگارِ ماه و مهر |
|
عشق این گهواره جُنبان سپهر |
|
عشق کانونِ حیاتِ کائنات |
|
ناخدایِ چیره بر فُلکِ حیات |
|
عشق این سلطانِ اقلیمِ وجود |
|
زنده از وی هرچه هست و هر چه بود |
|
عشق این معمارِ دلهای خراب |
|
این طبیبِ درد و رنج و اضطراب |
|
جلوهاش بر عقل و بر دانش امیر |
|
جمع از خود رستگان را دستگیر |
|
گه سلیمان را بُوَد نقش نگین |
|
گاه یوسف را شود یار و معین |
|
عشق این هم مَرزِ دنیای جنون |
|
عشق این بر همزنِ صبر وسکون |
|
عشق این روشنگر ارواح پاک |
|
منجَلی در هر ضمیرِ تابناک
|
|
با فروغ عشق، گوهر پرورم |
|
گوهرِ اندیشه در سر پرورم |
|
چون کنم معنایِ نغزی جُستجو
|
|
گر نیابم او
همی گوید: بگو |
|
گر تو بینی دُرِّ معنی سُفتهام |
|
آنچه او فرمود آن را گفتهام |
|
او به من اعطای قدرت میکند |
|
جانبِ مضمون هدایت میکند |
|
هان و هان! ای کِلک خوشرفتارِ من |
|
قابلهٔ اندیشه وافکار من |
|
این زمان بشتاب و گرمِ کار باش |
|
گوی و میدان از تو شد هشیار باش |
|
باریا فرجام خود را بد مکن |
|
معبر اشراق بر خود سد مکن |
|
دل قوی دار از ولای کردگار |
|
باکی از غوغای نااهلان مدار |
|
پس حدیث عاشقان را سازکن |
|
سُوی دلها بابِ معنی باز کن |
چهرهٔ طبیعت در نیمروز عاشورا
|
نیمروزی چون قیامت سهمگین |
|
دهشتافزا، وحشتانگیز، آتشین |
|
نیمروزی چون دلِ کافِر سیاه |
|
روشناییهای حق را کینه خواه |
|
نیمروزی تیرهتر از نافِ شب |
|
غوطهور در لُـجِّهٔ ظلم و شَغَب |
|
نیمروزی در لباس اَهرمن |
|
لرزه افکن بر تنِ دشت و دَمن |
|
نیمروزی دوزخآسا شعلهبار |
|
فتنهپرور دامنش از هر کنار |
|
نیمروزی حیرتانگیزِ فلک |
|
در گریز از هول آن، طیر و سمک |
|
نیمروزی دشمنِ اَنوارِ حق |
|
تا بگردانَد ورق در کار حق |
|
نیمروزی کز شرارِ خشم او |
|
وز نگاهِ خون چکانِ چشم او |
|
خورده بر هم دستگاهِ کائنات |
|
بسته از هر سوی آن، راهِ نجات |
|
چرخِ پهناور گریزان از مدار |
|
رفته بیرون از تنِ عالم قرار |
|
گیتی از طغیان وحشت، وازده |
|
بر بساط نظم خود، تیپا زده
|
|
فتنه اندر لوح و غوغا در قلم
|
|
صورت هستی نمودار عدم |
|
شد قضا مقهور زنجیر درنگ |
|
خورده بر پیشانی تقدیر، سنگ |
|
از غضب خشکیده دریای زمان |
|
مانده از ناباوری، پای زمان |
|
در رگ عالم روان خوناب غم |
|
نه فلک پیچان ز پیچ و تاب غم
|
|
منعکس در نه رواق لاجورد |
|
نقش وحشت نقش محنت نقش درد |
|
نیمروزی مظهرِ بیداد و کین |
|
دامنش خونین و آزار آفرین |
|
خاکدان، دُور از فروغِ ایمنی |
|
غوطهزَن، در ظلمتِ اَهریمنی |
|
ز آتش اجحاف و ظلم خاکیان |
|
شعلهها در شهپرِ افلاکیان |
|
دیوِ عصیان چیره بر مُلکِ وجود |
|
قُدسیان را رفته اندر دیده دُود |
|
سایهافکن مرگ بر بالایِ حق
|
|
خودنمایی کرده باطل جای حق |
|
پرچم آشوب و شر در اهتزاز |
|
دستِ ناپاکان به ناپاکی دراز |
|
نخل توحید از بلایا خَم شده |
|
کفر و دین در یکدگر مُدغم شده
|
|
وحش و طیر و جنّ و انس از تاب و تب |
|
آرزومندِ سیه دامانِ شب |
|
تا شب از اقلیمِ خاور سرکشد |
|
روی این وحشت سرا چادر کشد |
|
فتنهها در چادرش گردد نهان |
|
وارَهد زین وضع وحشت زا جهان |
|
نیمروزی، با عزیزان، کینه تُوز |
|
نوبتی دیگر مباد این نیمروز |
|
با جنایتها ز مشـرق سرزده |
|
بر دل نیکان ز غم نِشتر زده |
|
پاکبازانی به نیرنگش اسیر |
|
مرد و زن، خرد و کلان، بُرنا و پیر
|
|
هر یک اندر چرخ تقوی اختری |
|
هر یک از دریای معنی گوهری |
|
گوهری، در پای دیوان پایمال |
|
اختری، افتاده از برج جلال |
|
لیک با افتادگی، رخشان هنوز |
|
پایمال، امّا دُرِّ غلطان هنوز |
|
جمله ذرّات از تأثّر در خروش |
|
وز دل هر ذرّه خون میکرد جوش |
|
آسمان مانندِ طشتی واژگون |
|
بر فراز چشمهٔ جوشانِ خون |
|
سر به سـر در زیرِ آن طشتِ کبود |
|
بود خون آلود و سوزان هرچه بود |
|
خون و آتش نیک با هم داده دست |
|
غرقه در خود کرده از بالا و پست |
|
آفتاب از باختر تا خاوران |
|
شعله زن چون کورهٔ آهنگران |
|
تلّ و دشت و کوه و صحرا سوخته |
|
هر چه از پنهان و پیدا سوخته |
|
چشم گردون خیره و مبهوت و مات |
|
مانده بر آیینهٔ آبِ فرات |
|
واندر آن آیینهٔ لغزان و نرم |
|
موجها از درد و محنت بود و شرم |
|
شرمش از پندارِ کامِ تشنگان |
|
وآن تهی افتاده جامِ تشنگان |
|
خورده از وی، بیمحابا، دام و دَد |
|
قوم حق را، ره بر آن، گردیده سدّ
|
|
محنتش از بارِ ننگِ جاودان |
|
جُرم وی مشهود و رسوایی عیان
|
|
مانده خونین صحنههایش در کنار |
|
مرگزای و مرگخیز و مرگبار |
|
صحنههایی غرقِ خاکستر شده |
|
تازه گلهایی در آن پرپر شده |
|
تازه گلهایی ز باغستانِ دین |
|
معنیِ «هذا لَآیات مبین» |
|
سرو قامتها طپان در خون و خاک |
|
جسمشان چون پیکر گُل چاک چاک |
|
سینهها از تشنه کامی ریش ریش |
|
آب خورده از فراتِ خون خویش |
|
روی آن اَبدان وزخمین سینهها |
|
سینه نی، از راز حق آیینهها |
|
بارد از آتش فشان نیمروز |
|
شعلههای جانگداز و سینهسوز |
|
نیست قادر چشم گریانِ جهان |
|
تا زنَد آبی بر این آتشفشان |
صحنهٔ نینوا
|
ریگزارِ «نَینَوا» تفسیده سخت |
|
زیرِ پای مردمی برگشته بخت |
|
مردمی، بر مرکب شهوت سوار |
|
خُود بر سر، تیغ در کف، نیزهدار |
|
خود فروشانی ذلیل و هرزه گرد |
|
نامِ هر یک ننگِ میدان نبَرد |
|
چون دَدان هر طعمهای را در طلب |
|
ذاتشان جُرثومهٔ جهل و شَغَب |
|
ابلهانی در کفِ غفلت اسیر |
|
روبهانی مُنهزم از نامِ شیر |
|
جانشان با جانِ گرگان همطراز |
|
خصم خون آشامِ قومی پاکباز |
|
ناکسانی ز آدمیّت بیخبر |
|
باد پیما، دیوخو، بی پا و سَر |
|
حلقه بر گوشانِ دنیا و دِرَم |
|
رفته از خود در هوای بیش و کم |
|
نعمت عقبی به دنیا دادگان |
|
دشمنِ خونخوارهٔ آزادگان |
|
سفلگانی غافل از دینِ مبین |
|
قاتلِ مردانِ دین با نام دین |
|
راه و چاهی را ز هم نشناخته |
|
دل به پستیهای دنیا باخته |
|
ناشنیده از گلوی حق ندا |
|
با ستمکاران باطل همصدا |
|
بر سرِ احکامِ قرآن پا زده |
|
تیشهها بر ریشهٔ تقوی زده |
|
سُست عهدانی مطیع اَهرمن |
|
پَست همّت، بیوفا، پیمان شکن |
|
مست و مغرور از جنایتهای خویش |
|
جانب دوزخ روان با پای خویش |
|
جهل و غفلت آفت جان و دلست |
|
زندگی با این دو آفت مشکلست |
|
جهل دارد سخت با دانش عناد |
|
از عناد آنگه به بار آید فساد |
|
چون فساد آید جهان گردد سیاه |
|
در سیاهی عقل میگردد تباه |
|
عقل فاسد مانَد از حق بیخبر |
|
میگزیند راهِ باطل، راهِ شر |
|
قوم جاهل باشد از حق در گریز |
|
پس، چسان یابد حق از باطل تمیز |
|
لا جَرَم باطل خدایی میکند |
|
در جهان فرمانروایی میکند |
|
جاهلان را میکند دور از خدا |
|
میبرد این قوم را تا هر کجا |
|
کفر و شرک و جور و فسق و ظلم و کین |
|
پس، پناه از وِی به رَبِّ العالمَین |
|
لشکری در وادی سوزان (طف) |
|
گِردِ گودالی نمایان بسته صف |
|
و اندر آن گودال جسمی تابناک |
|
بود نور افشان چو خورشید از مغاک |
|
موجِ لشکر زیرِ نورِ آفتاب |
|
در تلاطم بود چون امواج آب |
|
هر زمان موجی از آن دریای کین |
|
گه مهاجم بود، گه واپَس نشین |
|
کینه توزان التهابی داشتند |
|
قاعد و قائم شتابی داشتند |
|
تا خموش آن شعلهٔ ایمان کنند |
|
وآنچه تا آن دَم نکردند، آن کنند |
|
لیک، ناگه سیل دشمن باز ماند |
|
وآن دُهل خاموش و بیآواز ماند |
|
هر صدایی عقدهیی شد در گلو |
|
دیگر آوایی نماند، از هیچ سُو |
|
دستها خشکیده شد بر تیغ تیز |
|
چیره شد بر تیغ زن، فکرِ گریز |
|
نیزه داران را غزا دشوار شد |
|
شیر گفتی واردِ نیزار شد |
|
لرزه بر اندامِ بد کیشان فتاد |
|
هول در مغز بد اندیشان فتاد |
|
وحشتی بگرفتشان پا تا به سـر |
|
چشمها از کاسهها آمد به در |
|
در سکوتی سخت، افراد سپاه |
|
دوخته بر نقطهیی، تیرِ نگاه |
|
کس نداند چشم خونخواران چه دید
|
|
کز نظرها خونِ وحشت میچکید!! |
|
گویی از گردونهٔ گردان سپهر |
|
در خلالِ تابشِ سوزانِ مهر |
|
خاکِ قبرِ مردگان را بیختند |
|
روی آن دریای لشکر ریختند |
|
از دلِ گودالِ گرمِ قتلگاه |
|
بود پیدا پیکرِ خونین شاه |
|
شاهِ عشق و شاهِ صبر و شاهِ درد |
|
در مصاف یک جهان نامرد، مُرد |
|
شیر مردِ «نَینَوا» یعنی حسین× |
|
مصطفی و مرتضی را نورِ عین |
|
از تنش خونِ فراوان ریخته |
|
خون پاکش هم به خاک آمیخته |
|
خون مگو، سر چشمهٔ ماءِ مَعین |
|
ز آن شده سیراب نخلستانِ دین |
|
خون مگو، کالای روز امتحان |
|
تا اَبد اسلام را وَجهُ الضّمان |
|
خون اگر گویی، بگو خونِ خُدا |
|
تازه گشته از رگِ یزدان جُدا |
|
تیغ ایمان بر رگِ جان زد حسین× |
|
دست و پا در خونِ یزدان زد حسین× |
|
نام پاکِ شاه «ثارَ الله» بود |
|
خود زِ رازِ نامِ خویش آگاه بود |
|
زین جهان یک باره استیحاش کرد |
|
معنیِ «ثار الهی» را فاش کرد |
|
شاه چون در خونِ یزدان غرق شد |
|
مظهرِ یزدان زپا تا فرق شد |
|
بر تنش هر طعنِ شمشیری رسید |
|
لالهیی از باغِ وحدت بر دمید |
|
زخمها چون لالههای داغدار |
|
کرده سر تا پای شه را لاله زار |
|
سینهاش با آن جُروح بیکران |
|
آسمانی بود و جمعِ اَختران |
|
تشنه کامی گشته غالب، شاه را |
|
همچو آتش دُود کردش آه را |
|
آفتاب آنجا مجالی یافته |
|
هر چه نیرو داشت بَر وِی تافته |
|
نورِ حق در زیرِ نورِ آفتاب |
|
زیرِ لب، آهسته میگفت: آب، آب! |
|
با چُنین بارِ بلا، سلطانِ حق |
|
باز بودش اندکی در تن رَمَق |
|
جُنبشی در جای خویش آغاز کرد |
|
چشمِ پُر خونِ خود، از هم باز کرد |
|
تکیه بر آرنج داد از پُشتِ خویش |
|
خون ستُرد از دیده با انگشتِ خویش |
|
دید آن گرگانِ خون آشام را |
|
در بهای ننگ داده نام را |
|
جملگی در وحشت از جُنبیدنش |
|
دُور گشته کم کم از پیرامَنش |
|
خواست بهرِ حمله بر خیزد زجا |
|
آن ستونِ محکمِ عرشِ خدا |
|
قامتِ خونینِ خود را کرد راست |
|
همچو شیری خشمگین برپای خاست |
|
پیچ و تابی سرو موزونش گرفت
|
|
پردهایی چشمانِ پُر خونش گرفت |
|
گرچه نخلِ قامتش در هم شکست |
|
باز محکم بر سرِ زانو نشست |
|
از نیامِ تیغ نیرو وام کرد |
|
قُرصِ ماه از چاه قصدِ بام کرد |
|
تا لبِ گودال با آن حال رفت |
|
خون از او چون چشمهٔ سیّال رفت |
|
حَمد گویان سر نهاد آنجا به خاک |
|
گفتگویی کرد با دادارِ پاک
|
|
گرچه بر کارش هزاران دیده بود |
|
کس نگشت آگاه زآن گفت و شنود |
|
چون فراغت یافت از راز و نیاز |
|
وز زمینِ تَفته سر برداشت باز |
|
دیگر آن مجروح خون افشان نبود |
|
راستی، جز مَظهرِ یزدان نبود |
|
با سُجودی، جانِ دیگر یافته |
|
رویِ دل از ما سوی برتافته |
|
رفته از سیمای شَه رنگِ غضب |
|
همچو گُلها، طرفه لبخندش به لب |
|
زیرِ لب آهسته سرگرم ثناء |
|
بر حریفانِ دَغَل بیاعتناء |
|
با رُخی از شوق و شور افروخته |
|
دیدگان بر طاقِ خَضـرا دوخته |
|
فارغ از هر حَمله و تاراج بود |
|
با خدایِ خویش در معراج بود |
|
عشق را بنگر! چه غوغا میکند |
|
انقلابی طرفه برپا میکند |
|
ز آن دگرگون میشود سَیرِ جهات |
|
زیر و رو گردد نظام کائنات |
|
فرش را گاهی رسانَد تا به عرش |
|
عرش را روزی کشاند تا به فرش |
|
ناییِ افسونگرش گر دَم زند |
|
آتش اندر خَرمنِ عالم زند |
|
آتشش هر جا که افرازد عَلَم |
|
عاشق و معشوق را سوزد به هَم |
|
واینک آن آتش نگر که اعجاز کرد |
|
راهِ خود تا عرشِ یزدان باز کرد |
|
هان و هان! ای دل تماشا کن دمی |
|
چشم بر دنیای جان واکن دمی |
|
در مقامِ عشق سرشارِ حسین× |
|
ذاتِ حق آید به دیدارِ حسین× |
|
تا دهد رونق به رنگین خوانِ او |
|
وآخرین دَم را شود مهمان او |
کعبهٔ حق
|
پردههای آسمان شد بر کنار |
|
باز کرد آیینه را آیینهدار |
|
سقف نیلی رنگ شد بشکافته |
|
وز شکافش نور یزدان تافته |
|
از درونِ سینه امواجِ نور |
|
عالم کرّ و بیان پیدا ز دُور |
|
عالمی از جان پاکان پاکتر |
|
بر فرازش عرش اعلی جلوهگر |
|
پایه و بنیان آن فرخنده تخت |
|
همچو شاخ بید میلرزید سخت |
|
چون حسین× اندر بلا افتاده بود |
|
لرزه در عرشِ خدا افتاده بود |
|
اینک ای طبعِ سخن پردازِ من |
|
ای بهشتی مرغِ نغز آوازِ من |
|
ساز کن گفتارِ عشق آموز را |
|
وصف کن این برقِ خَرمن سوز را |
|
تا به کی در پردهٔ وَهم و گمان |
|
با دلم گویی حدیثِ عاشقان |
|
ماه را بی اَبر تابیدن خوش است |
|
عشق را بی پردهها دیدن خوش است |
|
خوش تماشاییست، باری کارِ عشق |
|
گرم بادا، جاودان، بازارِ عشق |
|
«نَینَوا» معیارِ عشقِ
کبریاست |
|
کعبهٔ حق سرزمینِ نینواست |
|
آری آری! در همین میعادِ پاک |
|
پرتو افکن گشت نوری تابناک |
|
خالقِ جان حضـرتِ رب الوَدُود |
|
شاهدِ جانبازیِ معشوق بود |
|
دید معشوقِ بهشت آرای او |
|
وَز خُمِ وَحدت قدَح پیمای او |
|
عهد و پیمانی که با وی بسته است |
|
زیر کوهی از بلا نشکسته است |
|
بعدِ قربان کردنِ یاران خویش |
|
صبر در قتلِ وفاداران خویش |
|
هم برادر داد، هم فرزند را |
|
تا نگهدارد سر پیوند را |
|
و اینک از جان طالبِ دیدار اوست |
|
با لبِ خشکیده گوید: دوست! دوست! |
|
زین همه تمکین و تسلیم و رضا |
|
سر نهادن پیش تقدیر و قضا |
|
هستی خود را سراسر باختن |
|
تا رضای حق فراهم ساختن |
|
عرشِ حق لبریز گشت از شوق و شور |
|
جانِ هستی را پدید آمد سُرور |
|
آنکه خود عشقست و خود سودای عشق |
|
آنکه خود موجست و خود دریای عشق |
|
اَمر و فرمان داد بر خیلِ مَلَک |
|
تا بیآرایند ارکانِ فلک |
|
پرده دارانِ حریم ایزَدی |
|
از رواقِ بارگاهِ سَرمدی |
|
بیتامّل پرده را بالا زنند |
|
جِغّهها از اعظم الاسما زنند |
|
جامهها پوشند از دیبای نور |
|
دَم زنند از مژدهٔ یَوم الظّهور |
|
بانگ بردارند در آفاق جان |
|
بر صلای جملهٔ بگزیدگان |
|
بارعامی را کنند آنگه به پا |
|
صف به صف در پیشگاه کبریا |
|
حمد گویان محفل آرایی کنند |
|
بارعامش را تماشایی کنند |
|
پرچم افرازند از آیاتِ عشق |
|
تا بمانَد شاهِ دنیا ماتِ عشق |
|
کار با فرمانِ حق آغاز شد |
|
بارِعام کبریائی ساز شد |
|
انبیا صف بسته آنجا یک طرف |
|
اصفیا از پیر و برنا یک طرف |
|
اولیا از اوّلین تا آخرین |
|
گشته اندر سوی دیگر جاگزین |
|
رهبران عالم بالا و پَست |
|
هر یک از آیین خود لوحی به دست |
|
در صف آرایی قرینِ دیگران |
|
لیک، رویاروی با پیغمبران |
|
خیل جانبازانِ حقّ و راهِ حقّ |
|
جای خود جُستند در درگاهِ حق |
|
جایگاه قُدسیان در آن مقام |
|
جلوهگر بود از شکوه و فَر، تمام |
|
لیک، با این ازدحام از هیچ کس |
|
بر نمیآمد صدا، حتی نَفَس |
|
گاه گاهی از دَمِ پاکِ سُروش |
|
نغمهیی آهسته میآمد به گوش |
|
بارگاه از نورِ مطلق جان گرفت |
|
کارِ بارعامِ حق سامان گرفت |
|
سایه افکن بود حیرت بر همه |
|
راز جُو از یکدگر بیهَمهَمه |
|
در نگاهِ هر یک از خرد و کلان |
|
بُود بیتابانه پُرسِشها عیان |
|
جملگی حیران که سِرِّ کار چیست |
|
ذات حق را نیّت از احضار چیست |
|
ناگهان برخاست آهنگِ دُرود |
|
آمد از خیل ملائک سر فرود |
|
نور پاکی از مسیرِ کهکشان |
|
میرسید آهسته و دامن فشان |
|
با جلالی در خورِ حمد و سپاس |
|
با شکوهی برتر از وَهم و قیاس |
|
پیش پیش انبیا چون جا گرفت |
|
نغمه کَرّ و بیان بالا گرفت |
|
زآنکه او پیغمبران را شاه بود |
|
«احمدِ» مُرسَل «حبیب الله» بود |
|
لحظهیی بگذشت و تکبیری دگر |
|
خاست از لاهوتیان پُرشورتر |
|
نور پاک دیگری آمد پدید |
|
غرق در صولت بدان محفل رسید |
|
قدسیان را جان و دل مسـرور گشت |
|
نغمه تَمدیحشان پرشور گشت |
|
زآنکه این یک بود شیر کردگار |
|
حیدرِ صفدَر خدای ذو الفقار |
|
اسوهٔ ایمان امیر المؤمنین× |
|
نور میباریدش از بُرجِ جبین |
|
چهرهٔ اسلام را نور و ضیاء |
|
بر جمالش خیره چشم انبیاء |
|
شد در آن محفل چو خورشیدی دگر |
|
در کنارِ ابنِ عَمّش مستقر |
|
با سرودِ دلنوازِ قدسیان |
|
سایهٔ وَهم و گمان رفت از میان |
|
زآنکه بعد از اختران مَه میرسید |
|
میهمانی تازه از رَه میرسید |
|
در سرود آمد چو نام فاطمه÷ |
|
بهر تعظیمِ مقامِ فاطمه÷ |
|
قامتِ افلاکیان را خَم گرفت |
|
چشمشان از اشکِ شادی نَم گرفت |
|
آتشی از شُور و تکریم و حَیا |
|
چیره شد بر اولیا و اَنبیا |
|
همچو کشتی از دلِ دریایِ نور |
|
موکبِ زهرا÷ هویدا شد ز دُور |
|
میرسید از مُلک جَنّت با جلال |
|
با جلالی فوقِ تصویر و خیال |
|
دُور باشش دانش و تقوای او |
|
پرده دارش عصمتِ کبرای او |
|
گِردِ هودَج حوریان بیصبر و تاب |
|
همره «لَعیا» و «مَریَم» در رکاب |
|
کاروانی از سَتَبرَق چادَران |
|
اُمّهاتِ کافّهٔ پیغمبران |
|
همره بانوی اَعظم رَهسپار |
|
جانبِ دَعوتگه پروردگار |
|
عطرِ گُلهای بهشتی با نسیم |
|
ناگهان پیچید در صحنِ حَریم |
|
بود باری غرفهٔ بانو جُدا |
|
جنبِ خلوتگاهِ اَسرارِ خدا |
|
دختِ پیغمبر در آن مأوی گرفت |
|
در کنارِ عرشِ یزدان جا گرفت |
|
چون به پایان آمد آن زیبا سُرود |
|
شد خموشی چیره بر مُلکِ وجود |
|
محفلِ افلاکیان از غرب و شرق |
|
در سکوتی پُر صلابت گشت غرق |
|
پُرس و جُویِ بیصدا آغاز شد |
|
روح عالم غرقِ رَمز و راز شد |
|
عاقبت با صوتِ دلجوی سُروش |
|
آخرین فرمانِ حق آمد به گوش |
|
کای گروهِ حاضران در بارِعام |
|
از شکافِ گُنبدِ فیروزه فام |
|
سوی قربانگاهِ غَبرا بنگرید |
|
عشق را عُریان در آنجا بنگرید |
|
بنگرید آن وَرطهٔ حیرت فزا |
|
در دلِ صحرای گرم «نَینَوا» |
|
هر که هر جا بود و این فرمان شنید |
|
وآن فجایع را به چشم خویش دید |
|
جانشان از زهر غم لبریز شد |
|
چشمشان گریان و گوهر بیز شد |
|
نالهها از نایشان بیاختیار |
|
شد برون در پیشگاهِ کردگار |
|
کای خدایِ مهربان و دادگر |
|
این تماشا زد به جان ما شَرَر |
|
آن همه بیداد و این پیکار چیست |
|
وآنکه دید این محنت و آزار کیست |
|
از چه رو این گونه شاد و خرّم است |
|
با چنان غم اَبرُوانش بیخم است |
|
پیکرش باشد سراپا زَخمدار |
|
باز بر پا مانده چون کوه استوار |
|
داغ فرزندان و یارانش کجاست |
|
یا سرشکِ همچو بارانش کجاست |
|
خنده بر غمها زَنَد لبخندِ او |
|
ما ندیدیم از اَزَل مانند او |
|
یا رب این رازِ نهان را فاش کن |
|
او که باشد؟ آشنا با ماش کن |
|
در جواب از سوی رَبّ العالمَین |
|
با صدایِ دلکشِ رُوح الاَمین |
|
وصفِ معشوقِ خدا آغاز شد |
|
پرده از اَسرارِ پنهان باز شد |
|
گفت: کای سرگشتگانِ کارِ عشق |
|
مات و حیران مانده در آثارِ عشق |
|
آنکه میبینید جانانِ من است |
|
پاسدارِ سرِّ ادیانِ من است |
|
کَنزِ مخفی را نگهبان باشد او |
|
باعث ایجادِ امکان باشد او |
|
او بُوَد نوباوهٔ خَیرُ الاَنام |
|
زادهٔ زهرایِ÷ قُدّوسی مقام |
|
دُرِّی از گنجینهٔ جان علی× است |
|
شیرهٔ تقوی و ایمان علی× است |
|
هر چه ما بر شیـرِ حق بخشیدهایم |
|
در دلِ فرزندش آن را دیدهایم |
|
بر جَبینش پرتو آیاتِ ماست |
|
در تجلّی ذاتِ او مرآتِ ماست |
|
نوح طوفان دیده را رَهبر هَموست |
|
گُل به ابراهیم در آذر هَموست |
|
نغمهٔ داوود بانگِ نای او |
|
سُرمهٔ یعقوب خاکِ پای او |
|
پیشِ موسی شعلهٔ سینا به طور |
|
بهر عیسی مُعجزِ درمانِ کُور |
|
حُسنِ او بخشید یُوسف را جمال |
|
مهرِ او افزود شاهان را جَلال |
|
آبِ حیوان در لبِ جانپَرورش |
|
تا اَبد خضـر است محتاجِ دَرش |
|
در همهٔ گنجینهٔ اَسرارِ ما |
|
گوهری چون وی نباشد پُر بَـها |
|
او نخستین شعلهٔ مصباحِ ماست |
|
زین سبب بر خلق «مِصباحُ الهُدی»ست |
|
اوست مَـحوِ جلوهٔ دیدارِ ما |
|
اوست مَست ساغرِ سرشارِ ما |
|
او حسین×ست او جهان را سَروَرست |
|
او همه جانست و عالم پیکرست |
|
ختم چون رُوح الاَمین را شد کلام |
|
بر حسین× از بارعام آمد سلام |
|
طبعِ من! ای مرغکِ گویای من |
|
ای زبانِ آتشین سودای من |
|
ای در این سودا غمم را چاره ساز |
|
در حدیث اکنون رَهی داری دراز |
|
همّتی فرما و راهِ خویش گیر |
|
گرم، راه نَینَوا در پیش گیر |
|
همنفس با محرمانِ راز باش |
|
راز جویان را سخن پرداز باش |
|
از حسین× آور حدیث و رای او |
|
وز قیامِ پاک و بیهمتای او |
|
تیغِ تِبیان را بُرون ساز از نیام |
|
فاش کن منظورِ شَه را زین قیام |
حسین× در شَب عاشورا
|
هان و هان! ای سرخوشان بزم دوست |
|
بشنوید! این داستانِ عشق اوست |
|
او که اندر حُفرهٔ پُر خاک و خون |
|
گشته از بالای مرکب سرنگون |
|
او که اکنون زخمها دارد به بَر |
|
تشنه کامی سوزدش کام و جگر |
|
دُوش تا وقتِ سحر بیدار بود |
|
با سری پُر شور گرم کار بود |
|
گاه صیقل داشت بر تیغِ دو دَم |
|
گه به جوشَن حلقه میزد بیش و کم |
|
گه به دنیا طعنهٔ تحقیر داشت |
|
گه به لبها نغمهٔ تکبیر داشت |
|
گاه بیرون مینهاد از خیمه گام |
|
یک دو رَه میگشت بر گِردِ خیام |
|
صوتی از آیات قرآن میشنید |
|
گفتگویِ گرم یاران میشنید |
|
گاه میرفت اندکی دُور از مکان |
|
بر سرِ راهِ فرارِ کودکان |
|
با نیامِ تیغِ اهریمن شکار |
|
دُور میکرد از سرِ آن راه، خار |
|
گاه بر میگشت زی خرگاهِ خویش |
|
غرق میشد در جلال و جاهِ خویش |
|
این جلال و جاه دنیایی نبود |
|
حاصل ترس و تن آسایی نبود |
|
پایه و بُنیان این جاه و جلال |
|
جمله شور و شوق بود و وَجد وحال |
|
شوق و شور از لَذّتِ جان باختن |
|
وَجد و حال از فکر دین پرداختن |
|
گاه کز شوریدگی میریخت اشک |
|
بَر شکوهش آسمان میبرد رشک |
|
آری آری! این جلال و این شکوه |
|
کآسمان را کرده بود از خود سُتوه |
|
حاصلِ احکام قرآن بود و بَس |
|
ارمغانِ عشق و ایمان بود و بس |
|
عشق و ایمان کار سازِ حق بُوَد |
|
کارِ حق زین هر دو با رونق بُوَد |
|
صبحگاهان کاین سپهر نیلفام |
|
گشت کم کم خالی از موجِ ظَلام |
|
پیش از آن کز بام چرخِ چَنبَری |
|
سر بر آرَد آفتابِ خاوَری |
|
قهرمانِ کَربلا سلطانِ دین |
|
بود خورشیـدِ غَزا در برجِ زین |
|
چهرهاش خُرّمـتر از صبحِ بهار |
|
پیکرش چون کوهِ پولاد استوار |
|
گردن از مردانگی افراشته |
|
تکیه بر شمشیر ایمان داشته |
|
در کَفَش تیغِ دو فاقِ حیدری |
|
بر سرش عمّامهٔ پَیغمبَری |
|
صولتی دشمن شکن در وی پدید |
|
روشنش پیشانی از نورِ امید |
|
از وفاداران صفی آراسته |
|
وز خدای خویش نُصـرت خواسته |
|
نصـرتی فرخنده در پایان کار |
|
نصـرتی تا روز محشـر پایدار |
|
نصـرتی بنیان کَنِ بیداد و کین |
|
نصـرتی رونق فزایِ کارِ دین |
روحیهٔ نیروی امام×
|
جُز هوادارانِ عزّت جویِ حق |
|
مُلحَق اندر راه بر اُردویِ حق |
|
بود هفتاد و دو تن نیروی شاه |
|
یک به یک از عاشقان کوی شاه |
|
عاشقانی جان و سر بر کف همه |
|
بسته گِردا گِرد خُسـرو صف همه |
|
عاشقانی گوش بر فرمانِ دوست |
|
تا شَوند از جان و دل قربانِ دوست |
|
عاشقانی بر سرِ عهد استوار |
|
بهر جانبازی یکایک بیقرار |
|
خیلِ دشمن را به هیج انگاشته |
|
رزمگه را حجله گه پنداشته |
|
جانشان بیتاب و دل سیراب شوق |
|
رویشان چون برگ گُل از تابِ شوق |
|
چشم آنان کوکب تابانِ عشق
|
|
گوش آنان تشنهٔ فرمانِ عشق |
|
مُشتها بر قبضهٔ شمشیرها |
|
سینهها بگشاده بهرِ تیرها |
|
تا به راه دوست جانبازی کنند |
|
بر خود اِحرازِ سرافرازی کنند |
|
از بنی هاشم گروهی شیر مرد |
|
هر یکی صد مردِ میدانِ نبرد |
|
جان مهیّا کرده در امداد شاه |
|
تا ستانند از حریفان دادِ شاه |
|
پرچم اندر دستِ «عَبّاسِ علی»([7]) |
|
در جبینش قَهر حیدر مُنجلی |
|
مَه خجل از پرتو سیمای او |
|
سرو حیران در قد و بالای او |
|
در کلامَش اوجِ معنایِ ادب |
|
در نگاهش موج دریای غضب |
|
هیبتی در نقشِ پرجمداریش |
|
لرزه افکن صولتِ قَهّاریش |
|
پشتگرم از تیغ و بازویش اِمام |
|
زین سَبَب در قلبِ صف بودش مُقام |
|
«اَکبر» ([8]) آن شهزادهٔ نیکو لقا |
|
در کنارِ عمّ خود بگرفته جا |
|
خلقت و گفتار و خُویَش، در نظر |
|
مُو به مُو پیغمبرِ والا گُهَر |
|
«زادگانِ مُسلم([9])» از بهر جهاد |
|
رسم و آیینِ پدر را کرده یاد |
|
تا امامِ خویش را یاری کنند |
|
عهد و پیمان را وفاداری کنند |
|
«جَعفَر» و «موسی» و «عَونِ([10])» بی عدیل |
|
هر سه از پور ابیطالب «عقیل»
|
|
مانده در دامانِ گیتی یادگار |
|
تا شوند امروز شه را جان نثار |
|
|
رخ نتابد از رهِ میدانِ رزم |
|
|
تا دهند از خون خود یاری به خال |
|
شیرِ «زینب» گردد آنان را حلال |
|
«قاسم» و «عَبدالله» و «اَحمد([12])» سه تن |
|
نور چشمان دلارای حسن× |
|
از پیِ پیکار مرکَب رانده پیش |
|
در رِکابِ عَمّ صاحب جاهِ خویش |
|
«جَعفَر» و «عثمان» و «عبدالله([13])» زجان |
|
شَادُ وخُرّم با برادر همعنان |
|
زین سه تن پروردههای بیقرین |
|
از علی× در دامنِ «أم البنین» |
|
گرم و نیرومند و محکم پشت شاه |
|
خاتم پیروزی اندر مُشتِ شاه |
|
نُخبه اصحاب و انصار از سُرور |
|
در فضایِ «نَینَوا» افکنده شور |
|
شوری از جانبازی و سر باختن |
|
گرم و رُعب آور به دشمن تاختن |
|
تا به پیشِ چشم معشوقی عزیز |
|
بوسهها بخشند بر شمشیرِ تیز |
|
در صفِ حق َمردمی صاحب جلال |
|
پیر و بُرنا در نشاط و وَجد و حال |
|
دیده در پهنای جنّت جای خویش |
|
دستِ یاری داده با مولای خویش |
|
شاه مانندِ نگینی تابناک |
|
حلقهای بر گِردش از مردانِ پاک |
|
در یمینش پهلوانی چون «زهیر([14])» |
|
در یسارش قهرمانی چون «بُرَیر([15])» |
|
نامداری چون «حبیب([16])» از یک طرف |
|
«سَعد([17])» بیتاب و شکیب از یک طرف |
|
|
هر دو در میدانِ هیجا شیر گیر |
|
|
با سه «عبد الله»([20]) در آن صف جاگزین |
|
پاک جان و پاک باز و پاک بین |
|
سوی دیگر «عَمرو خالِد»([21]) با پسـر |
|
|
|
فارِسی چون زادهٔ نافع «هِلال»([24]) |
|
در شجاعت بیعدیل و بیهمال |
|
|
خشمگین شیرانِ سنگین سلسلَه |
|
|
«عَمرو انصاری»([27]) سپر در پیش شاه |
|
«عَبدرَحمن»([28]) از دِگر سو رَزمخواه |
|
|
همچو «عابِس»([31]) پاک فرزندِ شبیب |
|
|
شوق جنگ اندر دل بیتاب «جُون»([32]) |
|
«شَوذب»([33]) اندر مغز خود جوشانده خون |
|
|
چون پلنگی خشمگین دَر بند و قید |
|
|
«اِبنِ حارث»([36]) بیقرار از بهر جنگ |
|
«اِبنِ مَسروق»([37]) از غَضَب غَضبان پلنگ |
|
«سیف» و «مالِک»([38]) را به کف تیغ و سنان |
|
|
|
«بُوثمامَه»([40]) همچنان تکبیر گوی
|
|
|
|
همچنین آزاد مردانی دگر |
|
زینتِ اندامشان تیغ و سپر |
|
امر حق را حلقه زن بر گوش جان |
|
ماندهاند در حلقهٔ آزادگان |
|
این صفِ حق بود وجُندالله بود |
|
یک جهان در وِی جلال و جاه بود |
عزیمت امام× برای اِتمام حُجّت
|
گشت چون کار صف آرایی تمام |
|
بر فراز ناقه پیدا شد امام× |
|
قطب امکان شد به عالم جلوهگر |
|
با شکُوهی فوقِ پندارِ بَشـر |
|
جلوهگر مانند مهرِ خاوَری |
|
گرم نور افشانی و روشنگری |
|
خیره بر وی دیدهٔ نام آوران |
|
همچو مَه بر آفتابِ خاوَران |
|
جهرهاش مرآت ذات ذُو الـجَلال |
|
دیدهاش مصباح عشق لایزال |
|
در نگاهش عزم و همّت موج زن |
|
با کلامش فیض حکمت مُقتَرَن |
|
پای تا سر غرقِ تمکین و وقار |
|
هیئتِ پیغمبر’ از وی آشکار |
|
عرش با دیدار او تسبیح گوی |
|
فرش، از رفتار او تشـریف جوی |
|
آسمان مبهوت در سیمای او |
|
تا چه برخیزد ز عزم و رأی او |
|
گرچه آن شَه داشت بر تن رختِ جنگ |
|
لیک آن ساعت نبودش عرصه تنگ |
|
بود با اعدا مجالِ گفتگو |
|
داشت اصلاحِ بَدان را آرزو |
|
با عَدُو بس مطلبِ ناگفته داشت |
|
باز بیداری امید از خفته داشت |
|
پس پیِ اتمام حجت پیش راند |
|
ناقه سویِ مردم بد کیش راند |
|
تا کند بیدار خلقی خفته را |
|
تا بگوید مطلبِ ناگفته را |
|
پرده را برگیرد از رخسارِ حق |
|
سازد آنگه سرکشان را یارِ حق |
|
بر فروزد شعلهٔ سینا به طور |
|
سرمه از حکمت کشَد بر چشم کور |
|
آورَد بر حقِّ خویش از حق دلیل |
|
همچو بر نَمرود بُرهان از خلیل |
|
از کلام نَغز و دیگر معجزات |
|
بر قلوبِ مُرده بَخشاید حیات |
|
حقِّ حق را آنچه هست ایفا کند |
|
مُشتِ باطل پیشِ مردم واکند |
|
آری آری! در چنین روز از امام |
|
بر خلایق حجّتی باید تمام |
|
پیش از آن کز بهرِ دفعِ اَشقیا |
|
دست بر شمشیر یازَد در غَزا |
|
وصفِ آیین خدایی بایدَش |
|
گمرهان را رهنمایی بایدَش |
|
شد به عزمِ گفتگو آن نامدار |
|
جانبِ اُردوی دشمن رهسپار |
|
عدّهای بودند شَه را در رکاب |
|
تا نَمانَد بیکواکب آفتاب |
|
چون به اَعلی نقطهٔ میدان رسید |
|
لحظهای شد خیره بر جِیش یزید |
|
از وقار و صولت آن شیرمرد |
|
آن هراس افکن به میدانِ نبرد |
|
دیگ رسوایان فتاد از تاب جُوش |
|
های و هویِ قوم باطل شد خَموش |
|
ماه یَثرِب شاه جانبازانِ حق |
|
کشتیِ اسلام را سکّانِ حق |
|
سِبطِ اَحمد’ شیرهٔ جان علی× |
|
با دِلی از عشق و ایمان مُمتَلی |
|
قامتِ حق پیشِ باطل کرد راست |
|
یاری از پروردگارِ خویش خواست |
نخستین خطبهٔ اِمام×
نخستین خطبهٔ اِمام×
|
بعدِ تسبیحِ خدایِ کارساز |
|
ایزدِ بخشندهٔ مسکین
نواز |
|
با صدایی دلنواز و دلنشین |
|
با بیانی گرم و آهنگی متین |
|
بانگ بر زد: کای گروه کوفیان |
|
تا نیابید از عِنادِ خود زیان |
|
یک زمانز آن سو بدین سو بنگرید |
|
چشم بگشایید و نیکو بنگرید |
|
من حُسینم سبط خَیر الـمُرسَلین |
|
این منم! پروردهٔ دامانِ
دین |
|
مَهبَطم در خاندانِ عصمتست |
|
نَفسَم از پاکی به اوج عِزّتست |
|
کَس به دین و دانش از من بیش نیست |
|
کَس چو من در دَهر پاکاندیش نیست |
|
من چو تنها وارثِ پیغمبرم |
|
لا جرم، بر أمّتِ وی سرورم |
|
در خلافت نیست همسنگی مرا |
|
جز حقیقت نیست آهنگی مرا |
|
حق ز ما زایید و ما را قابلست |
|
دَعویِ دیگر بر این حق باطلست |
|
نعمتِ فرهنگ و دین در این دیار |
|
باشد ای مردم! ز جدّم یادگار |
|
پس به میراث پدر اولی منم |
|
کَس نگردد چیره بر حَق تا منم |
|
ای هوادارانِ باطل! هان و هان! |
|
وقتِ انصافست و روزِ امتحان |
|
چشم بگشایید از این خوابِ پریش |
|
باز یابید از ندامت راهِ خویش |
|
این شما بودید کز اقطارِ دُور |
|
با هزاران التماس و شوق و شور |
|
پی ز پی با نقشِ رنگین خامهها |
|
سویِ من دادید پیمان نامهها |
|
بر من اندر نامههای بیحساب |
|
جُمله میکردید امام خود خطاب |
|
من نبودم خواستار این عَهد را |
|
خود ز حَد بردید بیرون جهد را |
|
من به پاسِ عهد و پیمانِ شما |
|
بر اساسِ شوق و ایمانِ شما |
|
از کنارِ کعبه تا مرزِ عراق |
|
راهها طی کردهام با اشتیاق |
|
رویِ پندار و قیاس خویشتن |
|
خلق را نشمُردَمی پیمان شکن |
|
هرگز این اندیشه آزارم نداد |
|
کانهمه سوگندها حَرفست و باد |
|
وَاندرین رَه گام چون برداشتم |
|
پیشِ خود این گونه میپنداشتم |
|
کز وفا کَس نشکند پیمانِ خویش |
|
بر سرِ پیمان گذارد جانِ خویش |
|
عَهد را با خون وفاداری کند |
|
با من اندر کار حق یاری کند |
|
نیز میکردم در این شبگیرها |
|
پیش خود آینده را تصویرها |
|
خاطرم خرسند و قلبم شاد بود |
|
شادیَم باری بر این بنیاد بود |
|
کز ره ایمان مرا گردید یار |
|
کار گردد بر امامت استوار |
|
من شما را هادی و رَهبَر شوم |
|
آمِر و ناهی به خیر و شر شَوَم |
|
با هم اندر کارِ دین کوشیم سخت |
|
خوش براندازیم غاصب را ز تخت |
|
نغمهٔ حق را بلند آوا کنیم |
|
حکم قرآن مُو به مُو اجرا کنیم |
|
همّتی با هم بریم آنگه به کار |
|
تا شوَد بنیانِ اسلام استوار |
|
خشک گردد ریشهٔ جَهل و فساد |
|
محو گردد سُنّتِ ظلم و عناد |
|
در پناهِ دولتِ عدل و امان |
|
پرچم افرازیم بر بام جهان |
|
در جهان سازیم با صُلح و صفا |
|
دولتِ اِسلام را فرمانرَوا |
|
زآنهمه قول و قرار و شوق و شور |
|
روز و شب میکرد بر خاطر خُطور |
|
کاندرین رَه جان فدا خواهید کرد |
|
بر من از جان اقتدا خواهید کرد |
|
صد بلا گر بارَد از طاقِ سپهر |
|
نگسلید این رشتهٔ پیوند و مهر |
|
هیچ نیرنگی به رنگِ زور و زَر |
|
در شما گفتم نگردد کارگر |
|
تا بیفتید از سریر اعتبار |
|
تا بگیرید از امام خود کنار |
|
حالیا! ای اَهلِ اقلیم عراق |
|
ای گرفتارانِ ابلیسِ نفاق |
|
سهل و آسان عهد خود بشکستهاید |
|
با جنایت پیشگان پیوستهاید |
|
در هوای لذّتِ دنیای خویش |
|
بردهاید از یاد بیعتهای خویش |
|
گوهر دین را به دنیا دادهاید |
|
سخت در دام فریب افتادهاید |
|
جمله مُزدورید و عَبدِ زُور و زَر |
|
بردگانِ غاصبی بیدادگر |
|
خوش مسلّط بر شما شد ترس و آز |
|
رو نهادید از حقیقت بر مجاز |
|
در شما دیگر شهامت مُرده است |
|
روی دلها داغِ خِذلان خورده است |
|
وه که در پای گروهی بد سِگال |
|
عقل و ایمان و شرف شد پایمال |
|
این همه بد عهدی و جور و نفاق |
|
حیرت آور نیست از اَهلِ عراق |
|
خاصه این رفتارِ زشت از کوفیان |
|
بارها بر خلق عالم شد عیان |
|
گشت خون آری ز رفتارِ شما |
|
قلبِ پاکِ شیرِ یزدان مرتضی |
|
از شما ای مردم پیمان شکن |
|
شد حسن× در گوشهٔ بَیت الحَزَن |
|
مُسلم از جورِ شما افرادِ دُون |
|
غوطه ور شد بیگُنَه در موجِ خون |
|
ای گروهِ غافل از خشم خدای |
|
زشتکار و سست عهد و سست رای |
|
بر شما زین خُلق و خویِ ناپسند |
|
زود میبارد بَلا بی چون و چند |
|
ز آن بَلا
ای مردمِ بی اعتبار |
|
کس نخواهد بود دیگر رستگار |
|
گر شما از قیدِ پیمان رَستهاید([44]) |
|
بیعتی بر نفس خود بشکستهاید |
|
هر بلایی ز آن رسد آنِ شماست |
|
چون سزایِ نقضِ پیمانِ شماست |
|
از چنین رفتار در من باک نیست |
|
پاک را پروایی از ناپاک نیست |
|
باشم از لطفِ خدایِ کارساز |
|
از دَغَل بازانِ غافل بینیاز |
|
خطبهٔ شه چون بدین سامان رسید |
|
انقلابی شد در آن لشکر پدید |
|
شاه دین بی پرده چندین راز گفت |
|
حاق مطلب را به مردم باز گفت |
|
پیشِ مُزدوران نیرنگِ یَزید |
|
پردهٔ نیرنگ را از هم دَرید |
|
حرفِ حق بخشید بر دلها اَثر |
|
خلق را شد سر به گوشِ یکدگر |
|
اضطراب و بیم و تردید و گمان |
|
رخنهگر شد در صفوفِ دشمنان |
|
آتشِ سوزان به چوبِ تر گرفت |
|
شرمساری دامنِ لشکر گرفت |
|
هر کج اندیشی نگاهی گرم یافت |
|
هر نگاهی رنگی از آزرم یافت([45]) |
|
آنکه زَهرایش
به جان پَرورده بود |
|
با سخن اِعجازِ خود را کرده بود |
تَلاش در تخطئهٔ سخنان امام×
|
لیک باطل در قبالِ نورِ حق |
|
شد مهیّا تا بگرداند ورق |
|
حرف حق را جلوهٔ باطل دَهد |
|
لشکرِ آشفته دل را دل دهَد |
|
با بیانی سُست و حرفی نا حساب |
|
گِل بمالَد بر جبینِ آفتاب |
|
در جوابِ حق سخن راَند همی |
|
روی رسوایی بپوشانَد همی |
|
«شمر»([46]) با آن روبَهی کوپال
خویش |
|
کرد ظاهر طینتِ محتالِ خویش |
|
راند مرکب پیش و بانگی زد که: هان |
|
خود چه خواهی زین همه طولِ بیان |
|
گرمیِ خورشید بالا میروَد |
|
فرصتِ کار از کفِ ما میرود |
|
بنگر این صحرای آتشبار را |
|
ساز کوتَه دامنِ گفتار را |
|
یا به بیعت سَهل و آسان در گذر |
|
یا مهیا باش و از جان در گذر |
|
غیر از اینت هیج حَدّ و مَرز نیست |
|
مؤمنان را حاجتِ اَندرز نیست |
|
باد ایمانم ضعیف ای رَهنما |
|
گر بدانم خود چه میخواهی ز ما |
|
ای عَجَب! شیطان ز ایمان دَم زنَد |
|
طَعنه این بیگانه بر مَحرم زنَد |
|
شاهِ دین آن طعنهٔ بیجا شنفت |
|
در جوابش جُز نِگه چیزی نگفت |
|
لیکن از پَرخاشِ آن گُستاخ مَرد |
|
قلبِ یارانِ امام× آمد به دَرد |
|
از تنبّه تا نماند بینصیب |
|
پاسخی دندان شکن دادش «حبیب»([47]) |
|
گفت: آری ! فاش کردی راز را |
|
خوش نُمودی نَفسِ حیلت باز را |
|
راست گفتی کز چنین گفتارِ نَغز |
|
هیج معنایی نمییابی به مَغز |
|
بر تو بابِ رحمتِ پروردگار |
|
بسته شد ای هَرزه گویِ نابکار |
|
دست یزدان مُهر بر دل زد ترا |
|
سِفله بودی داغِ باطِل زد ترا |
|
در دلِ مرداب کس گوهر ندید |
|
وز زمینِ شوره برگ و بَر ندید |
|
چشم کوران کی به بیداریّ و خواب |
|
بهرهوَر گردد ز نورِ آفتاب |
|
از حریم کوکبِ حق دُور باش |
|
همچنان ای کور باطن، کور باش |
|
گفتگویِ این دو تن کوتاه شد |
|
باز، میدانِ سخن با شاه شد |
|
سروَر خوبان امام انس و جان |
|
تا دهد یک باره اعدا را تکان |
|
نوبتِ دیگر خطاب آغاز کرد |
|
بحثِ استدلال و منطق ساز کرد |
|
گفت: کای سرگشتگانِ تیره بخت |
|
در کمندِ اَهرمَن افتاده سخت |
|
سوی من یک بارِ دیگر بنگرید |
|
بنگرید از پای تا سر بنگرید |
|
باز جویید اصل و سامانِ مرا |
|
دودمانِ پاک بنیانِ مرا |
|
کز کدامین خاندانم؟ کیستم |
|
دُختِ خَیر الانبیا را چیستم |
|
نیک اگر جستید از من ریشه را |
|
پیشِ خود قاضی کنید اندیشه را |
|
پس کنید از مفتیِ وجدان سؤال |
|
هست آیا بر کسی خونم حَلال |
|
کینِ ما بیهوده در دل داشتن
|
|
حُرمت ما را به هیچ انگاشتن |
|
باشد آیا در صلاح کارتان |
|
یا به منزل میرساند بارتان |
|
من مگر سبطِ پیمبَر’ نیستم |
|
من مگر فرزندِ حیدر× نیستم |
شاعر در نَعت مولا علی× گوید
شاعر در نَعت مولا علی× گوید
|
کیست حَیدر؟ ابن عَمّ مصطفی× |
|
شیرِ حق، سالارِ دین، دستِ خدا |
|
دین اَحمَد’ را نخستین پایمَرد |
|
یار اَحمَد’ در نماز و در نَبَرد |
|
باب شهرِ علم پیغمبر علی× است |
|
در فضایل از همه برتر علی× است |
|
کیست حَیدَر لنگرِ اَرض و سَما |
|
اصل خلقت، واجبِ ممکن نما |
|
در شجاعت ضیغمی دشمن شکار |
|
در عبادت بندهای مسکین و زار |
|
در مقام جُود، بَحری بیکران |
|
در جهاد نفس، یکتا قهرمان |
|
کیست حیدر؟ فوق پندار و قیاس |
|
نورِ ذاتش آفرینش را اساس |
|
نَصّ قرآن، سِرِّ سبحان، راز دین |
|
رَهنما بر اَوّلین و آخرین |
|
بارور شد ریشهٔ اسلام از او |
|
مکتب توحید دارد نام از او |
|
کیست حیدر؟ مرکز پرگارِ حق |
|
یافت رونق از جهادش کارِ حق |
|
کاخ دین و دانش اندر روزگار |
|
از فضیلتهای او گشت استوار |
|
آفتابِ علم و دین باشد علی× |
|
در دو عالم بیقرین باشد علی× |
|
این علی× را کس نمیگوید خداست |
|
لیک ذاتش گوهری یزدان نماست |
|
هر خداجویی که یابد راه را |
|
از علی× عارف شوَد الله را |
|
گر ولایش را کسی گیرد بدل |
|
پایِ اُمّـیدش، نمیمانَد به گِل |
|
یا علی! ای مُنجیِ درماندگان |
|
وَز درِ اربابِ دنیا راندگان |
|
ای تو اُمّـیدِ دلِ شیدای من |
|
گر رَود مهرِ تو از دل، وایِ من |
|
هان! مرا ای مردم بیدادگر |
|
قُدوهٔ ایمان علی× باشد پدر |
|
من که فرزندِ علی× عالیَم |
|
دینِ پاکِ جَدِّ خود را والیَم |
|
من همان باشم که تا بودم صَبی |
|
بود جایم بر سرِ دوشِ نَبی |
|
خندهها در گفتگو میزد مرا |
|
بوسهها زیر گلو میزد مرا |
|
ای گروهِ غافل و عصیان زده |
|
پشتِ پا بر دین و بر ایمان زده |
|
آورید آیا به یادِ خویشتن |
|
گفتهٔ پَیغمبَر اندر حقّ من |
|
کاین حسین× از من بوَد من از حسین× |
|
در دو عالم باشد اُویَم نورِ عَین |
|
گوشتان از دیگران آیا شنُفت |
|
کاو به توصیفِ مقام ما چه گفت |
|
گفت احمد’: کاین حسین× و این حسن× |
|
این جگربندان و فرزندانِ من |
|
در جنان هر یک فروزان اَخترند |
|
بر جوانانِ بهشتی سرورند |
|
من خدای خویش را گیرم گواه |
|
کاندرین دَعوی ندارد کِذب راه |
|
سر به سـر گفتار من حقّست و راست |
|
غیر حق از چون منی گفتن خطاست |
|
راستی آیینِ مردانِ حق است |
|
و آنچه غیر از حق بوَد بیرونق است |
|
با دروغ آن کَس که آلایَد زبان |
|
خصمِ یزدان است و از نابِخردان |
|
گر به گفتارم ندارید اعتقاد |
|
گیتی از اَهلِ قضا خالی مباد |
|
راد مردانی بود اسلام را |
|
مَرجَعند امروز خاص و عام را |
|
«زَید اَرقَم» «انس مالک» ز آن
به بَعد |
|
«بُوسَعید» و «جابر» و «سهل بن سعد»([48]) |
|
این گروهِ صادق و پرهیزگار
|
|
مانده بر میثاقِ ایمان پایدار |
|
هَم سخن بودند و هَمدَم با رسول |
|
پس گواهی باشد از اینان قبول |
|
خوش بوَد ز آنان گواهی خواستن |
|
سینه از تردیدها پیراستن |
|
با چنین برهان و بَحثِ مُستدل |
|
با گواهانی چنین عاری ز غَل |
|
باز در دل جوش دارد کینهها |
|
باز تنگ از کینه باشد سینهها |
|
باز از حق دست و دامان میکشید |
|
سوی حَق شمشیرِ عصیان میکشید |
|
پس کنید ایجاب و علّت بَر مَلا |
|
کز چه رو تا سرزمین کربلا |
|
آمدید از پیر و بُرنا سر به سـر |
|
بستهاید اینگونه بر قتلم کمر |
|
چیست آخر کین و عُدوان را سبب |
|
چیست علتها به جز جهل و شغب |
|
از نبوّت شاخصی بر جا مَنم |
|
یادگارِ مصطفی’ تنها منم |
|
شاخ پُر بارِ درختِ عِترتم |
|
در خورِ هر حُرمَت و هر عِزّتَم |
|
در جهان آیا گناهی کردهام |
|
یا به کاری اشتباهی کردهام |
|
کُشتهام آیا کسی از عام و خاص |
|
تا شوَد بر نَفس من واجب قصاص |
|
بُردهام آیا ز یک تَن گنج و مال |
|
کردهام آیا حَرامی را حَلال |
|
|
یا
پشیمان گشته ایمان آورید |
|
زیرِ تأثیرِ بیانِ شاهِ دین |
|
حکمفَرما شد سکوتی سهمگین |
|
آری! افتاد از چنان گفتارِ گرم |
|
رویِ دلها سایهٔ سنگین شرم |
|
منفعل شد هر جنایت پیشهای |
|
هر سری شد غرق در اندیشهای |
|
هر نَفَس در سینهای محبوس گشت |
|
هر لبی گویندهٔ افسوس گشت |
|
ز آن سپاهِ بیشمار از هیچ باب |
|
کَس نگفت آن شاهِ خوبان را جواب |
|
جرئتی در هیچ کَس پیدا نشد |
|
بر سخن گفتن دهانی وا نشد |
|
خصم را گفتارِ حق منکوب کرد |
|
روبهان را ضَیغَمی مَرعُوب کرد |
|
باطل اندر پیش حق بر خاک رفت |
|
پاک چون شد جلوهگر، ناپاک رفت |
|
بار دیگر بانگ شَه ز آن دُور دَست |
|
تندر آسا سَدِّ خاموشی شکست |
|
از امام× آمد ندایی پُرخُروش |
|
لشکرِ عصیان و عُدوان را به گوش |
|
کای «یزید» ای «قیس» ای «شبث» ای حجار([49]) |
|
ای به عهدِ خویشتن ناپایدار |
|
این
شما بودید و جمعی چون شما |
|
دیو سیرت مَردمی آدَمُ نما |
|
کز عراق آن نامههای بیحساب |
|
بهر من دادید با جَهد و شتاب |
|
مُمتَلی از گونهگون سوگندها |
|
جمله در تایید آن پیوندها |
|
حاکی از سرسبزی بُستان و دشت |
|
خوبیِ اَثمار و فصل سیر و گشت |
|
قاصد و قایل ز پُشت یکدگر |
|
حاملِ پیغام و پیمان سر به سـر |
|
تا برآیم بر سریر سروری |
|
تا کنید از چون منی فرمانبری |
|
واَندر این اقلیم سالاری کنم |
|
مَسندِ دین را نگهداری کنم |
|
پرچَم اسلام را سازم بلند |
|
دیوِ عصیان را در اندازم به بَند |
|
دستِ ظلم ناکسان را بشکنم |
|
بدعتی هرجاست آن را بشکنم |
|
خَلق را از زیرِ بارِ مُشکلات |
|
در پناهِ دینِ حق بخشم نجات |
|
مکتبِ اسلام را رونق دَهَم |
|
جانِ مردم را جلایِ حق دَهَم |
|
این شما بودید و این میخواستید |
|
بَهرِ خود ما را مُعین میخواستید |
|
میهمانم خوانده پیمان بستهاید |
|
دَر چرا بر روی مهمان بستهاید |
|
نیستید آیا ز رویَم شرمسار |
|
اُف بر اینسان میزبانِ نابکار |
سوّمين خُطبهٔ امام×
|
خطبهٔ خسـرو بدین جا چون رسید |
|
کارِ بد کیشان به رسوایی کشید |
|
پرده بالا رفت و دشمن خوار شد |
|
جِیش را نظم و نسق دشوار شد |
|
|
کرد ناگه سویِ همراهان خطاب |
|
|
کاین همه تشویش و حیرانی چرا |
|
وین سکُوت و شرمِ پنهانی چرا |
|
پاسخش گویید و خاموشش کنید |
|
و آنچه میگوید فراموشش کنید |
|
او چه خواهد زین همه اندرز و پند |
|
نیست در بیعت حسابِ چون و چند |
|
این سرِ پُر شور تا دارد حسین× |
|
بر خلافت اِدّعا دارد حسین× |
|
باید آن سر پیش ما بیگفتگو |
|
یا به بیعت، یا به تیغ آید فُرو |
|
«قیس اشعث»([51])
مرکب از جا پیش راند |
|
پای بیرون از گلیم خویش راند |
|
گفت: ای سَر خیلِ آل بُوتراب |
|
گفتههایت را ز من بشنو جواب |
|
از کدامین عهد و پیمان دَم زنی |
|
بِه که تا بر خلق بهتان کَم زنی |
|
ما از آن پیمان و پیمان نامهها |
|
طرحریزی از پیِ هَنگامهها |
|
با تو در باطن قرارِ همرهی |
|
دعوتت بر مَسندِ فرماندهی |
|
در خفا با گونهگون وعد و وعید |
|
خلق را ترغیبِ طغیان بر یزید |
|
فتنهها انگیختن در کارِ دین |
|
فکر عُدوان با «أمیر المؤمنین!» |
|
نی خبر داریم و نی در باوریم |
|
سخت از این دعوی به حیرت اَندریم |
|
بگذَر از دنبالهِٔ اندرز و پند |
|
کاین سخنها نیست بهرت سودمند |
|
یک نظَر بر دامنِ صحرا نِگر |
|
صَف به صَف مردانِ بی پَروا نِگر |
|
لشکری جرّار و جَیشی بیشمار |
|
در شمار اینک فزون از سی هزار |
|
سخت بازو، سخت ستخوان، سخت کوش |
|
جمله از سر تا به پا پولاد پوش |
|
دست بر شمشیر و بازو در کَمان |
|
گوش بر فرمان و مَرکب زیرِ ران |
|
تا بساطِ دَعوِیَت بر هَم زنند |
|
بر خیامَت پَرچَم ماتم زنند |
|
گر تو خواهی عافیت بر خویشتن |
|
بشنو ای فرزندِ حَیدر پندِ من |
|
تا مَجالی هست و فُرصت برقرار |
|
دست از این دَعویِّ بیحاصل بدار |
|
آنکه اُمت را بوَد سالارِ دین |
|
در دَمشق است این زمان مسنَد نشین |
|
او هَم آخر پیرُوِ پیغمبر است |
|
با تو از یک ریشه و یک گوهرست |
|
او هم از دین با کسان گوید سخن |
|
پیروِ اُویَند خلق از مرد و زن |
|
در نماز جمعه و دیدارِ عام |
|
میکند بر خلق حجّت را تمام |
|
با وجودش در دیارِ مسلمین |
|
کس نمیبیند نشان از ظلم و کین |
|
جمله در آسایش و اَمنَند و داد |
|
عالم از تدبیر او خالی مباد |
|
حالِ مردم را به عهدش خوب بین |
|
مُلک دین آرام و بیآشوب بین |
|
او امیرالمؤمنین است این زمان |
|
گر نمیدانی همی داند جهان |
|
از چه رو با وی نگردی سازگار |
|
کام نستانی ز دَورِ روزگار |
|
هر مقامی را که میخواهی بگوی |
|
هر منالی را که میجویی بجوی |
|
اندکی در کار خود اندیشه کن |
|
چون برادر صبر و طاعت پیشه کن |
|
تا نسازی زندگی بر خود حرام |
|
بیعتی کن با بَنی عَمّ، والسلام |
|
دُور ساز از خویش ترس و بیم را |
|
مغتنم دان فرصتِ تسلیم را |
|
من ترا با خون خود گیرم ضمان |
|
کز چنین بیعت نمیبینی زیان |
|
با «یزید» امروز اگر بیعت کنی |
|
ترکِ این رفتار و این بدعت کنی |
|
زندگانی بر تو دیگرگون شوَد |
|
شوکتت بسیار و مال افزون شود |
|
مال و شوکت چون تو را آید به دست |
|
میدهی فرمان به هر جا، هر که هست |
|
ورنه باید دل گذاری بر هلاک |
|
خونِ خود با همرهان ریزی به خاک([52]) |
چهارمين خطبهٔ امام×
|
سیّد الابرار، نور المشـرقَین |
|
پاسدارِ مُلکِ دین یعنی حسین× |
|
چون شنید این ژاژخاییهای او |
|
در تکلّم کذب بیپروای او |
|
با صدایی همچو طوفان پُرخروش |
|
بانگ زد کای زادهٔ «اشعث» خموش! |
|
تا بدین صورت به گفتار آمدی |
|
بیشتر در چشم من خوار آمدی |
|
با دروغ آمیختی گفتارِ خویش |
|
تا بپوشی پردهای بر کارِ خویش |
|
لیک غافل کآن خبیرِ پردهدار |
|
زود خواهد پرده بگرفتن ز کار |
|
از چه خواندی نزدِ مُلک آرایِ دین |
|
بدسگالی را امیرالمؤمنین |
|
آری! ای گمراه اَهریمن ضمیر |
|
چون تو مؤمن را چُون او باید امیر |
|
ژاژخایی بردی از حَد، هوش دار! |
|
پاسخِ گفتارِ خود را گوش دار |
|
بیم دادی چون منی را از ستیز |
|
پس بدان ای تیره روز بیتمیز |
|
گر
جهان لبریز از این لشکر شود |
|
پر ز
دشمن جمله بوم و بر شود |
|
سر به سـر گردند پیکان، خارها |
|
نیزهها گردند اگر نیزارها |
|
روید از شاخ درختان تیغ تیز |
|
گردد این ریگ بیابان شعله خیز |
|
آسمان بارد بلا از شرق و غرب |
|
خیمهٔ خوابم شود میدان حرب |
|
حملهور بر ما شوند از چارسو |
|
صد چنین خونخوارگان دیوخو |
|
بر دلم یک لحظه ننشیند غمی |
|
خم به ابرویم نمیآید دمی |
|
کیستند این مردم بی پا و سر |
|
روبهانی در مصاف شیر نر |
|
خصم را جوشن به تن گر ز آهن است |
|
روح ایمان بر تن ما جوشن است |
|
هم در این صحرا که نامش «نینوا» است |
|
آنچه پیش آید به فرمان خداست |
|
در ره حق با سر و جان آمدیم |
|
وز پی اجرای فرمان آمدیم |
|
کار ما پیرایش دین است و بس |
|
هر مسلمان را شرف این است و بس |
|
بهر دین امروز و فردا میکنیم |
|
با صف دشمن مدارا میکنیم |
|
ورنه خود دانی که در جنگاوری |
|
هست ما را ضرب دست حیدری |
|
گر که دست از آستین بیرون کنیم |
|
لرزه در بنیان دنیا افکنیم |
|
گر نسیم تیغ ما گردد وزان |
|
سر فرو ریزد چو برگ اندر خزان |
|
آری از بی مایگان ما را چه غم |
|
وز خروش سیل، دریا را چه غم |
|
پس مرا پروایی از تهدید نیست |
|
عزم من کوه است شاخ بید نیست |
|
دم ز مال و شوکت دنیا زدی |
|
لافها از جیفه، با عنقا زدی |
|
در حریم دین هوس را، راه نیست |
|
دعوی من بهر مال و جاه نیست |
|
من خود آن بخشندهٔ نام آورم |
|
کز نیاز آیند شاهان بر درم |
|
خاک این در کم ز سیم و زر نگشت |
|
هیچ کَس نومید از این در برنگشت |
|
دست ما دریای احسان و سخاست |
|
پای ما خاکش به از هر کیمیاست |
|
کاه و زر باشد برابر پیش من |
|
کم ز خاشاکست گوهر پیش من |
|
شوکت اندر مُلک دین باشد هنوز |
|
قدر و جاهی بیقرین باشد هنوز |
|
دیدهٔ خفّاش اگر تنگ است و کور |
|
نیست کم در چشمهٔ خورشید نور |
|
کَس نبیند بندهٔ ناکس مرا |
|
شوکت و جاه و جلال این بس مرا |
|
شوکتی کز بندگی آید به دست |
|
ذلت است آن پیش مرد حق پرست |
|
بندگی بر خالق یکتا حق است |
|
بندگی بر خلق، کفر مطلق است |
|
این صفت خاص تو و اقران توست |
|
لکّهٔ این ننگ بر دامان توست |
|
دور باش از پیش چشمم ای دنی |
|
نیستی مرد سخن با چون منی |
|
دانهٔ دام تو، بس ناچیز بود |
|
جمله گفتارت ملال انگیز بود |
|
بر من ای نابخرد پیمان گسل |
|
تیره بخت و تیره رای و تیره دل |
|
میکنی تکلیف بیعت با یزید |
|
آن تبهکردار سر تا پا پلید |
|
گوییم کآن فاسق بدکار و پست |
|
با من از یک ریشه و یک گوهرست |
|
من کجا، آن سفلهٔ اَبتر کجا |
|
او کجا، فرزند پیغمبر کجا |
|
من چو خورشیدم سراپا تابناک |
|
او سیه دل همچو سنگی در مغاک |
|
من به پاکیها وعصمت کرده خو |
|
او نه عصمت دارد و نی آبرو |
|
من ز مامی شیر خوردم بینظیر |
|
خود بگو وی از کجا نوشیده شیر |
|
باب من فرزانه مردی نامدار |
|
باب او نیرنگ باز روزگار |
|
من امامی حقگزار و حقپرست |
|
او، اسیر شهوت و سگباز و مست |
|
من به قید دین و او فارغ ز قید |
|
من به حق مشغول و او با عَمرو و زید |
|
من سرم در سجدهٔ پروردگار |
|
او بود سجّادهاش نطع قمار |
|
من ز رنج مستمندان دل دو نیم |
|
او به عیش و عشـرت از اشک یتیم |
|
من به راه خلق «مصباح الهدی» |
|
او نماید دشمنیها با خدا |
|
روح شیطان در نهاد پست اوست |
|
چشم جدّم خونفشان از دست اوست |
|
خصم قرآن و عدوی خاندان |
|
کی تواند گشت بر ما حکمران |
|
شرمت ای نادان ز گفتارت نبود |
|
بر من این تکلیف دشوارت نبود |
|
حاشَ لله! گر بدو بیعت کنم |
|
کار دین مغشوش از این بدعت کنم |
|
گر ز بدخواهان بلا بینم بسی |
|
دست بیعت کی دهم با ناکسی |
|
ننگ و رسواییست بیعت با یزید |
|
باش از این سودای باطل ناامید |
|
جایم اکنون بر سریر عزّت است |
|
ظلم را تسلیم گشتن ذلّت است |
|
گر به خونریزی گراید کار من |
|
ننگ ذلّت کی شود هموار من |
|
ذلّت از دامان جانم دور باد |
|
با عزیزان جان من محشور باد |
|
من حسینم! گنج حق را گوهرم |
|
حق دهد فرمان و من فرمانبرم |
|
در رهش خوش باد جانبازی مرا |
|
ترک سر بخشد سرافرازی مرا |
|
غصب حق کرده است دیوی بد نهاد |
|
بر من است البته با غاصب جهاد |
|
زین جهاد اوضاع حق روشن شود |
|
ننگ و خواری چیره بر دشمن شود |
|
نی کنم با سفله بیعت برقرار |
|
نی کنم چون بردگان عزم فرار |
|
نی بدان خذلان و خواری تن دهم |
|
نی ز وحشت پشت بر دشمن دهم |
|
ماه بَطحا چون ز گفتن شد خموش |
|
جیش دشمن را فزون شد جنب و جوش |
|
هر یک از فرماندهان کینه توز |
|
با عنادی دلگداز و سینهسوز |
|
از پی تحریک لشکر در جدال |
|
با گروهی گشته گرم قیل و قال |
|
تا زدایند از دل افراد عام |
|
حاصل تأثیر گفتار امام× |
|
خلق را در جهل زندانی کنند |
|
بندهٔ وسواس شیطانی کنند |
|
با فریب و شیوهٔ اَهریمنی |
|
بارور سازند بیخ دشمنی
|
|
ساخت این نامردی از قوم دَغا |
|
در صف حق نیز غوغایی به پا |
|
زین تبانی زبدهٔ اصحاب دین |
|
گشته هر یک بیقرار و خشمگین |
|
از عناد سفلگان خودپسند |
|
جان پاکان شد ز غیرت دردمند |
|
چون مخاطب سنگ خارا بود اگر |
|
حرف حق میکرد در خارا اثر |
|
لیک در دلهای مشتی زر خرید |
|
غیر تشدید عداوت کَس ندید |
|
راند مرکب را «زهیر»([53]) از صف برون |
|
تا دهد پندی به نامردان دون |
|
با خلوص اول خدا را یاد کرد |
|
پس بر آنان خطبهای انشاد کرد |
|
یک به یک اوصاف حق را برشمرد |
|
با سخن بس نکتهها در کار برد |
|
دید کس را بر کلامش گوش نیست |
|
فتنه با آب سخن خاموش نیست |
|
بعد او شد عازم میدان «بریر»([54]) |
|
سالخورده مظهر تقوی و خیر |
|
با صفا، چون عاشقی دلباخته |
|
خیل دشمن را مخاطب ساخته |
|
تا به وصف مقتدای خویشتن |
|
گرم و گیرا شمّهای گوید سخن |
|
لیک حرفش را خریداری نبود |
|
هیچ کس را با سخن کاری نبود |
|
خود نه این بیاعتنایی فاش دید |
|
بلکه از نابخردان پرخاش دید |
|
آری! آری! پند بر نابخردان |
|
آهن سرد است و کوبیدن بدان |
|
گفتگو با بندگان ظلم و زور |
|
خود چه باشد؟ وَسمه بر ابروی کور |
|
بر سیه دل کز حقیقت غافل است |
|
هر حدیثی گفته آید باطل است |
|
در چنان جمعی که نبوَد کارگر |
|
حجّت از دردانه خیر البشـر |
|
جمله دارند از حقِ مطلق فرار |
|
از «بریر» و از «زهیر» آید چه کار |
|
شه چو واقف شد کز آن بیمایگان |
|
کَس به تاییدش نمیبندد میان |
|
جمله مزدوران قاتل پیشهاند |
|
سُست پیمانان پست اندیشهاند |
|
ماندهاند آماده از بهر ستیز |
|
در میان باطل و حق بیتمیز |
|
بانگ برزد کای غلامان یزید |
|
خود به سر سودای خامی میپزید |
|
دیر گاهی رنجه کردم حلق را |
|
راه خیر و شر نمودم خلق را |
|
آنچه حق را بود شایان گفتهام |
|
دُرِّ معنی تا به پایان سُفتهام |
|
شاهد است این دَم خدای ذو المنن |
|
کاندرین ره شد ادا تکلیف من |
|
حجتم شد بر شما اکنون تمام |
|
پند نگرفتید از خیر الکلام |
|
خواستار ننگ و اِدبار آمدید |
|
جهل و نخوت را خریدار آمدید |
|
در نظر شد روشنم پایان کار |
|
نیست دیگر چاره غیر از کارزار |
|
این من و این هم شما گرگان مست |
|
راضیم بر امر یزدان هر چه هست |
|
در حوادث ای گروه کینهخواه |
|
میبرم بر خالق داور پناه |
|
بازگشت جمله عالم سوی اوست |
|
عاقبت هر سر، غبار کوی اوست |
|
شهریار از قلب میدان بازگشت |
|
با وفاداران خود دَم ساز گشت |
|
بازگشت امّا چو شیری خشمگین |
|
با سری پر شور و عزمی آهنین |
|
رخ چو گلهای بهار افروخته |
|
چشم بر سیمای یاران دوخته |
|
تا بخواند نیت از سیمایشان |
|
تا بداند قدر عزم و رایشان |
|
دید آن دانای راز سینهها |
|
نور ایمان را در آن آیینهها |
|
هر یکی ز آن همرهان نامدار |
|
در وفا مانند کوهی استوار |
|
جانشان از خشم و غیرت پُرشرر |
|
بهر جانبازی مهیّا سر به سر |
|
نی به دل از کسـر نیروشان غمی |
|
نی ز غم بر طاق ابروشان خمی |
|
فارغ از دنیا، خموش و بیکلام |
|
چشمها افکنده در چشم امام× |
|
مست جام عشق از آن خمخانهاند |
|
سرخوش از اندیشه مستانهٔاند |
|
شه فرود از ناقه آمد بیدرنگ |
|
کرده عزم خویش جزم از بهر جنگ |
|
|
تا به پای ناقه بربندد عقال |
|
|
خویشتن چالاک با دستار خَز |
|
جست بر بالای اسب «مُرتَجَز»([56]) |
|
خانهٔ زین را به زیر ران گرفت |
|
شیر یزدان سطوت شیران گرفت |
|
خود نخست آماده پیکار گشت |
|
در صف ایمان سپهسالار گشت |
خورشید صبح عاشورا
|
آفتاب از دامن اَتلالِ دشت |
|
بود پیدا چون یکی زرّینه طشت
|
|
طشت زر نی، کورهٔ آتش فشان |
|
شعلهور تا خوابگاه کهکشان |
|
چرخ را این شعله دامنگیر بود |
|
مِهر گویی پنجهٔ تقدیر بود |
|
نور موّاجش به هامون میچکید |
|
گفتی از هر موج آن خون میچکید |
|
آری! از بیداد چرخ چنبری |
|
خون چکان بود آفتاب خاوری |
|
از نخستین لحظههای بامداد |
|
نقش عاشورا به دامانش فتاد |
|
ز آن لهیب جانگزا بود آشکار |
|
کاندر آن صحرا چه میآید به بار |
|
در نظر حیرت فزا بود آفتاب |
|
شعلهٔ خشم خدا بود آفتاب |
|
آسمان با این زبان شعلهبیز |
|
خصم را تحذیر میداد از ستیز |
|
لیک عقل از خود پرستان دور بود |
|
گوششان کر، چشم آنان کور بود |
|
هیچ سر جز حمله سودایی نداشت |
|
هیچ دل ز آن فتنه پروایی نداشت |
|
جایگیر اندر کمانها تیرها |
|
در تلألؤ نیزهها، شمشیرها |
|
دم به دم ز آن بردگان سخت کوش |
|
نعرهٔ پیکار میآمد به گوش |
گفتگوی «حُرّ» با «ابن سَعد«
گفتگوی «حُرّ» با «ابن سَعد«
|
«حُرّ»([57]) نام آور چو دید این
ماجرا |
|
بیدرنگ از جمع یاران شد جدا |
|
راه خود با سینهٔ مرکب
شکافت |
|
جانب «بن سعد» سنگین دل شتافت |
|
پس بر او هم چون یکی غرنده شیر |
|
بی محابا بانگ برزد : کای امیر |
|
زین صف آرایی تو را منظور چیست |
|
وآنکه با
این صف کند پیکار، کیست |
|
هان! چه سودا پختی اندر دیگ سر |
|
با حسینت جنگ میباید مگر |
|
گفت: آری! جنگ سخت و بیامان |
|
تا به خونش درکشم با همرهان |
|
دست و سر باید در این پیکار سخت |
|
ریزم از شمشیر، چون برگ از درخت |
|
خاک را دریای خون سازم همی |
|
خار و خس را لاله گون سازم همی |
|
«حُرّ» از این پاسخ چنان شد خشمگین |
|
کز غضب لرزید بر بالای زین |
|
زآنکه وی
هرگز نمیبُرد انتظار |
|
کآید این بیداد و بیرحمی به بار |
|
تیغ کین سازند بیرون از نیام |
|
بهر قتل زاده خیر الانام |
|
دستها از دامنِ ایمان کَشند |
|
تیغها بر چهرهٔ قرآن کَشند |
|
تا به آن دم در نهان بودش امید |
|
کز دو جانب سازشی آید پدید |
|
فتنهها با گفتگو گردد خموش |
|
دیگ عدوان بیغَزا افتد ز جوش |
|
واینک از فرمانروای نابکار |
|
پاسخش باشد خلاف انتظار |
|
زین سبب چندان که این پاسخ شنفت |
|
|
|
کای ز خود بیرون و در خود گم شده |
|
باعث گمراهی مردم شده |
|
میکنی آیا تو این خواری قبول |
|
تا بریزی خون فرزند رسول |
|
دین خود قربان دنیا میکنی |
|
جنگ با فرزند زهرا÷ میکنی |
|
باب تو «سعد ابی وقاص»([59]) بود |
|
در عرب معروفِ عام و خاص بود |
|
قهرمانی بود بیهمتا به جنگ |
|
زو گریزان شیر، در صحرا به جنگ |
|
بودش اندر کار دین تدبیرها |
|
بهر ایمان زد بسی شمشیرها |
|
در مدینه با محمد’ یار شد |
|
در «اُحد»([60]) با خصم در پیکار شد |
|
بعد از آن در غزوههای بیشمار |
|
کوس مردی زد به تیغِ آبدار |
|
عزم و تدبیرش «مداین»([61]) را گشود |
|
همّتش بنیانگزار «کوفه» بود |
|
ظاهر و باطن دم از اسلام زد |
|
نقش جاویدی چنین بر نام زد |
|
کرد از فرمان حق فرمانبری |
|
یافت بر امثال و اقران سروری |
|
واینک از غفلت، پدر بردی ز یاد |
|
نام نیکش را دهی زینسان به باد |
|
گر نداری حب فرزند بتول÷ |
|
روح بابت را مساز از خود ملول |
|
دست از این پیکار ننگآور بدار |
|
بهر خود مپسند خشم کردگار |
|
یادگار مصطفی’ باشد حسین× |
|
مرد حق، مرد خدا باشد حسین× |
|
او مگر زین قوم سنگیندل چه خواست؟ |
|
وز توکاری کآن بود مشکل چه خواست |
|
گفت ره را پیش من سازید باز |
|
تا کنم رجعت به اقلیم حجاز([62]) |
|
یا که گردید از حریمم برکنار |
|
تا روم سوی دمشق از این دیار |
|
خویش دانم با یزید بد کُنِشت |
|
تا چه راند حکم بر ما سرنوشت |
|
یا که آزادم گذارید از قیود |
|
تا برانم کاروان را زین حدود |
|
روز و شب تا هر زمان مقدور هست |
|
ره سپارم زی نقاط دور دست |
|
بگذرم زین مردم پیمان شکن |
|
در بر بیگانگان سازم وطن |
|
بازگو ای میر و سالار سپاه |
|
در کدامین گفتهاش باشد گناه |
|
گر یکی زین گفتهها بندی به کار |
|
ننگ و بد نامی نمیآری به بار |
|
از چه نپذیری سخن زین رادمرد |
|
او مگر با دودهٔ سفیان چه
کرد |
|
«ابن سعد»ش داد پاسخ کای دلیر |
|
دیگری بر جمع ما باشد امیر |
|
جنگ من باوی نه از خودخواهی است |
|
نص فرمان «عبیداللهی»([63]) است |
|
گر نمیداد او به من فرمان جنگ |
|
دور بودم، دور از این خذلان و ننگ |
|
گر من از خود اختیاری داشتم |
|
با حسین× اکنون چه کاری داشتم |
|
چون کنم؟ گر بار خذلان میبرم |
|
از امیرت امر و فرمان میبرم |
|
با من اکنون اختیاری نیست نیست([64]) |
|
غیر جنگ امروز کاری نیست نیست |
|
کار ما با زادهٔ خیرالانام |
|
میشود تا ساعتی دیگر تمام |
|
رو! که در تکلیف ما تاخیر شد |
|
دیر شد اجرای فرمان، دیر شد |
|
«حُرّ» از این آشفته گفتار «عُمَر» |
|
گشت در بحر تفکر غوطهور |
|
نیّت «بن سعد» را خواند آشکار |
|
شد به چشمش روز روشن شام تار |
|
بازگشت از قلب لشکر سوی صف |
|
ناامید و بیپناه و بیهدف |
|
تازه از خواب گران بیدار شد |
|
ناگهان واقف به قبح کار شد |
|
دید کز غفلت گناهی بس عظیم |
|
کرده اندر حقّ مردانی کریم |
|
خود نخستین عقده را در کار کرد |
|
راه را بر دیگران هموار کرد |
|
هم به دست خویشتن دامی تنید |
|
جان حق را اینک اندر دام دید |
|
آتشی افتاد پنهانی در او |
|
شعلهگستر شد پشیمانی در او |
|
جان وی شد غرقه اندر بیم و خشم |
|
بر صفوف اشقیا افکند چشم |
|
سینه پُر غوغا و دل پُر جوش داشت |
|
یک جهان فریاد و، لب خاموش داشت |
|
از ندامت منقلب شد حال او |
|
کرد سنگینی به تن کوپال او |
|
مرغ جانش بال و پر میزد همی |
|
ننگ، نیشش بر جگر میزد همی |
|
هر نفس کز نای او گشتی برون |
|
پخش کردی در مشامش بوی خون |
|
هر سر مویش به تن مسمار شد |
|
هر رگی شلاق آتشبار شد |
|
شد به چشمش تنگ پهنان جهان |
|
زهر شد طعم بذاقش در دهان |
|
زین تحوّل عقل و نفسش در نهان |
|
روبرو گشتند با هم ناگهان |
|
نفس با حُبّ حیات و حُبّ جاه |
|
کرد پیش عقل تجهیز سپاه |
|
لشکرش انبوهی از امّید و آز |
|
در لباس آرزوهای دراز |
|
فوجی از امیال نافرجام دل |
|
موج میزد در سراب کام دل |
|
پیر زال دهر با جادوگری |
|
خود نمایی کرد چون حور و پری |
|
وز تخیل پرچمی افراخته |
|
پشت و رویش را مصوّر ساخته |
|
نقش پرچم، گونه گون تصویرها |
|
هر یک از بهر بشـر زنجیرها |
|
چهرهٔ لذّات دنیا در نظر |
|
ز آن همه تصویر بودی جلوهگر |
|
سایه روشن بس فریبا در نقوش |
|
هر یکی افسونگر صد عقل و هوش |
|
اژدهای آتش افروز هوس |
|
بسته بر اندیشه راه پیش و پس |
|
غَنج و ناز مهوشان سیمتن |
|
الفت دیرینه با فرزند و زن |
|
جلوههای دلکش مال و منال |
|
عشوههای منصب و جاه و جلال |
|
زرق و برق جامه از آلات زر |
|
زین و برگ مرکب از دُرّ وگهر |
|
مستی فرمانروایی بر کسان |
|
لذت تعظیم دیدن ز این و آن |
|
دوشِ مسکینان و سودای مقام |
|
بزم همرنگان و کاخ ناتمام |
|
کامرانی، شادمانی، شوق و شور |
|
ناز و نعمت، عیش و عشـرت |
|
جمله اندر پرچم نفس شریر |
|
بود هر دم آشکار و چشمگیر |
|
تا فَریبد عقل دوراندیش را |
|
در کمند آرد شکار خویش را |
|
عقل با نیروی ایمان و شرف |
|
در مصاف نفس گمره بست صف |
|
در یمینش، میر وجدان بر سریر |
|
در یسارش، گرد غیرت جای گیر |
|
قلب نیرو را به ایمان داد عقل |
|
جیش خود را خوب سامان داد عقل |
|
چون برابر یافت آن رنگین نقوش |
|
با ندایی آسمانی چون سروش |
|
بانگ بر «حُرّ» زد که: ای آزادمرد |
|
گرد این تصویرها هرگز مگرد |
|
آنچه میبینی سرابی بیش نیست |
|
ظاهر باطن خرابی بیش نیست |
|
نقش آن پرچم سراسر باطل است |
|
دام اغوایی ز نفس غافل است |
|
هر یکی ز آن نقشهای رنگ رنگ |
|
حلقهٔ زنجیر خذلان است و ننگ |
|
بگسل این زنجیرها از پای دل |
|
بد مگردان صورت فردای دل |
|
سستی پیمان دنیا را نگر |
|
دولت جاوید فردا را نگر |
|
همسـر و فرزند و کاخ و مال و جاه |
|
چشم تا بر هم زنی گردد تباه |
|
این جهان با کس وفاداری نکرد |
|
در وفا هم جز دلازاری نکرد |
|
گر دو روزی با کسی شد مهربان |
|
روز دیگر گشت وی را خصم جان |
|
مشت کالایی که اندر چنگ اوست |
|
مهرههای حیله و نیرنگ اوست |
|
در بهای افسـری، سر میبرد |
|
میدهد خر مهره، گوهر میبرد |
|
چیست گوهر؟ نور ایمان فی المثال |
|
چیست ایمان؟ عشق ذات ذو الجلال |
|
گر بود انصاف و وجدان یار کَس |
|
فیضی از خورشید ایمان است و بس |
|
هر که با خورشید ایمان روبروست |
|
ایمن از وسواس نفس هرزه خوست |
|
نفس دون خواهد که با افسونگری |
|
بر متاع خویش یابد مشتری |
|
هان و هان! مشتاق کالایش مباش |
|
محو در نقش فریبایش مباش |
|
بر دهان هرزه گویش مشت زن |
|
بر دو چشم خیرهاش انگشت زن |
|
همّتی کن تا به خویش آیی همی |
|
فارغ از خواب پریش آیی همی |
|
چشم بگشا! مهد ایمان را ببین |
|
خرگه اصحاب قرآن را ببین |
|
او حسین× است آنکه میبینی ز دور |
|
چهرهاش چون چشمه فیاض نور |
|
در نسب از هر که گویی برتر است |
|
در حسب کون و مکان را سرور است |
|
در جمال از مهر گردون خوبتر |
|
در کمال از کاملان مطلوبتر |
|
خلقت عالم طفیل ذات اوست |
|
چرخ پهناور کمین مرآت اوست |
|
گر جهانداری به هر شرطی رواست |
|
منصب و جاه و مقام او را سزاست |
|
لیک آن اعجوبهٔ دامان دهر |
|
بر شکست از کودکی دندان دهر |
|
بر بساط نفس دون تیپا زده |
|
خنده بر افسانهٔ دنیا زده |
|
اعتنا بر عشوهٔ دنیا نکرد |
|
غیر حق با این و آن سودا نکرد |
|
واینک آن سرمنشأ ایجاد حق |
|
سر به کف بنهاده در امداد حق |
|
این حسین× امروز هیجا میکند |
|
چرخ را محو تماشا میکند |
|
چهرهٔ حق را بیاراید به خون |
|
تا شود بنیان باطل واژگون |
|
دولت جاوید فردا ز آن اوست |
|
مُلکِ جَنّت عاید یاران اوست |
|
هر که امروزش به جان یاری کند |
|
عُمرِ جاویدان خریداری کند |
|
زندگی گر جاودان باید تو را |
|
در رکابش ترک جان باید تو را |
|
تا مجالی هست و راهی پیش پای |
|
جانب آن کوکبِ ایمان گرای
|
|
گر شدی از کرده خود شرمسار |
|
توبه کن بر درگه پروردگار |
|
توبه را رحمان پذیرا میشود |
|
رحمتش در توبه پیدا میشود |
|
فرصت از کف میرود آگاه باش |
|
خاک بوس آستان شاه باش |
|
عقل روشن
بین «حُرّ» اعجاز کرد |
|
پردهها از پیش چشمش باز کرد |
|
عرصهٔ پیکارِ عقل و نفسِ او |
|
شد بَدَل ناگه به رُؤیایی نکو |
|
دید «حُرّ» در وادی سوزان «طف» |
|
منظر عبرتفزا از هر طرف |
|
سویی از آن عرصه «جنات نعیم» |
|
سوی دیگر نارِ سوزان «جحیم» |
|
دلکش از یک سو حدایق در بهشت |
|
دوزخ از یک سو ملالت بار و زشت |
|
ز آن طرف آوازهٔ دل میرسد |
|
زین طرف، صوت سلاسل میرسد |
|
در بهشت آرامشی جاوید و پاک |
|
در جهنم های و هویی هولناک |
|
اهل جنت غوطهور در موج نور |
|
خرّم و خندان و سرگرم سرور |
|
اهل دوزخ دردمند و ناامید |
|
نفس خود را هم در آن بحبوحه دید |
|
«حُرّ» از این رؤیا به خود لرزید
سخت |
|
همچو شاخ تَر ز طوفان بر درخت |
|
رنگ سیمایش بسان کاه شد |
|
سینهاش کانون دود آه شد |
|
همچنان در حیرت از بالای زین |
|
میخ شد تیر نگاهش بر زمین |
|
چنگ شرمی در بُنِ جانش فتاد |
|
اشک گرمی روی دامانش فتاد |
|
«ابن قیس»([65]) از جمع همراهان «حُرّ» |
|
دید باری حالت پژمان «حُرّ»
|
|
زین سبب آهسته مرکب راند پیش |
|
تا دهد پندی به خویشاوند خویش |
|
گفت: -اما با بیانی طعنهخیز- |
|
کای دلاور بیمناکی از ستیز |
|
چهره زرد و پیکرت لرزان چراست |
|
گردنت خم گشته بر دامان چراست |
|
زور بازو از تو دیدم بارها |
|
در خلال گونه گون پیکارها |
|
هیچ پیکاری تو را درهم نکرد |
|
سیل دشمن گردنت را خم نکرد |
|
برق شمشیر تو در هر کارزار |
|
بر زمین افکند سرها بیشمار |
|
نام تو لرزانده دلها را بسی |
|
خود نبودی روی گردان از کَسی |
|
ای عجب! چون شد که جمعی ناتوان |
|
در توکرد این آتش وحشت به جان |
|
عدّهای محصور و از خود ناامید |
|
در قبال قهر نیروی «یزید» |
|
جمع آنان گر که شیر نر شوند |
|
لقمهای در کام این لشکر شوند |
|
کودکانی نورس و نادیده جنگ |
|
کرده چون آهو در این صحرا درنگ |
|
پیرمردانی چنین بی تاب و توش
|
|
آتشافروز جوانیشان خموش |
|
میشوند
از حملهای یک سـر هلاک |
|
پس تو را ای نامور برگو چه باک |
|
تر س و نومیدی ز جانت دور کن |
|
شهرت دیرینه را منظور کن |
|
در جوابش گفت: «حُرّ» نامدار |
|
کای پریشان گوی پست اندیش خوار |
|
بیمناک از رزم و هیجا نیستم |
|
شیر مَردم، اهل پروا نیستم |
|
این پریشانی از جایی دیگر است |
|
مرغ جانم در هوایی دیگر است |
|
ماندهام با پای تدبیری به گِل |
|
در میان جنّت و دوزخ دو دل |
|
حال میسنجم امید و بیم را |
|
تا بگیرم آخرین تصمیم را |
|
«قُرّه» بود از پاسخش حیران هنوز |
|
واندر آن مبهوت و سرگردان هنوز |
|
ساحت میدان هنوز آرام بود |
|
غافل از آشوب ناهنگام بود |
|
پهن دشت «نینوا» از هر کنار |
|
غوطه میزد در سکوتی مرگبار |
|
ناگهان فریاد «حُرّ» چون پیل مست |
|
این سکوت مرگزا درهم شکست |
|
موج فریادش چنان میزد به گوش |
|
رعد گفتی ز آسمان شد در خروش |
|
کرد غَرّا سوی مزدوران خطاب |
|
کای گروه غافل از روز حساب |
|
من گرفتم واپسین تصمیم خویش |
|
شاهراه روشنی دارم به پیش |
|
راهم از راه شما دیگر جداست |
|
اینکه میپویم کنون راه خداست |
|
از فریب نفس دون سرتافتم |
|
جنت از دوزخ نکوتر یافتم |
|
دولت جاوید، یار آمد مرا |
|
حق ز باطل آشکار آمد مرا |
|
از «یزید» اعلام بیزاری کنم |
|
مظهر حق را به جان یاری کنم |
|
پس نمانم چون شما مسکین و زار |
|
بهر مشتی زر اسیر روزگار |
|
زین سعادت خاطرم شادست شاد |
|
با دَدانم ننگِ همدوشی مباد |
|
بانگ شورانگیز او پایان چو یافت |
|
بیدرنگ از جیش عصیان رخ بتافت |
|
پر گرفت از نیش مهمیزش فَرَس |
|
گَردی اندر صحنه برجا ماند و بس |
ديگران هم
|
کوفیان در حیرت از رفتار«حُرّ» |
|
تاچه خواهد بود ز آن پس کار «حُرّ» |
|
او در این صحرای وحشتزا چه دید |
|
کاندرین دم راه دیگر برگزید |
|
شهرت و جاه و مقام از یاد برد |
|
پرّ کاهی گشت و او را باد برد |
|
این تحیّر بود پا برجا هنوز |
|
در صفوف طاغیان کینه توز |
|
ناگهان فرزند آن آزاد مرد([66]) |
|
چابک ازنعل سمند انگیخت گَرد |
|
در قفای باب خوش فرجام رفت |
|
مرغ زیرک بود و خوب از دام رفت |
|
آری آری! طینت ار باشد نکو |
|
«شیر را بچّه همی ماند بدو»([67]) |
|
«عُروه»([68])
آن خدمتگزار نیکنام |
|
بود «حُرّ» پاک طینت را غلام |
|
راه را چون پیش پایش باز دید |
|
مرغ دل را نیز در پرواز دید |
|
جست بر پشت سمند باد پای |
|
همچو برق انگیخت مرکب را ز جای |
|
محکم اندر خانهٔ زین جا گرفت |
|
از وفاداری پی مولی گرفت |
|
لحظهای مشغول جولان گشت و رفت |
|
در غبار تیره پنهان گشت و رفت |
|
دستهای روشندل و بیدار بخت |
|
ز انقلاب «حر» دگرگون گشته سخت |
|
جوششی پیدا شد اندر خونشان |
|
تاخت خون بر چهرهٔ گلگونشان |
|
غیرت اندر جانشان شد شعلهور |
|
سوخت ز آنان ریشهٔ بوک و مگر |
|
راز این آشوب را دریافتند |
|
سر ز حکم اهرمن بر تافتند |
|
هوشیاران را سعادت یار شد |
|
بخت خواب آلودشان بیدار شد |
|
چشمشان گشت آشنا با نور حق |
|
جمله را افتاد در سر شور حق |
|
جنبهٔ سربازی و فرمانبری |
|
شد بدل بر اعتراض و خود سری |
|
ناگهان با یک زبان و یک صدا |
|
با «عُمَر» گفتند: کای مرد دغا |
|
بین چه رسوایی به باد آوردهای |
|
خون به چشم روزگار آوردهای |
|
با حسین× امروز داری قصد جنگ |
|
زین شقاوت ننگ بادا بر تو ننگ |
|
ما در او آیات حق را دیدهایم |
|
هم ز فرمان تو سر پیچیدهایم |
|
جان خود قربان جانش میکنیم |
|
خون به کام دشمنانش میکنیم |
|
تا ز ما راضی شود یزدان ما |
|
تا نماند لکه بر دامان ما |
|
این سخن گفتند و مرکب تاختند |
|
پرچم ایمان و صدق افراختند |
|
باری اندر جیش دشمن شد پدید |
|
جنبشی، بخشندهٔ صدها امید |
|
جنبشی جوشان که گر سدّی نداشت |
|
موج خیزش، هیچ سرحدی نداشت |
|
لیک جنبش را چه افکند از اثر |
|
«این سخن بگذار تا وقتی دگر» |
|
شمع دارد پرتو افشانی ز دور |
|
تا دهد پروانگان را عشق و شور |
|
گر تجلّی داشت در جانی صفا |
|
کاه را خوش میرباید کهربا |
|
از تعلّق ذرّه چون گردد بری |
|
آخرش خورشید باشد مشتری |
|
قطره چون پاک از کدورتها شود |
|
گوهر اندر سینهٔ دریا شود |
|
غوره در خم، باده میزاید رحیق |
|
سنگ اگر پاکیزه شد گردد عقیق |
|
آهن اندر کوره چون گیرد قرار |
|
ز آن همی سازند تیغ آبدار |
|
شبنم از پاکیزه جانی بیحجاب |
|
مینشیند خوش به چشم آفتاب |
|
صفحهٔ آیینه چون شد بیغبار |
|
منعکس گردد در آن رخسار یار |
|
فکرت و اندیشه گر باشد بلند |
|
میرهاند خلق را از دام و بند |
|
از ملک برتر تواند شد بشـر |
|
گر شود از نور ایمان بهرهور |
|
بر صف آزادگان در هر نفس |
|
روح وحدت حکمفرما بود و بس |
|
بود پیشاپیش یاران شاه دین |
|
آفتابش بوسه میزد بر جبین |
|
چهرهاش مرآت ذات کبریا |
|
سینهاش کانون تمکین و رضا |
|
صولتش رعبآور و دشمن شکن |
|
هیبتش زلزال پشت اهرمن |
|
از نگاهش قدرت یزدان پدید |
|
وز کلامش حکمت قرآن پدید |
|
بر ستون قامتش عرش استوار |
|
وز لوای همتش دین پایدار |
|
یکسر، امّا رمز هستی را ضمین |
|
یک تن، امّا سیهزارش در کمین |
|
از لهیب عزم جنگ افروخته |
|
چشم بر اوضاع میدان دوخته |
|
تا بداند خصم را آهنگ چیست |
|
ابتکارش در شروع جنگ چیست |
پیوستن «حُرّ» و همراهان به امام×
|
«حُرّ» نادم چون رسید از گرد راه |
|
بیدرنگ افتاد روی پای شاه |
|
بر قدومش بوسهها زد بیشمار |
|
ریخت اشک از دیدگان بیاختیار |
|
از ندامت بود چندان شرمگین |
|
کز عرق پر شد نقاب آهنین |
|
شاه دین بر فال نیکویش گرفت |
|
خم شد آنگه زیر بازویش گرفت |
|
با بیانی وحیگیر از روح پاک |
|
داد فرمانش که برخیزد ز خاک |
|
«حُرّ» که در دل یک جهان
تشویش داشت |
|
خاست اما سر ز خجلت چیش داشت |
|
شاه فرمودش که: برگو کیستی(1) |
|
اشکبار و شرمسار از چیستی |
چون شدی کوهی ز آهن کرده رخت |
|
رهنمونت سوی ما گردید بخت |
|
«حُرّ» نقاب از چهره بگشود آن زمان |
|
گفت: کای فرمانروای انس و جان |
|
این منم! شرمده از بار گناه |
|
این منم! درمانده از یک اشتباه |
|
این منم! آتش به جان افتادهای |
|
این منم! دامانت از کف دادهای |
|
«حُرّ»م ای احرار عالم را
امیر |
|
ای همه درماندگان را دستگیر |
|
من ز غفلت بر تو بستم راه را |
|
من برآشفتم حریم شاه را |
|
من سیهدل بودم ای دریای نور |
|
من شدم باعث که بینی ظلم و زور |
|
من تو را آماج این غم کردهام |
|
این بلا را من فراهم کردهام |
|
رنج شه را غیر من بانی نبود |
|
وه! که این آیین انسانی نبود |
|
موجد این سهمگین غوغا منم |
|
وای! کاندر پیش حق رسوا منم |
|
کور بودم چشمم اینک باز شد |
|
مست بودم هوشم اکنون ساز شد |
|
سوزم از تاب ندامت یا حسین× |
|
ترسم از روز قیامت یا حسین× |
|
هر چه کردم خود پشیمان آمدم |
|
روسیه با چشم گریان آمدم |
|
آمدم تا درد خود گویم همی |
|
ننگ را با خون خود شویم همی |
|
آستانت را پناه خود کنم |
|
بخششت را تکیهگاه خود کنم |
|
گر کسی دستش به دامانت رسید |
|
برنگشت از آستانت ناامید |
|
ای مرا صد جان فدای جان تو |
|
اینک این دست من و دامان تو |
|
ای کریم! از اشتباهم در گذر |
|
بندهام کن وز گناهم در گذر |
|
توبه کردم توبه از رفتار خویش |
|
شرمسارم یا حسین× از کار خویش |
|
بازگو! ای پاک فرزند رسول |
|
توبهام را میکند یزدان قبول |
|
این سخن را گفت و سر بر خاک سود |
|
چشم و رخ بر آن قدوم پاک سود |
|
ماه یثرب، شاه مُلک هَل اَتی |
|
کان جود و بحر احسان و سخی |
|
آنکه اِنعام از علی× آموخته |
|
بیخ کین را با محبت سوخته |
|
نقد دل در پای ایمان باخته |
|
نفس را منکوب حرمان ساخته |
|
آن ز پا افتادگان را دستگیر |
|
مستمندان را به دلجویی شهیر |
|
آنکه از تسلیم گشتن عار داشت |
|
با ستمکاران سر پیکار داشت |
|
آنکه داد از ترک جان و ترک سر |
|
درس حریت به ابنای بشـر |
|
آن امام پاکباز و پاکجان |
|
شاخص حق، رهبر آزادگان |
|
چون ز «حُرّ» دید آن پریشان خاطری |
|
کرد وی را در اقامت یاوری |
|
مایهٔ رحمت به کار آورد و گفت |
|
کای به غمهای فراوان گشته جفت |
|
خیز و هیچ از جانب ما غم مدار |
|
آب شرم از ابر مژگانت مبار |
|
از تو هر جرم و خطا دیدیم ما |
|
بردهایم از یاد و بخشیدیم ما |
|
کار ما جز عدل و احسان نیست نیست |
|
کینه توزی کار پاکان نیست نیست |
|
ما که دشمن را ببخشیم از کَرَم |
|
دوست را بر دل کجا خواهیم غم |
|
خوش نهادی سر به راه دوستی |
|
مقبلی در بارگاه دوستی |
|
ذرّهآسا محو نور حق شدی |
|
جهد کردی تا به حق ملحق شدی |
|
جانت اکنون غرق ایمان دیدهایم |
|
توبهات مقبول یزدان دیدهایم |
|
شاد باش ای بندهٔ درگاه دوست |
|
کآنچه زین پس آرزو داری در اوست |
|
چون به پایان آمد آن شه را سخن |
|
«حُرّ» و فرزند و غلامش هر سه تن |
|
خرم و خشنود بگرفتند جا |
|
در صف نام آوران کربلا |
|
وآن دگر بیدار بختان غیور |
|
کآمدند از قعر ظلمت سوی نور |
|
رستگان از یوغ فرمان «عُمر» |
|
جمله گشتند اندر آن صف مستقر |
|
تا به پای خسـرو آزادگان |
|
در ره احیای حق بازند جان |
»حُرّ» با سپاه کوفه سخن میگوید
«حُرّ» با سپاه کوفه سخن میگوید
|
حُرّ روشندل چو دید این غمض عین |
|
در کمال مهربانی از حسین× |
|
انقلابش حدّتی افزون گرفت |
|
پیش چشمش را ز غیرت خون گرفت |
|
طاقتش رفت از کف و بیاختیار |
|
بار دیگر گشت بر مرکب سوار |
|
باد پایی کوه پیکر داشت «حُرّ» |
|
گویی اندر پشت آن پر داشت «حُرّ» |
|
خشمگین شیر «ریاحی» پر گشود |
|
ره به سوی خصم بد گوهر گشود |
|
تاخت مرکب چون عقاب تیز بال |
|
منع رفتن ز او، نشد کس را مجال |
|
چون مقابل شد به خیل دشمنان |
|
برکشید از توسن سرکش عنان |
|
راست کرد آنگه چو کوهی آهنین |
|
قامت مردانه بر بالای زین |
|
با صدایی پرطنین از التهاب |
|
کرد غرّا سوی همرزمان خطاب |
|
کای ز حق برگشتگان نابکار |
|
مرگتان را باد مادر سوگوار |
|
ای همه حیلتگران نادرست |
|
خانهٔ ایمانتان از پایه سست |
|
جملگی خود را مسلمان خواندهاید |
|
پیرو احکام قرآن خواندهاید |
|
زین مسلمانی شما را شرم باد |
|
جانتان در شعلهٔ آزرم باد |
|
این چه اسلامست و دینست، ای عجب! |
|
یا کدامین رسم و آیین عرب |
|
خواندهاید این مرد حق را سوی خویش |
|
جانب شهر و دیار و کوی خویش |
|
جمله با وی عهد و پیمان داشتید |
|
جان به پیمانش گروگان داشتید |
|
کز وفایش خدمت و یاری کنید |
|
با نثار جان مددکاری کنید |
|
تا شود بر اهل ایمان مقتدا |
|
گمرهان را نیز گردد رهنما |
|
جای گیرد بر سریر ملک حق |
|
آرد از طوفان به ساحل فُلک حق |
|
کاخ ظلم از پایه سازد واژگون |
|
غالب آید بر ستمکاران دون |
|
کوبد از مردانگی پای ثبات |
|
مردم مظلوم را بخشد نجات |
|
بارگاه عدل را بنیان نهد |
|
کار بر شالودهٔ قرآن نهد |
|
اینک آن کوه فتوّت بر شما |
|
سایه گستر گشته چون ظلّ هما |
|
این همان قرآن پاک ناطق است |
|
خوبی محض است و بر بد فایق است |
|
این همان خورشید اسرارست و راز |
|
کز کرم بر کوفه تابید از حجاز |
|
این همان مطلوب پیمان شماست |
|
با تبار خویش مهمان شماست |
|
پس چرا ای گمرهان تیره بخت |
|
میهمان را از خود آزردید سخت |
|
هشتهاید از حد فراتر گام را |
|
در رهش گستردهاید این دام را |
|
راه بر وی بستهاید از چارسو |
|
کردهاید این گونه قصد جان او |
|
بستهاید از کین برویش آب را |
|
وز عطش کشتید شیخ و شاب را |
|
من نمیگویم مسلمانی چه شد |
|
آخر آن احساس انسانی چه شد |
|
دام و دد سیراب از این آب روان |
|
گبر و ترسا بهرهمند از شرب آن |
|
لیک محرومست از این موج زلال |
|
عترت پیغمبر صاحب جلال |
|
اهل بیت زادهٔ خیرالانام |
|
در کنار آب لغزان تشنه کام |
|
وای وای! ای ناکسان زشتخو |
|
از عرب بر باد دادید آبرو |
|
نیّت ناپاکتان با شاه دین |
|
ز آن همه پیغام و پیمان بود این |
|
تا بدین صحرا کشانیدش همی |
|
بر سر آتش نشانیدش همی |
|
واین همه نیرنگ در کارش کنید |
|
ناگزیر از جنگ و پیکارش کنید |
|
وه! ز استقبال شرمانگیزتان |
|
اف! بر این رفتار ننگآمیزتان |
|
در جوابش پَرزنان و پُرصفیر |
|
آمد از اعدا به سویش چند تیر |
|
«حُرّ» از این گستاخی تیرافکنان |
|
تافت مرکب را به دیگر سو عنان |
|
چابک از میدان بسان برق و باد |
|
روی رجعت بر صف ایمان نهاد |
|
تا به فرمان سپهسالار دین |
|
دست بگشاید به تیغ آتشین |
|
پاسخ رفتار نامردان دهد |
|
واندر این سودای شیرین جان دهد |
»حُرّ» با سپاه کوفه سخن میگوید
|
این دگرگونی که در «حُرّ» شد عیان |
|
بود دامنگیر حال کوفیان |
|
هر یک از جنگاوران با خویشتن |
|
داشتند از ننگ و رسوایی سخن |
|
عقلها با نفسها گرم ستیز |
|
تا کنند از جنگ، پرهیز و گریز |
|
کشتن آزاد مردی حق پرست |
|
چون حسین× آن مست صهبای الست |
|
بهر هر سنگین دلی دشوار بود |
|
هر بداندیشی از آن بیزار بود |
|
لیک نیرنگ «عبید الله» دون |
|
کرده بود آن زر خریداران را زبون |
|
پیر و برنا بندگان زر بدند |
|
در نهان جاسوس یکدیگر بدند |
|
بیم جاسوسی به کار یکدگر |
|
داشت بر دلهای مزدوران اثر |
|
هر کسی را از دگر کس بود باک |
|
هر لبی بود از تکلّم بیمناک |
|
داشتند آن خود پرستان زین سبب |
|
جوش در دل، مُهر خاموشی به لب |
|
با چنین حال از گروه اشقیا |
|
گشت آثاری ز طغیان بر مَلا |
|
در خیام کوفیان زر خرید |
|
بندگان پست و رسوای «یزید» |
|
قیل و قال و بحث و استدلال بود |
|
نظم آنان رو به اضمحلال بود |
|
بر «عُمر» دشنام و نفرین داشتند |
|
فتنهای در حال تکوین داشتند |
|
«ابن سعد» این فتنه را منظور داشت |
|
هر نفس در دل هزاران شور داشت |
|
دید اگر تاخیر و کوتاهی کند |
|
صبر بهر بیعت واهی کند |
|
کم کم این غوغا برآرد سر ز هم |
|
بگسلد شیرازهٔ لشکر ز هم |
|
یک به یک مسحور نور حق شوند |
|
با طرفداران حق ملحق شوند |
|
آشکارا همچو «حُرّ» کامیاب |
|
دم زنند از اغتشاش و انقلاب |
|
طایر پر بسته را یاری کنند |
|
بهر او ایجاد دشواری کنند |
|
صورتی دیگر بخود گیرد غزا |
|
عیش او گردد مبدل بر عزا |
|
این شکست او را کند مخذول و خوار |
|
وز «عبیدالله» بماند شرمسار |
|
میشود باری، به جرم کوتهی |
|
سرنگون از مسند فرماندهی |
|
رونق ناموس و ننگش میرود |
|
کار مُلک «ری» ز چنگش میرود |
|
آن سیه پیشانی دنیا پرست |
|
آنکه داد از بهر دنیا، دین ز دست |
|
با خود اندیشید و استنتاج کرد |
|
جستجوی آخرین آماج کرد |
|
جلوهٔ جاه و مقام وگنج و مال |
|
ناگهان از وی بگردانید حال |
|
عشوهای از آرزوهای دراز |
|
آتشی در وی فکند از حرص و آز |
|
هم در این آتش وجودش دود شد |
|
عقل و ایمان و شرف نابود شد |
|
جای آنها را غضب لبریز کرد |
|
آتش جنگاوری را تیز کرد |
|
پس «عُمر» بر فرق وجدان پا نهاد |
|
دین خود را بر سر دنیا نهاد |
|
دیگر از خشم خدا پروا نداشت |
|
باکی از پیشامد فردا نداشت |
|
او اسیر نفس کافر کیش گشت |
|
غرق در گرداب حرص خویش گشت |
|
آرزوی سلطنت بر مُلک «ری» |
|
ساخت گویی دیو خونخواری ز وی |
|
زین تحول آنچه بودش آرزو |
|
با ولع میکرد در خون جستجو |
|
لیک خونی کش علاج کار بود |
|
خون پاک سیدالابرار بود |
|
کرد تدبیری که تا ناگشته دیر |
|
جبههٔ توحید را بندد به تیر |
|
خود کند با این عمل آغاز جنگ |
|
وارهاند جیش را از بیم ننگ |
|
کآتش پیکار چون گردد بلند |
|
سوزد آسان حاصل اندرز و پند |
|
محو سازد هیبت ناوردگاه |
|
ترس و تردید و حیا را از سپاه |
|
بحث و استدلالشان گردد تمام |
|
بگذرند از فکر آشوب و قیام |
|
چون رسد بر نخل ایمان تیشهها |
|
خون بشوید صورت اندیشهها |
|
کار حقجویان پایان میرسد |
|
بار امّیدش به سامان میرسد |
|
با چنین تصمیم هایل ناگهان |
|
چند گامی دور گشت از همرهان |
|
پس بسان گرگ ناگه دیده صید |
|
خشمگین فریاد برزد کای «دُرَید»([70]) |
|
رایت فرماندهی را پیشدار |
|
وآنگهش محکم به دوش خویش دار |
|
تیر نِه بر چلّه چاچی کمان |
|
بیدرنگ آور که آمد وقت آن |
|
در پی اجرای فرمانش غلام |
|
بیتامّل سوی او برداشت گام |
|
داد بر دستش کمان و تیر را |
|
تیز دندان ساخت گرگ پیر را |
|
«ابن سعد» آن تیر چون بر زه نهاد |
|
پرده از رخسار باطن برگشاد |
|
بانگ زد بر همرهان خویشتن |
|
کای هواداران و همرزمان من |
|
جمله را بر خویش میگیرم گواه |
|
کز میان این گروه و این سپاه |
|
آنکه با
خصم امیرالمؤمنین |
|
کرد بیرون دست جرأت ز آستین |
|
وز کمانش اوّلین تیر خدنگ |
|
پر زنان رفت از پی اعلان جنگ |
|
وآنکه فرمان داد بیپروا، منم |
|
کرد خونین دامن صحرا منم |
|
این گواهی پیش فرزند «زیاد» |
|
بر شما باد ای هم آهنگان راد |
|
از چو من فرماندهی هنگامه جو |
|
داستان گویید با وی مو به مو |
|
آن ستمگر چون لب از گفتار بست |
|
گفتههای نفس را در کار بست |
|
زه کشید از چرخ چاچی تا به گوش |
|
وز دل سوفار بیرون شد خروش |
|
اولین تیر از کمانش پر گرفت |
|
آتش پیکار خونین در گرفت |
|
روی لشکر زین جسارت باز شد |
|
حملهٔ تیرافکنان آغاز شد |
|
سوی اردوی حسینی شد رها |
|
همچو باران تیرهای جانگزا |
|
کارگر «بن سعد» را تدبیر گشت |
|
جیش حق یک باره غافلگیر گشت |
|
فوت شد ز آنان مجال استتار |
|
موضع و سنگر نمیآمد به کار |
|
لا جرم یاران جانباز حسین× |
|
پیش مرگان سرافراز حسین× |
|
همچو شیر بیشه جستند از کمین |
|
کوفتند استون زانو بر زمین |
|
سینه را کردند از غیرت سپر |
|
پیش آن تیرافکنان حملهور |
|
هر که را تیری به پیکر مینشست |
|
گوییش در کام شکر مینشست |
|
شهد بود آن تیر دلدوزش به کام |
|
باده بود آن خون گلگونش به جام |
|
آری! آری! عاشقان پاک را |
|
وین گروه پر دل و بی باک را |
|
مِی ز جام عشق هستی آفرین |
|
بهجت انگیزست و مستی آفرین |
|
مست حق پروای جانش کی بود |
|
خون گلگون در مذاقش مِی بود |
|
شاه دین چون حمله را ناگاه دید |
|
بسته بر یاران ز هر سو راه دید |
|
خویشتن در زیر آن رگبار تیر |
|
چابک اندر قلب صف شد جایگیر |
|
پس به اعلی صوت رعد آسای خویش |
|
گفت با یاران بی پروای خویش |
|
کای جوانمردان از جان شسته دست |
|
ای ز جام عشق و ایمان گشته مست |
|
بر شما در عرصهٔ این
کارزار |
|
بهره باد از رحمت پروردگار([71]) |
|
آمد از اردوی دشمن بوی مرگ |
|
جمله بشتابید اکنون سوی مرگ |
|
مرگِ شیرین کرده است آغوش باز |
|
ز آن کسی
را نیست ممکن احتراز |
|
واینک این باران تیر از دشمنان |
|
قاصد مرگست و پیش آهنگ آن |
|
لیک مرگی با سرافرازی قرین |
|
تا قیامت ضامن قرآن و دین |
|
مرگ دور از عیب و ننگ بندگی |
|
ز آن میسّـر
جاودانه زندگی |
|
مرگ شیرین در وفاداری به حق |
|
میکند دیوان حق را منتسق |
|
حق چو باشد زنده ما هم زندهایم |
|
تا ابد با نام حق پایندهایم |
|
در چنین ره جانفشانی نیست مرگ |
|
جز حیات جاودانی نیست مرگ |
|
شاه یثرب گرم این گفتار بود |
|
در فشان از لعل شکّربار بود |
|
با کلام نغز و اعجاز سخن |
|
میدمید اعوان خود را جان به تن |
|
تا به صد جان همّت و یاری کنند |
|
دولت حق را مددکاری کنند |
|
خطبه بر لب بود خسـرو را هنوز |
|
کآمدند آن سفلگان کینه توز |
|
سیل نیروی مهاجم در رسید([72]) |
|
مرگ تا پیراهن سنگر رسید |
|
از تلاش مرکب جنگاوران |
|
خاست گردی پرده پوش خاوران |
|
کآسمان شد همچو شب تاریک و تار |
|
غرق ظلمت گشت صحن کارزار |
|
واندر آن ناوردگاه مرگ خیز |
|
کس ندادی دوست از دشمن تمیز |
|
در چنین هنگامهای وحشتفزا |
|
یاوران حق چو شیران در غزا |
|
پنجه بگشودند و شمشیر آختند |
|
سخت بر خیل مهاجم تاختند |
|
تیغ دشمنسوز اصحاب رشید |
|
دیو خویان را به خاک و خون کشید |
|
زآنکه این دلدادگان نور حق |
|
مجریان لایق منشور حق |
|
جملگی از عشق نیرو داشتند |
|
قدرت ایمان به بازو داشتند |
|
زین سبب چون ساعتی طی شد به جنگ |
|
آن چنان بر دشمن آمد عرصه تنگ |
|
کز نهیب شیر مردان در ستیز |
|
چاره بر روبه نماند الا گریز |
|
در صفوف خصم پیدا شد شکست |
|
لاجرم برداشتند از جنگ، دست |
|
فتنه گشت آرام و طوفان شد تمام |
|
خسته برگشتند یاران امام× |
|
دردمند از ناوک اعدا همه |
|
زخمی وخونین ز سر تا پا همه |
|
ز آن یلان پاکباز و ارجمند |
|
کس نماند از تیر دشمن بیگزند |
|
لیک هنگامی فزون شد دردشان |
|
وز جگر برخاست آه سردشان |
|
کز دگر یاران و همرزمان خویش |
|
کشتگان دیدند از پنجاه بیش |
|
در حساب لشکر معدود دین |
|
بار سنگین بود نقصانی چنین |
|
هیچ دل زین لطمه بیماتم نبود |
|
کاین مصیبت بهر دلها کم نبود |
|
ای دل اکنون شرح دیگر ساز کن |
|
باب طومار شهیدان باز کن |
|
ای دل اکنون شرح دیگر ساز کن |
|
باب «طومار شهیدان»([73])
باز کن |
|
سرمهٔ چشم قلم کن خاکشان |
|
زیب دفتر ساز نام پاکشان |
|
کاین عزیزان جاودانی اخترند |
|
آسمان عشق را روشنگرند |
|
نخل دین از خونشان سیراب شد |
|
رسم حرّیت از اینان باب شد |
|
پیشتازان جهادند این گروه |
|
عرش ایمان را عمادند این گروه |
|
زین درخشان گوهران گنج دین |
|
کشتگان وادی حق الیقین |
|
ای قلم بگذار نقشی تابناک |
|
اندر این دفتر که جاویدست و پاک |
|
نکته برگو یک به یک ز آنان به نام |
|
کز خدا بر نامشان بادا سلام |
|
«ابن عجلان»([74])
آن شهید نامور |
|
کاندرین پیکار خونین داد سر |
|
با دلی از عشق و ایمان ممتلی |
|
بوده از یاران و اصحاب علی× |
|
منزل ومأوی به شهر کوفه داشت |
|
عمر در کار عبادت میگذاشت |
|
شاعری صاحب دل و فرزانه بود |
|
شمع حق را خسته جان پروانه بود |
|
دم به دم بودش به لحنی دلنشین |
|
مدحت مولی أمیر المؤمنین× |
|
در مقام حب اولاد رسول |
|
داشت هر محنت به جان و دل قبول |
|
گشت چون واقف که پور مرتضی |
|
خیمه زد در سرزمین کربلا |
|
ناگهان شوریدگی در سر گرفت |
|
مرغ جانش بی محابا پرگرفت |
|
ترک سامان و دیار و یار کرد |
|
رنج ره بر خویشتن هموار کرد |
|
تا به اردوگاه شاه دین رسید |
|
ذرّه بر خورشید مهر آیین رسید |
|
صبح عاشورا سرافراز و دلیر |
|
بعد پیکار و مصافی کم نظیر |
|
در نخستین حمله تیرافکنان |
|
داد پیش دیدهٔ معشوق، جان |
|
«قاسط و کردوس و مسقط»([75])
درجهاد |
|
داده از کف جان و سرخرسند و شاد |
|
این سه تن با هم برادر بودهاند |
|
یکدگر را یار و یاور بودهاند |
|
هر سه اندر جنگ «صفین» و «جمل»([76]) |
|
یاوری کردند حق را با عمل |
|
بودهاند از جان هوادار علی× |
|
همدم و هم صحبت و یار علی× |
|
این دلیران گر به تن سر داشتند |
|
از پی فرمان حیدر داشتند |
|
در رکاب شیر یزدان بارها |
|
پر دلی کردند در پیکارها |
|
بعد از آن بودند یاران حسن× |
|
در مصاف خصم و در بیت الحزن |
|
هم خلاف مردم پیمان گسل |
|
عاشق حق بودهاند از جان و دل |
|
از قیام عالم آرای حسین× |
|
یافتند آگاهی از رای حسین× |
|
جانشان از عشق حق لبریز شد |
|
آتش غیرت در آنان تیز شد |
|
تاختند از خانه بیخوف از بلا |
|
جانب توفنده دشت کربلا |
|
تا کنند از همّت والای خویش |
|
جان فدای زادهٔ مولای خویش |
|
هر سه پیمودند ره بیخورد و خواب |
|
تا ببوسیدند آن شه را رکاب |
|
فیض یاب از خسـرو بطحا شدند |
|
قطره آسا واصل دریا شدند |
|
خصم چون تیرافکنی آغاز کرد |
|
سوی حق دست جسارت باز کرد |
|
این سه تن مانند اصحاب دگر |
|
سینه را کردند پولادین سپر |
|
هم ز خود دادند مردیها نشان |
|
در قبال حملهٔ گردنکشان |
|
چهره را کردند با خون شستشوی |
|
تا نباشند اندرین ره زردروی |
|
هیچشان جز تیر در پیکر نماند |
|
وین یَلان را طاقتی دیگر نماند |
|
گشت چون هنگامهٔ اول تمام |
|
جان فرو هشتند در پای امام× |
|
«بن عتیق الثعلبی»([77])
آن رادمرد |
|
در مسیر علم و عرفان ره نورد |
|
بود والا همّت و عالی نسب |
|
شهره اندر جمع شجعان عرب |
|
نامور مردی ز قُرّاء شهیر |
|
در فقیهان زمانش بینظیر |
|
گشته در علم و سلحشوری علم |
|
گوی سبقت برده در سیف و قلم |
|
کوفه دایم بود اقامتگاه او |
|
راه تهلیل و عبادت، راه او |
|
نور خوشید حقایق رهبرش |
|
سایه قرآن و عترت بر سرش |
|
در وفاداری به اولاد رسول |
|
هر بلا را کرده بود از جان قبول |
|
چون شنید از زادهٔ خیر النسا |
|
نهضتی در یاری دین شد به پا |
|
وآن حجازی خسـرو گردون سریر |
|
در زمین «نینوا» شد جایگیر |
|
طاقت از کف داد و جانش پَر گرفت |
|
شور جانبازی چنان در سر گرفت |
|
کز زن و فرزند و مال و جان گذشت |
|
وز همه جز گوهر ایمان گذشت |
|
گشت یک شب با شتاب و بیقرار |
|
سوی اردوی حسینی رهسپار |
|
در حضور شاه بطحا بار یافت |
|
احترام و عزّت بسیار یافت |
|
صبح عاشورا چو دیگر یاوران |
|
خویش را زد بر صف جنگآوران |
|
در نخستین حملهٔ اعدای دین |
|
برجهید از جا چو شیری خشمگین |
|
با دگر مردان به میدان پا نهاد |
|
تیغ آتش بیز در اعدا نهاد |
|
برد چندان همّت و مردی به کار |
|
کآمدش فیض شهادت در کنار |
|
«ابن مالک»([78])
مرد خوشفرجام بود |
|
نام آن روشنروان «ضرغام» بود |
|
«بن ضبیعه»([79])
صاحب نفسی کریم |
|
بود غیرتمندی از «آل تمیم» |
|
این دو تن شوریده از شوق جنان |
|
گشته با «حلاس» و«نعمان»([80])
همعِنان |
|
و آن دگر آشفته جانی چون «زهیز»([81]) |
|
در طریق رادمردی گرم سیر |
|
با گروهی دیگر از اقران خویش |
|
همره و همعهد و همپیمان خویش |
|
در سپاه کوفه منزل داشتند |
|
آتشی از خشم در دل داشتند |
|
تا به جنگ «خارجی»([82])
یازند دست |
|
دشمن دین را دهند آسان شکست |
|
ساده دلها داده از خوش باوری |
|
با «عبیدالله» دست یاوری |
|
زآنکه اندر کوفه عمّال یزید |
|
از پی تحریک مردان رشید |
|
گفته بودند این سخن با مسلمین |
|
از زبان «قاضی» بی عقل و دین |
|
کز خطا کرده است سرداری لجوج |
|
بر «امیر المؤمنین» قصد خروج |
|
پشت بر آیین یزدان کرده است |
|
بیسبب آهنگ طغیان کرده است |
|
در خلافت هر که بیعت بشکند |
|
وز حریم شرع حرمت بشکند |
|
چونکه باشد دشمن صلح و صلاح |
|
بر مسلمانان بود خونش مباح |
|
آنچه خود محصول این تبلیغ بود |
|
هست پیدا، خشم و کین و تیغ بود |
|
لیک حق چون آفتاب روشن است |
|
نور پاکش چیره بر اهریمن است |
|
شام تاسوعا ز اردوی امام |
|
نغمهٔ تکبیر میآمد مدام |
|
با صدایی خوش چو گلبانگ سروش |
|
میرسید آیاتی از قرآن به گوش |
|
لیک از آن سو، در خیام کوفیان |
|
بود بزم عیش و عشـرت در میان |
|
بانگ ناهنجار سرداران مست |
|
وآن ددان حقکش و باطلپرست |
|
موج میزد در سکوت شامگاه
|
|
دم به دم چون بانگ عفریت گناه |
|
هوشمندانی که بردم نامشان |
|
گشت ناگه بخت سرکش رامشان |
|
وآن تفاوت کز دو سوی آمد پدید |
|
پیش آنان پردهٔ باطل درید |
|
پرده بگرفت از حقیقت پردهدار |
|
حق چوخورشیدی به شب گشت آشکار |
|
غوطه خوردند آن یلان سرفراز |
|
مدتی در فکرت دور و دراز |
|
کز چه یا رب! این طرفداران دین |
|
سر خوشند از عشـرت ننگ آفرین |
|
دعوی آیین ربّانی کنند |
|
وآشکارا کار شیطانی کنند |
|
لیک تسبیح تو گوید «خارجی!» |
|
چارهٔ درد از تو جوید «خارجی!» |
|
از خیامش بوی ایمان میرسد |
|
نغمهٔ تهلیل و قرآن میرسد |
|
راه حق بینیم یا رب راه او |
|
نور میبارد ز اردوگاه او |
|
ذکر یارانش همه نام خداست |
|
بر چنین کس خارجی گفتن خطاست |
|
خارجی گر اوست، ایشان کیستند |
|
او مسلمانست و اینان نیستند |
|
کم کم این اندیشهها بالا گرفت |
|
خوف و تردیدی در آنان جاگرفت |
|
رشتهٔ افکار این روشندلان |
|
برد آنان را به سوی مقبلان |
|
نیمه شب دور از صف اعدا شدند |
|
پایبوس زادهٔ زهرا÷ شدند |
|
شد حسین× از کارشان خرسند و شاد |
|
تاج عزت بر سر آنان نهاد |
|
بامدادان حمله چون آغاز شد |
|
راه جانبازی بر اینان باز شد |
|
نعره چون شیران هولافکن زدند |
|
خویشتن را بر صف دشمن زدند |
|
سرفکندند از ددان با تیغ تیر |
|
همچو برگ از شاخها در برگریز |
|
خود هم از آسیب تیر دشمنان |
|
زخمها برداشتند، آری چنان
|
|
کز همه اعضایشان خون میچکید |
|
خونشان بر دشت و هامون میچکید |
|
چون فرو بنشست طوفان بلا |
|
وضع و حال کشتگان شد بر ملا |
|
این گروه صادق و یزدان پرست |
|
وز شراب بیغش توحید مست |
|
جمله در جمع شهیدان بودهاند |
|
کشتگان راه ایمان بودهاند |
|
اندر ایّامی که شمس المشـرقین |
|
سرور آزادگان، مولی حسین× |
|
|
رخت از «دار الضیا»([85])
بیرون کشید |
|
|
با گروه اقربا از خاص و عام |
|
رهسپر شد جانب بیت الحرام |
|
در دیار بصـره از نسوان تنی |
|
برتر از صد مرد، نامآور زنی |
|
شور حق در کاسهٔ سر داشته |
|
جان اسیر مهر حیدر داشته |
|
دیده بود اندر حق آزادگان |
|
بیوفاییها ز ابنای زمان |
|
دیده بود از جور چرخ چنبری |
|
دیو را بر مسند پیغمبری |
|
دیده بود از غاصبین نابکار |
|
ظلم وکین بر حقپرستان بیشمار |
|
باز میدید آن فساد و زور را |
|
بر شریعت وصلهٔ ناجور را |
|
خون دل میخورد و تدبیرش نبود |
|
چارهای جز آه شبگیرش نبود |
|
ماده شیر بصـره چون شد باخبر |
|
از قیام زادهٔ خیرالبشـر |
|
بخت را با شیعیان دمساز دید |
|
راه خویش از بهر خدمت باز دید |
|
همچو مردان «بنت منقذ ماریه»([86]) |
|
دست دل شست از حیات عاریه |
|
واندر آن دوران استبداد و کین |
|
کآفت بسیار بودش در کمین |
|
بر خلاف میل عمال «یزید» |
|
مکتب مولا علی× را برگزید |
|
خویش را با خانه و مال و منال |
|
کرد وقف خدمت مولی و آل |
|
گشت کم کم در نهان و در عیان |
|
خانهاش دارالامان شیعیان |
|
وآن سرای شوربخش و نورخیز |
|
در پناه عزم بانویی عزیز |
|
شیعه را کانون استقرار بود |
|
واندر آن، آمد شدِ بسیار بود |
|
«بن ثبیط»([87])
آن نیک مرد نامدار |
|
بودش اندر بصـره([88])
فرّ و اعتبار |
|
زآنکه وی در زمرهٔ اشراف بود |
|
صاحب قلبی سلیم و صاف بود |
|
گشته در تحصیل دانش بهرهور |
|
از «ابو الاسود»([89])
فقیه مشتهر |
|
کرده اندر انفس و آفاق سیر |
|
مظهر احسان و تقوی بود و خیر |
|
در شریعت دایم الصوم و صلوة |
|
در طریقت حیدرش باب النجاة |
|
او هم اندر جمع یاران علی× |
|
همقدم با دوستداران علی× |
|
در سرای «بنت منقذ» راه داشت |
|
خاطر از کار حسین× آگاه داشت |
|
چون «عبید الله» اهریمن اجاق |
|
حاکم و فرمانروا شد بر عراق |
|
غافل از کانون حقجویان نبود |
|
چشم پوشی هم بر او آسان نبود |
|
بیم آن بودش کزآن کانون حق |
|
ناگهان در جوشش آید خون حق |
|
انقلاب شیعه گردد بارور |
|
در کنارش پرورش یابد خطر |
|
سرزند سِیلی خروشان ز آن سرا |
|
گردد اندر بصـره آشوبی به پا |
|
موج آن آشوب، دامن گسترد |
|
پردهها از «آل سفیان»([90])
بردرد |
|
کاخ استبدادشان گردد خراب |
|
نقش گردد نقشهٔ آنان بر آب |
|
زین سبب آن حیلهساز بد سرشت |
|
«کاردار بصـره»([91])
را شرحی نوشت |
|
تا نباشد غافل از آشوب و شر |
|
وز سرای «بنت منقذ» بیخبر |
|
روز و شب جاسوس بگمارد بر آن |
|
شیعیان را نیک بشناسد سران |
|
چون سران شیعه را معلوم داشت |
|
بهر هر یک برگه جرمی نگاشت |
|
ناگهان یک شب هنرمندی کند |
|
جملگی را گیرد و بندی کند |
|
نطفه آشوب و طغیان را چنین |
|
بیخطر نابود سازد در جنین |
|
الغرض، در کار بندد عقل و هوش |
|
شعلهٔ نشکفته را سازد خموش |
|
«بن ثبیط» آن هوشمند نامور |
|
زین تبانی از قضا شد باخبر |
|
پیش از آن کآید زمان گیر و دار |
|
گیرد اندر گوشهٔ زندان قرار |
|
از دو تن فرزند([92])
والا گوهرش |
|
با غلامان محبّت پرورش |
|
«سالم» و «ادهم» دگر نامش
«سعید»([93]) |
|
آن سیه سیما یلان دل سپید |
|
ساخت یک شب کاروانی گرمتاز |
|
وز دیار بصـره شد سوی حجاز |
|
تا شود ملحق به یاران حسین× |
|
گیرد اندر گوش فرمان حسین× |
|
ذرهها خورشید را جویا شدند |
|
روز و شب آن راه را پویا شدند |
|
رهروان را چون به پایان شد طریق |
|
محرمی در حومهٔ «بیت العتیق»([94]) |
|
گفت با فرزانه پیر کاروان |
|
کای به کف بنهاده بهر دوست جان |
|
گر چه با ایوار و شبگیر آمدی |
|
لیک افسوس اندکی دیر آمدی |
|
شاه دین با لشکری بیش از هزار |
|
شد به سوی کوفه دیشب رهسپار |
|
گر برانی در قفایش بیدرنگ |
|
بازیابی فرصتی زین وقت تنگ |
|
نعمت دیدار وی حاصل کنی |
|
گرد راهش را دوای دل کنی |
|
«بن ثبیط» آن رهرو ثابت قدم
|
|
بر شمرد اندرز او را مغتنم |
|
کاروان را بار دیگر داد هی |
|
کرد باز آن وادی پیموده طی |
|
روز دیگر ساعتی تا شامگاه |
|
وادی «ابطح»([95])
پدید آمد به راه |
|
واندر آن وادی ز هر سو بر قرار |
|
خیمههای خسـرو گردون مدار |
|
دید کآن سلطان مُلک آرای حق |
|
ناخدای بحر طوفان زای حق |
|
آنکه جاه و قدرش از گردون گذشت |
|
شوکتی بخشیده بر دامان دشت |
|
دورتر ز آن خیمهها، فرزانه پیر |
|
از سمند تیز گام آمد به زیر |
|
همرهانش نیز با فرمان او |
|
آمدند از مرکب و محمل فرو |
|
زاد و بار از اشتران برداشتند |
|
خیمه معدود خویش افراشتند |
|
سالک حق با وجود خستگی |
|
داشت با منظور خود دلبستگی |
|
رنج راهش مانع مقصد نبود |
|
اشتیاقش را در آن دم حد نبود |
|
اندکی آسود و کرد آنگه قیام |
|
تا شود فایز به دیدار امام |
|
گشت چون وارد به اردوی حسین×
|
|
جستجو میکرد مُشکوی حسین× |
|
او بسان عاشقی شوریده حال |
|
یا که جوید تشنهای آب زلال |
|
راه مردم با تمنی میگرفت |
|
آیت از خرگاه مولی میگرفت |
|
از «بنی هاشم» تنی صاحبنظر |
|
تهنیت گویان بدو داد این خبر |
|
کآن امام بر حق و دانای راز |
|
شهریار باذل و مردم نواز
|
|
دید چون باز آمدی از راه دور |
|
خیمه در صحرا زدی با عشق و شور |
|
از پی دیدارت ای فرزانه مَرد |
|
خسـرو خوبان، قدم را رنجه کرد |
|
واینک اندر خیمه و خرگاه تست |
|
چشم آن جان جهان بر راه تست |
|
«بن ثبیط» از این خبر خندان
و شاد |
|
رفت زی مآوای خود چون برق و باد |
|
طاقتی از شوق در پیکر نداشت |
|
وین سعادت را به خود باور نداشت |
|
دید چون در خیمهٔ خود شاه را |
|
خواند غرّا «قل بفضل الله»([96])
را |
|
جان خود لبریز دید از احترام |
|
پس به آیین ادب بعد از سلام |
|
گفت: بس منّت نهادی بر گدا |
|
ای خدیو! اهلا وسهلا مرحبا |
|
گشت آنگه شاه دین را پای بوس |
|
در حضورش کرد با رخصت جلوس |
|
پیش آن سالار مردان راز گفت |
|
داستان خویشتن را باز گفت |
|
پس حسین× آن قهرمان کربلا |
|
با مسـرّت کرد در حقش دعا |
|
داد فرمان تا برافرازد خِیام |
|
در اقامتگاه یاران امام× |
|
جمله بر خوان کرم مهمان شوند |
|
بهرهور بیمنت از احسان شوند |
|
آری! آن فرزانهٔ روشن ضمیر |
|
شد چنین در جمع خوبان جایگیر |
|
دیگر از اردوی شه دوری نجست |
|
کاین شرف بود آرزویش از نخست |
|
صبح عاشورا که جنگی سهمگین |
|
شد به پا از سوی بد خواهان دین |
|
شیر پیر بصـره چون پیل دمان |
|
حملهور شد سوی اعدا بیامان |
|
نعره مستانه میزد در قتال |
|
گفتی از سر تا به پا وجدست و حال |
|
در قفایش تیغ فرزندان او |
|
دست و سر میریخت از دشمن فرو |
|
پیش رویش آن غلامان دلیر |
|
سینه میدادند بر شمشیر و تیر |
|
وه! که اینسان با صفا جان باختن |
|
سر فدای عشق جانان ساختن |
|
کار هر خودخواه دنیادار نیست |
|
هر کسی شایستهٔ این کار نیست |
|
این سعادت با کسی گر شد قرین |
|
حاصل عشق است و ایمانست و دین |
|
عشق بخشد بر دل و جان روشنی |
|
عشق سوزد ریشهٔ ما و منی |
|
عاشق ارصد جان کند قربان دوست |
|
باز جانی تازه در اندام اوست |
|
نور ایمان قدر بیضا بشکند |
|
مشت ایمان کوه خارا بشکند |
|
پاک جان را زنده دارد نام دین |
|
هستیش وقف است بر احکام دین |
|
وین سه نعمت گر کسی را شد نصیب |
|
نقد جان آسان فشاند بر حبیب |
|
باری، آن هنگامه چون پایان گرفت
|
|
وز قتال آرامشی، میدان گرفت |
|
«بن ثبیط» و همرهان کامیاب |
|
از شهیدان بودهاند اندر حساب |
|
بشنو از «عمّاره» صافی گهر |
|
آنکه بود از فیض ایمان بهره ور |
|
در جوانی با محمد’ هم سخن |
|
در کهنسالی مصاحب با حسن× |
|
دایم اندر راه دین سرباز بود |
|
با علی× در جنگها دمساز بود |
|
زد به پیکار «جمل» شمشیرها |
|
خورد اندر جنگ «صفین» تیرها |
|
دست و تیغش در مصاف «نهروان»([98]) |
|
کرد خون از دیده اعدا روان |
|
در وفا داری به حق مشهور بود |
|
دشمن ظلم و فساد و زور بود |
|
هیچگه در پیش نامردان پست |
|
رشتهٔ تسلیم بر گردن نبست |
|
بودش اندر کوفه جای زندگی |
|
بینیاز از دستمزد بندگی |
|
چون ز تصمیم حسین× آگاه شد |
|
کهربای عشق حق را کاه شد |
|
گوش جانش چون شنید از حق صلا |
|
رفت و ملحق شد به وی در کربلا |
|
در نخستین حملهٔ قوم پلید |
|
پیش چشم شاه خوبان شد شهید |
|
«زاهر» آن قائم به اخلاص نبی |
|
همدم و هم صحبت خاص نبی’ |
|
آنکه خود تعلیم حیدر دیده بود |
|
در رکابش جنگ خیبر([100])
دیده بود |
|
بسته بود از فرط ایمان جان او |
|
بعد پیغمبر به فرزندان او |
|
هر کجا در هر مقامی هر که بود |
|
او ز جان مولی علی× را میستود |
|
وحشتی از مردم رسوا نداشت |
|
وز بیان حرف حق پروا نداشت |
|
در پی احقاق حق بیاختیار |
|
ذمّ بدکاران همی کرد آشکار |
|
این شجاع نامور در سال شصت |
|
بهر حج از کوفه بار مکه بست |
|
چونکه شد فایز به دیدار حسین× |
|
جذب کردش مهر رخسار حسین× |
|
سر سپرد آنجا به خاک پای او |
|
جان نهاد اندر قبول رای او |
|
حلقهٔ فرمان به گوش از وی فکند |
|
بهر خود کاخ سعادت پی فکند |
|
کام دل را کرد از این فرصت روا |
|
با حسین× آمد به دشت «نینوا» |
|
هم در آنجا از نخستین کارزار |
|
ماند محکم بر سر عهد استوار |
|
این دلاور چون دگر یاران دین |
|
کرد بیرون دست و تیغ از آستین |
|
یاد حیدر کرد و رزم آموزیَش |
|
شیوههای گرم دشمن سوزیَش |
|
درس آن استاد را در کار برد |
|
سر به شمشیر از عدو بسیار برد |
|
لیک بیزخمش یک از اعضا نماند |
|
بهر پیکان پیکرش را جا نماند |
|
طاقت از کف داد و دست از جان کشید |
|
شهد وصل از ساغر جانان کشید |
|
ماند از او میراثی از نامآوری |
|
بهر سِبطش «بن سنان زاهری»([101]) |
|
بشنو ای صاحبدل شوریده حال |
|
کز یلان دیگرت گویم مقال |
|
وصف «مسعود» و سر پر شور او |
|
شمهای از «عبدرحمن»([102])
پور او |
|
یا چسان داد از کف آرام و شکیب |
|
بندهٔ مقبول یزدان «بن حبیب»([103])
|
|
گر چه در شهرت ندارد زو کمی |
|
شیر دل فرزند «بشـر خثعمی»([104])
|
|
آنکه نامش بود با عزت به لب |
|
گر سخن رفتی ز شجعان عرب |
|
این دلیران مرد حق بودند و دین |
|
پیرو اسلام و قرآن مبین |
|
بعد آن فتوی([105]) به
امر «بن زیاد» |
|
از تعصب کرده آهنگ جهاد |
|
همعنان با خیل اعدا بودهاند |
|
لیک غافل از قضایا بودهاند |
|
هر فریب از ذهن آنان دور بود |
|
جنگشان با «خارجی!» منظور بود |
|
صبح عاشورا امام انس و جان |
|
شاه دین، سر خیل مردان جهان |
|
چون نخستین خطبه را آغاز کرد |
|
پرده از اسرار پنهان باز کرد |
|
عیب و حسن از باطل و حق بر شمرد |
|
زنگ وهم از قلب حقجویان سترد |
|
فاش کرد از «خارجی!» نام و نسب |
|
جلوهگر کرد آفتابی را به شب |
|
غافلان را خطبهاش گرم اوفتاد |
|
در گروهی آتش شرم اوفتاد |
|
شعلهٔ شرم و ندامت پر کشید |
|
اوّل از «حرّ ریاحی» سرکشید |
|
بعد از او هم در دگر مردان گرفت |
|
هر پشیمان گشته را دامان گرفت |
|
صبر و تاب از دست آنان شد به در |
|
جمله پیچیدند از آن جنجال، سر |
|
آمدند از خویشتن بیاختیار |
|
سوی مولی شرمگین و اشکبار |
|
لطمهها بر صورت و بر سر زدند |
|
بوسهها بر پای آن رهبر زدند |
|
چون برآمد نوبت پیکار و جنگ |
|
این دلیران پشیمان بی درنگ |
|
بخشش حق را گروگان ساختند |
|
جان پی جبران غفلت باختند |
|
زین دلیران نام بردم در نخست |
|
در هجوم اولین، چالاک و چست |
|
پیش چشم قهرمان کربلا |
|
دل زدند آسان به دریای بلا |
|
تیرشان چندان که از پیکر گذشت |
|
این یلان را موج خون از سر گذشت |
|
آری! آری! خون بشوید ننگ را |
|
محو سازد لکه نیرنگ را |
|
هر کجا جنگ از برای حق بپاست |
|
موج خون دریای احسان خداست |
|
رادمرد آل شیبان «بن علی»([106]) |
|
کرده بود آیینه جان را جلی |
|
در جوانی فیض ایمان یافته |
|
وز فریب اهرمن سر تافته |
|
با خلوص نیت و عزمی درست |
|
خادم آیین و دین بود از نخست |
|
در شجاعت میر و سرداری بنام |
|
شهره اندر کوفه نزد خاص و عام |
|
اهل ایمان را به «صفین» یار بود |
|
هم رکاب «حیدر کرّار» بود |
|
گوش دل بنهاده بر فرمان او |
|
جان سپر میساخت بهر جان او |
|
بوده در پیکار با اعدای دین |
|
دست و تیغش خصم را مرگآفرین |
|
«سالم»([107])
آن کلبی غلام پاک جان |
|
فرد مشهوری ز جمع شیعیان |
|
نقد دل در مهر حیدر باخته |
|
بارها بر دشمنانش تاخته |
|
از عناد کوفیان باکش نبود |
|
کس حریف تیغ چالاکش نبود |
|
داد چون دامان مولی را ز دست |
|
مهر فرزندان او در سینه بست
|
|
جان روشن بین او را نصب عین |
|
نقس سیمای حسن× بود و حسین× |
|
«ابن عامر»([108])
نیز در سودای جان |
|
سربلند آمد برون از امتحان |
|
در سلوک راه حق ممتاز بود |
|
با گروه شیعیان همراز بود |
|
آشکارا در مدیح بو الحسن× |
|
روز و شب میداد او داد سخن |
|
وسعتی در گفتن امثال داشت |
|
قدرتی در بحث و استدلال داشت |
|
احتجاجش بهر حق با هر گروه |
|
استوار از منطقی محکم چو کوه |
|
تیغ او کمتر ز تبیانش نبود |
|
کوفیان را مرد میدانش نبود |
|
گر به «حیدر» ناسزا گفتی کسی |
|
زین دلاور مشتها خوردی بسی |
|
چون صلای «مسلم» اندر کوفه خاست |
|
این سه تن([109])
پویندگان راه راست |
|
همنفس با یاوران اهل درد |
|
بیعتی کردند با آن شیرمرد |
|
از پی آزادی و آزادگی |
|
یافتند از جان و دل آمادگی |
|
تا زنند از بهر دین با یکدگر |
|
دامن مردانگی را بر کمر |
|
همچو موجی بیشکیب و بیقرار |
|
داشتند آن روز خوش را انتظار |
|
کآید از ره کاروان سالار دین |
|
بخشد از خود رونقی بر کار دین |
|
با تبهکاران درآویزد دلیر |
|
افکند روباه را از تخت شیر |
|
لیک غافل کاین سپهر کج نهاد |
|
میدهد امید آنان را به باد |
|
وز نفاق مردم پیمان گسل |
|
شیعیان را آرزو ماند به دل |
|
وانگه از بیداد عمّال «یزید» |
|
«مسلم» اندر کوفه میگردد شهید |
|
چون شهادت یافت «مسلم» بیامان |
|
شد دگرگون رنگ ابنای زمان |
|
بار دیگر کفر و دین همسنگ شد |
|
کوفه از بهر دلیران تنگ شد |
|
بار خود بستند و بیرون تاختند |
|
عشق حق را در دل افزون ساختند |
|
تا نبینند آن همه پستی ز خلق |
|
با گروه سفله همدستی ز خلق |
|
آری! آری! عشق اگر فرمان دهد |
|
پاک جان، اجرای آن را جان دهد |
|
جان کس را عشق اگر بخشد صفا |
|
عاشق دلخسته ننشیند ز پا |
|
گم کند یک سـر زیان و سود خویش |
|
تا بیابد گوهر مقصود خویش |
|
چون حسین× آمد به ریگستان «طف» |
|
این دلیران را معیّن شد هدف |
|
وین هدف جز خدمت مولی نبود |
|
پاکبازان را جز این سودا نبود |
|
نزد آن سر خیل ابرار آمدند |
|
بخت را با جان خریدار آمدند |
|
با دلی چون مهر رخشان، تابناک |
|
جا گرفتند اندر آن اردوی پاک |
|
صبح عاشورا در آن خونین جدال |
|
شاد و سرمست این یلان بیهمال |
|
تیغ و بازو را به کار انداختند |
|
در صف دشمن شرار انداختند |
|
هر سر از اعدا که غافلگیر شد |
|
در هوا بازیچه شمشیر شد |
|
هر که بر میدان آنان کرد پشت |
|
شد پریشان مغز او با ضرب مشت |
|
نعرهها چون شیر غضبان میزدند |
|
خندهها بر طعن پیکان میزدند |
|
عاقبت چندان خدنگ سهمناک |
|
آمد آنان را فرو بر جسم پاک |
|
وآن قدر زخم از سنان برداشتند |
|
کاین قیود از پای جان برداشتند |
|
رخنه را دست شهادت باز کرد |
|
مرغ خونین بالشان پرواز کرد |
|
بشنو ای جان راز ایمان گویمت |
|
شمّهای از «ابن حسان»([110])
گویمت |
|
او به شهر کوفه عالیقدر بود |
|
شام تار شیعیان را بَدر بود |
|
در کرم دستش به دریا طعنهزن |
|
با ادب نامش به لبها در سخن |
|
مهر حیدر صیقل آیینهاش |
|
دل، طپان با مهر او در سینهاش |
|
جان و مال و مِلک و مکنت هر چه داشت |
|
در ره یاران حیدر میگذاشت |
|
گر کسی در ذم مولی دم زدی |
|
«ابن حسان» کوفه را بر هم زدی |
|
باب او «حسان طائی»([111])
در عرب |
|
بود صاحب شوکتی والا نسب |
|
در سخا شأنش به «حاتم»([112])
میرسید |
|
خلق را فیضش دمادم میرسید |
|
او هم اندر مهر حیدر طاق بود |
|
زین تولآ شهره در آفاق بود |
|
جز تولآی علی× بر سر نداشت |
|
هیچگه ز آن آستان سر برنداشت |
|
چون علی× پیکار «صفین» ساز کرد |
|
جنگها با خصم حیلت باز کرد |
|
در یکی ز آن غزوههای مرگ خیز |
|
گرم چون گردید بازار ستیز |
|
ساحت میدان به خون آغشته شد |
|
نامور «حسان طائی» کشته شد |
|
«ابن حسان» نیز از چونین پدر |
|
داشت میراث فراوان در سِیَر |
|
تیره چون دید اختر اسلام را |
|
نامساعد گردش ایام را |
|
روز و شب بر خلق، بیداد و ستم |
|
کرد جانش را چنان لبریز غم |
|
کز دیار کوفه بیزاری گرفت |
|
وز لوای عزم خود یاری گرفت |
|
پیش از آن کافتد به دام «بن زیاد» |
|
رو به راه کعبهٔ جانان نهاد |
|
در حریم مکّه بختش یار شد |
|
پای بوس سید الابرار شد |
|
دید چون سیمای حق را بینقاب |
|
ذرهآسا محو شد در آفتاب |
|
جامی از صهبای وحدت نوش کرد |
|
حلقهٔ فرمان حق در گوش کرد |
|
از رکاب شاه دین تا «نینوا» |
|
زاده «حسّان» نشد یک دم جدا |
|
عاقبت خورشید عاشورا دمید |
|
عاشقان را وقت جانبازی رسید |
|
ساقی از
میخانه با جام بلا |
|
زد به سوی خیل مشتاقان صلا |
|
کای دل از کف دادگانِ روی دوست |
|
و ای به خاک افتادگانِ کوی دوست |
|
اینک این معشوق و این هم جام عشق |
|
کیست صاحب دردِ دُرد آشام عشق |
|
قطرهای با قیمت سر میدهیم |
|
جرعهای با جان برابر میدهیم |
|
ناگهان برخاست از هر جان پاک |
|
سوی ساقی نغمه «روحی فدک» |
|
بر بساط جسم خاکی پا زدند |
|
همچو شیران بر صف اعدا زدند |
|
سالکان عشق، نقد جان خویش |
|
در مقام جلوهٔ ایمان خویش |
|
باختند آنسان که در دامان دشت |
|
موج خون از پیکر آنان گذشت |
|
«ابن حسان» نیز در پایان کار |
|
بود از جمع شهیدان در شمار |
|
مظهر ایمان و تقوی «بن کثیر»([113]) |
|
در شجاعت بیهمال و کمنظیر |
|
بود عمری در مصاف و در مقام |
|
خوشهچین از خرمن حیدر مدام |
|
سایهآسا در پی مولی روان |
|
گه به مسجد، گه به پای کاروان |
|
با علی× در عرصه پیکارها |
|
کاندرین ره داد یک پا را ز دست |
|
لنگ لنگان گشت با پای دگر |
|
در قفای شاه مردان رهسپر |
|
خاطرش زین پیروی خرسند بود |
|
دست و تیغش باز، نیرومند بود |
|
آری! آری! از صلابت شیر لنگ |
|
رخ نمیتابد به آسانی ز جنگ |
|
چون علی× روی از جهان درهم کشید |
|
پیروانش را به بند غم کشید |
|
«بن کثیر» از عمر خود بیزار
شد |
|
گوشهای بگزید و با غم یار شد |
|
از حریفان زمان پوشید روی |
|
کوفیان دیگر ندیدندش به کوی |
|
کس نبود آگه که آن آزاد مرد |
|
دارد اندر گوشهٔ حرمان چه درد |
|
بود دردش بعد مولی، درد دین |
|
خون دل میخورد این عزلت گزین |
|
کز چه رو بازیچه گشت احکام حق |
|
وز چه رو بگرفته باطل نام حق |
|
آن بنای محکم ایمان چه شد |
|
وآن شکوه دولت قرآن چه شد |
|
کار دین در دست قومی دون، چرا |
|
حکمت اسلام دیگرگون چرا |
|
او بدین چون و چرا سرگرم بود |
|
پیش نفس خویشتن در شرم بود |
|
زآنکه دین را قدرت یاری نداشت |
|
وز کسی امید همکاری نداشت |
|
لیک بودش در چنین حالت، یقین |
|
حق برآرد باز دست از آستین |
|
ریشه بیداد و کین را برکند |
|
آتش اندر خرمن عصیان زند |
|
پاره سازد پرده مکر و نفاق |
|
چیره میگردد به عدوان و شقاق |
|
لا جرم بر دوش باری میکشید |
|
بار سخت انتظاری میکشید |
|
نخل امید و نهال انتظار |
|
در دلش بخشید روزی برگ و بار |
|
باخبر گشت از قیام شاه دین |
|
سود بر خاک از شعف، لوح جبین |
|
شکر یزدان گفت و ترک انزوا |
|
رهسپر شد سوی دشت «نینوا» |
|
شیر لنگ از دست همت پا گرفت |
|
در صف شیران ایمان جا گرفت |
|
صبح عاشورا چو مردان دگر |
|
سینه کرد از بهر جانبازی سپر |
|
هر چه دشمن پیکرش را تیر زد |
|
او به فرق ناکسان شمشیر زد |
|
ریخت چندان خون گرم از پیکرش |
|
کاندر آن غوغا به خاک آمد سرش |
|
مرد حق پوشید چشم از نقد جان |
|
در بهایش یافت عمری جاودان |
|
«سعد حارث»([114])
آن سعید نیکنام |
|
در جوانی بود حیدر را غلام |
|
پیش از آن هم دل منور کرده بود |
|
درک دیدار پیمبر’ کرده بود |
|
چون علی× را شد خلافت برقرار |
|
این غلام پاکباز و نامدار |
|
شد به فرمان امام شیعیان |
|
حاکم اقلیم آذربایجان |
|
شمع مُشکوی امامت، ماه شد |
|
بندهٔ، درگاه حیدر، شاه شد |
|
تاج بخشد حبّ حیدر بر گدا |
|
زر شود خاک سیه، زین کیمیا |
|
قطرهای با مهر او دریا شود |
|
ذرّهای از لطف او بیضا شود |
|
گر غلامش را حکومت شد نصیب |
|
این نه بر روشندلان باشد عجیب |
|
«سعد» بعد از قتل شاهنشاه
دین |
|
ترک مسند گفت و با غم شد قرین |
|
تا نسوزد در فراق بوتراب |
|
بوی گل را جست ز آن پس از گلاب |
|
با قدی خم گشته از باد محن |
|
شد غلام درگه مولا حسن× |
|
لیک با قتل امام مجتبی× |
|
این سعادت هم شد از چنگش رها |
|
هر که در دل مهر عترت پرورید |
|
در بلا از حق نگردد ناامید |
|
گر ز گلبن بشکند یک شاخ تر |
|
عندلیب آرد به کف شاخه دگر |
|
آشیان گیرد به زیر سایهاش |
|
شوق و شوری تازه، گردد مایهاش |
|
گِرد گُل گیرد ز سر پرواز را |
|
تازه سازد رسم سوز و ساز را |
|
«سعد حارث» نیز بعد از مجتبی× |
|
شد غلام خاص «مصباح الهدی» |
|
بهر خود باب سعادت باز کرد |
|
خدمت مولا حسین× آغاز کرد |
|
در رکابش بود تا صحرای «طف» |
|
هم در آنجا واصل آمد بر هدف |
|
صبح عاشورا دل از جان برگرفت |
|
پیش تیر کوفیان پیکر گرفت |
|
جسم او چون برگ گل شد چاک چاک |
|
گشت پنهان درمیان خون و خاک |
|
عشق، سودا کرد و عاشق جان فروخت |
|
آتشی روشن شد و پروانه سوخت |
|
«ابن سهم» آن مظهر مهر و وفا |
|
بود خادم بر امام مجتبی× |
|
سالها ز آن خرمن احسان و جود |
|
اندک اندک خوشه چینی کرده بود |
|
بنده بود آری به احسان حسن× |
|
داشت جان را در گروگان حسن× |
|
عشق حق جستی دل مفتون او |
|
شد وفا زین رو عجین با خون او |
|
چون حسن× چشم از جهان سفله بست |
|
او به فرزندان مولی داد دست |
|
شد به اولاد حسن× خدمتگذار |
|
تا دهد تسکین به جان بیقرار |
|
جرعه نوش جام صهبای بلا |
|
کاروان سالار دشت کربلا |
|
شاخص یکتای حق و شاه حق |
|
رهبر پویندگان راه حق |
|
نهضتی شاهانه چون در کار بست |
|
وز مدینه کاروان را بار بست |
|
بستگان باوفا از شیخ و شاب |
|
جملگی بودند وی را در رکاب |
|
نیز بودندی برادرزادگان |
|
عمّ صاحب جاهِ خود را همعنان |
|
«ابن سهم» آن حق شناس مُمتَحن |
|
بود همره با عزیزان حسن× |
|
خدمت شهزادگانش کار بود |
|
عزتش در کاروان بسیار بود |
|
همچنان از مکه تا صحرای «طف» |
|
جان نهاده از پی خدمت به کف |
|
رنج پیری گر چه نیرو کاستش |
|
عاقبت جست آنچه دل میخواستش |
|
حمله تیرافکنان کینه توز |
|
آتشی افروخت در وی سینه سوز |
|
دامن از غیرت چنان زد بر کمر |
|
کز کمین گفتی بر آمد شیر نر |
|
بهر جانبازی به میدان پا نهاد |
|
تیغ دشمن سوز در اعدا نهاد |
|
برق تیغش از تن سوداپزان |
|
سر فرو میریخت چون برگ خزان |
|
ناگهانی گشت بر وی حملهور |
|
«ابن بکر حنظلی» از پشت سر |
|
ضربت شمشیر بر فرقش نشاند |
|
جسم پاکش را به خاک و خون کشاند |
|
این غلام نیک فرجام و سعید |
|
شد چنین در صبح عاشورا شهید |
|
«قارب»([116])
آن روشندل نیکو نهاد |
|
بود حضـرت را غلامی خانه زاد |
|
آنکه برخود فرض میدانست و دین |
|
جانفشانی بهر مولایش حسین× |
|
مام این خدمتگرِ آزاده نیز |
|
بود در کاشانهٔ مولی، کنیز |
|
بود شه را با غرور و افتخار |
|
از صمیم جان و دل خدمتگزار |
|
در قبال خدمت اهل حرم |
|
بهرهمند از خوان احسان و کرم |
|
این کنیز و آن غلام شاه، بین |
|
مادر و فرزند صاحب جاه، بین |
|
آری! ای دل آورد چون بخت، رو |
|
سبقت از زَخّار میگیرد سبو |
|
ذرّه چون خورشید را منظور شد |
|
شعلهای رخشان به کوه طور شد |
|
ذات اگر از فیض حق شد بهرهور |
|
قطرهٔ ناچیز میگردد گهر |
|
منبع فیّاض حق باشد حسین× |
|
در تن هستی رمق باشد حسین× |
|
بندهٔ درگاه پاکش گر گداست |
|
در حقیقت برتر از هر پادشاست |
|
از حسین× آنکس که میجوید نیاز |
|
برنگردد از درش نومید، باز |
|
گر نظر یک دم به خاک ره کند |
|
خاک ره را زیب تاج شه کند |
|
آری ای دل! هر چه داری آرزو |
|
رو تمنّا کن هم از درگاه او |
|
«قارب» و مالش در آن دولتسـرا |
|
اجر جاویدان گرفتند از خدا |
|
ای بسا شهرت که زود از یاد رفت |
|
و ای بسا دولت که خوش بر باد رفت |
|
لیک نام بندگان شاه دین |
|
ثبت شد بر تارکِ چرخ برین |
|
تا ابد باقی است نام پاکشان |
|
قبلهٔ حاجات باشد خاکشان |
|
باری ای دل «قارب» فرخنده نام |
|
بود تا آن صبح خونین با امام× |
|
او هم اندر تیر باران عدو |
|
روی خود را کرد با خون شستشو |
|
از پی جان باختن تعجیل کرد |
|
خدمت خود را به جان تکمیل کرد |
|
جامش اندر دست ساقی ماند و رفت |
|
نامش اندر دهر باقی ماند و رفت |
|
بشنو ای دل! در حدیث راستان |
|
گویم از «حجاج» و «قعنب»([117])
داستان |
|
این دو تن در بصـره منزل داشتند |
|
مهر حیدر هر دو در دل داشتند |
|
بودهاند از شیعیان خاص او |
|
شهره در ورزیدن اخلاص او |
|
چون حسین× از مکه در داد آن ندا |
|
جنبشی کردند مردان خدا |
|
هر حقیقت جویی از نزدیک و دور |
|
شد مهیّا با هزاران شوق و شور |
|
کاین قیام تازه را یاری کند |
|
با حسین× آهنگ همکاری کند |
|
شیعیان در هر مکان و هر دیار |
|
نهضت حق را شدند امّیدوار |
|
در«عراق» این جنب و جوش از هر نظر |
|
بود بین شیعیان پرشورتر |
|
نخبه انصار و اصحاب رسول |
|
رهبران قوم و مردان کهول |
|
با پیام و نامه از بهر امام× |
|
فاش کردند انتظار خاص و عام |
|
بود سوی مکه با هر کاروان |
|
از طوایف قائل و قاصد روان |
|
از دیار «بصـره» در این رستخیز |
|
شاد و خرم «قعنب» و «حجاج» نیز |
|
نامه بردند از «یزید نهشلی»([118]) |
|
جانب فرزند حقجوی علی× |
|
بوسه دادند آستان شاه را |
|
قطب حق دیدند آن درگاه را |
|
جانشان آن قطب را مجذوب شد |
|
طالب آنجا، محو در مطلوب شد |
|
جام عشق آمد چو آنان را به دست |
|
دیگر از خود بیخبر گشتند و مست |
|
روز و شب بودند با عزّت قرین |
|
در رکاب سبط خیر المرسلین |
|
صبح خونین پرده از رخ چون گشود |
|
«قعنب» و «حجاج» را خون در ربود |
|
لطف یزدان گشت یار این دو تن |
|
تیر عدوان ساخت کار این دو تن |
|
تن رها کردند و یک سـر جان شدند |
|
از وفا قربانی جانان شدند |
|
زین جهان در راه حق رخ تافتند |
|
عمر جاویدان به جایش یافتند |
|
بشنو از آزاده مشتاق و پیر |
|
ثابت اندر شیوه حق «بن حجیر»([119]) |
|
کز جوانی مسلمین را یار بود |
|
نامور در حلقهٔ احرار بود |
|
شوری از مهر علی× در سینه داشت |
|
سینهای روشنتر از آیینه داشت |
|
این دلیر پاک جان در هر مُقام |
|
جز علی× کس را ندانستی امام |
|
چون به عهد غاصبان نابکار |
|
جور بر مردان حق شد بیشمار |
|
«بن حجیر» از غایت خشم و
خروش |
|
ناکسان را گشت خصمی سختکوش |
|
با تلاش سخت و بیپروای خویش |
|
کرد خاطر بر ستمکاران پریش |
|
جاه و مال و رشوه را طالب نبود |
|
هیچ نیرنگی بر او غالب نبود |
|
گر چه بودش هر زمان صدها خطر |
|
داشت پرهیز از فریب زور و زر |
|
او به سر جز شور حق شوری نداشت |
|
جز نجات خلق منظوری نداشت |
|
لیک جز نیروی ایمان بر اِله |
|
هیچ نیرویی نبودش تکیهگاه |
|
چون حسین× آن سـرور و سالار دین |
|
بارگاه عشق را مسند نشین |
|
آن فروزان شعلهٔ بیداد سوز |
|
و آن درخشان کوکب گیتی فروز |
|
وارث بازو و تیغ بو الحسن× |
|
فارسِ شیراوژن و دشمنشکن |
|
با خروج از خطّهٔ بیت الحرام |
|
کرد قاطع بر ستمکاران قیام |
|
بانگ نهضت تا نقاط دور شد |
|
حلقهٔ آزادگان پر شور شد |
|
گشت از آن فرخنده آوای نوید |
|
شیعیان را دل پر از نور امید |
|
هر جوانمردی ره صحرا گرفت |
|
جان به کف در خدمت مولی گرفت |
|
«بن حجیر» آن مرد چون پولاد
سخت |
|
با شتاب از کوفه بیرون برد رخت |
|
تا رسد بر موج خیز انقلاب |
|
محو گردد ذرّه سان در آفتاب |
|
بیند آن روشنگر آفاق را |
|
قوّتی بخشد دل مشتاق را |
|
در پناه زادهٔ خیر البشـر |
|
داد خود بستاند از بیدادگر |
|
با چنین اندیشهای در بین راه |
|
شد قرین با موکب مسعود شاه |
|
شاه دینش مرحبا گفت از کَرَم |
|
با نگاهی بردش از دل زنگ غم |
|
دید شوقش را چو از اندازه بیش |
|
مست کرد او را ز جام عشق خویش |
|
آنچنان کز خویشتن بیگانه شد |
|
شمع روی دوست را پروانه شد |
|
زین جهان بار غمش بر دل نماند |
|
پیش پای همّتش مشکل نماند |
|
با دگر یاران شه، دَمساز گشت |
|
تا سحرگاهی که جنگ آغاز گشت |
|
چون رسید از دشمنان باران تیر |
|
مست جام عشق مولی «بن حجیر» |
|
جست بیرون چون یکی غَضبان پلنگ |
|
ساخت بر خَیل مهاجم عرصه، تنگ |
|
سینه را عریان به سیل تیر زد |
|
از یسار و از یمین شمشیر زد |
|
گر چه خونین گشت سر تا پای او |
|
تیز تر شد تیغ برق آسای او |
|
تیر دشمن سینهاش را میشکافت |
|
او به سوی مرگ خوشتر میشتافت |
|
نازم این ایمان شورانگیز را |
|
نازم این مرگ سعادت خیز را |
|
نازم آن عشقی که دور از غم بُوَد |
|
جان شیرین در بهایش کم بُوَد |
|
نازم آن شمعی که این پروانگان |
|
بیمحابا در رهش دادند جان |
|
باری آن طوفان چو گشت آرامگیر |
|
پاکباز عشق و ایمان «بن حجیر» |
|
خرّم از کف جان شیرین داده بود |
|
در میان خاک و خون افتاده بود |
|
در مقام و رتبه «بشـر الحضـرمی»([120]) |
|
کی ز یاران دگر دارد کمی |
|
داستانی دارد این فرخنده فر |
|
از حدیث دیگران پر شورتر |
|
او نه تنها خود به نیکی طاق بود |
|
وز شجاعت شهره آفاق بود |
|
چند فرزند دلاور داشت «بُشـر» |
|
زادگانی پاک گوهر داشت «بُشـر» |
|
هر یک اندر شیوهٔ جنگاوری |
|
مایهٔ اعجابِ چرخ چنبری |
|
سخت بازو، پیلتن، سنگین کمان |
|
چیره در پیکار بر شیر ژیان |
|
چون حسین× آوای نهضت داد سر |
|
«بُشـر» هم زین ماجرا شد با خبر |
|
قصد یاری با امام خویش کرد |
|
وادی «طف» را مقام خویش کرد |
|
زادگانش با پدر همره شدند |
|
جملگی خدمتگزارِ شه شدند |
|
شام عاشورا که غمگین بود و تار |
|
غوطه میزد در نسیمی مرگبار |
|
مه ز خجلت بود پنهان زیر ابر |
|
رفته از دست فلک دامان صبر |
|
دیو صحرا گشته از وحشت خموش |
|
آمدی هر ذیحیاتی را به گوش |
|
آخرین فرمان شوم سرنوشت |
|
از زبان ریگ و خار و سنگ و خشت |
|
یاوران شاه دین بر گِرد او |
|
بسته لبها را فرو از گفتگو |
|
جملگی با فکرتی باریک بین |
|
مانده حیران در سکوتی سهمگین |
|
سرور پویندگان راه راست |
|
چون خدنگی ناگهان بر پای خاست |
|
حمد یزدان گفت و نعتِ مصطفی’ |
|
داد پس بر جمع همراهان ندا |
|
گفت: کای آزادگان پاکدل |
|
ای ز همّت کرده گردون را خجل |
|
ای گرامی مردم نیکو شعار |
|
بر شما باد آفرین کردگار |
|
کز وفا گشتید هم پیمان من |
|
پر سُرور از مهرتان شد جان من |
|
با وفا جمعی چنین کم دیدهام |
|
چون شما کمتر به عالم دیدهام |
|
هر چه گویم باز از آن نیکوترید |
|
راستی بر جملهٔ نیکان سرید |
|
رحمت یزدان نصیب جانتان |
|
مرحبا بر عشق و بر ایمانتان |
|
اینک از من بشنوید این راز را |
|
راز نامردان حیلت باز را |
|
کاندرین صحرا بسان مور و مار |
|
جمع گشتند از برای کارزار |
|
زین گروه ناکس و اعدای دین
|
|
هست ما را بس خطرها در کمین |
|
صبح فردا کآفتاب خاوری |
|
میکشد بر چرخ دامانِ زری |
|
طاقت دشمن به پایان میرسد |
|
بر شما رنج فراوان میرسد |
|
گر به زنجیر وفا گردن نهید |
|
بیگنه خود را به کشتن میدهید |
|
هان و هان! ای باوفا یاران من |
|
ای هواداران و غمخواران من |
|
بیعت خویش از شما برداشتم |
|
وین زمان آزادتان بگذاشتم |
|
تا سیه دامان شب باشد به جا |
|
بِه که بگریزید از این دام بلا |
|
جانب شهر و دیار خود روید |
|
وز پی تدبیر کار خود روید |
|
کز منند این قوم جاهل در ستوه |
|
با کسی کاری ندارند این گروه |
|
من چو با هرگونه باطل دشمنم |
|
مقصد آنان در این غوغا منم |
|
پس به امر حضـرت پروردگار |
|
من در آغوش خطر گیرم قرار |
|
کام صحرا تشنهٔ خون من است |
|
هر که زین جا دور گردد ایمن است |
|
چون شهنشه لب فرو بست از سخن |
|
سخت در حیرت فرو رفت انجمن |
|
شاه دین بنشست و سر را کرد خم |
|
دیده بنهاد اندر آن حالت به هم |
|
تا نگردد شرم دامنگیر کس |
|
خجلت آید باعث تاخیر کس |
|
لیک جمعی کاندر آن شام سیاه |
|
انجمن کردند گرداگرد شاه |
|
جمله بودند از سران مسلمین |
|
اهل فضل و دانش و تقوی و دین |
|
در عبادت برده شبها را به سـر |
|
ذکر یا رب گفته هر شب تا سحر |
|
روزها با دشمنان در گیرودار |
|
تیغ بر کف در مصاف مرگبار |
|
دین احمد’ را حمایت کارشان |
|
نصّ قرآن پایهٔ رفتارشان |
|
فارغ از دنیا و پابند شرف |
|
در شریعت یک زبان و یک هدف |
|
بودهاند این جمع افلاکی سرشت |
|
خسته و بیزار از این دنیای زشت |
|
ننگشان بود از صفات خاکیان |
|
خُویِشان نیکوتر از افلاکیان |
|
بر جهانِ آز و شهوت کرده پشت |
|
بر دهانِ اهرمن کوبیده مشت |
|
در دل آنان هوس را ره نبود |
|
همّت والایشان کوته نبود |
|
بی نیاز از لذّت مال و مقام |
|
کرده بر خود عیش نفسانی حرام |
|
فکر آنان با توانا شهپری |
|
سائر اندر عالم بالاتری |
|
دیدشان بر دور دست کائنات |
|
قصدشان زین تنگنا، جستن نجات |
|
در امید رستگاریهای خویش |
|
ره بریدند از پی مولای خویش |
|
بودهاند از جان به فرمان حسین× |
|
دست آنان بود و دامان حسین× |
|
نز پی تحصیل مال و کسب جاه
|
|
جمع گشتند این دلیران گرد شاه |
|
آمدند آنجا که جان قربان کنند |
|
درد دنیا را به خون درمان کنند |
|
گرچه خود بودند موقِن بر شکست |
|
باز از آن درگه نمیشستند دست |
|
گرچه میدیدند مرگ خویش را |
|
غم نبود آن جمع پاک اندیش را |
|
گرچه مولی اذن رجعت داده بود |
|
لیک دور از مردم آزاده بود |
|
زین سبب چندان که گفتار امام |
|
در میان بهت آنان شد تمام |
|
لحظهها رنجآور و سنگین گذشت |
|
سخت بر جمعیّت حق بین گذشت |
|
از بیان و حال مولی در نهفت |
|
هر دلی شد با غمی جانسوز جفت |
|
طایر فکرت چو از پرواز ماند |
|
هر زبانی از تکلّم باز ماند |
|
نکتهای را با نگاهی پر ز غم |
|
جمله میجستند در سیمای هم |
|
کز چه روی، آن شاه صاحب جاه دین |
|
در چنین شام سیاه و سهمگین |
|
در چنان وضعی که عفریت خطر |
|
از مغاک مرگ بیرون کرده سر |
|
در بیابانی که بس هول افکنست |
|
پای تا سر موج خیز دشمنست |
|
سهل گیرد ترک جان خویش را |
|
دور خواهد یاوران خویش را |
|
راه گستاخی به دشمن مینهد |
|
دوستان را اذن رجعت میدهد |
|
بامدادان کاین سپهر کینه توز |
|
زادهٔ شب را کند تسلیم روز |
|
جنگ در گیرد میان خیر و شر |
|
موج خون غلطد بروی خشک و تر |
|
حملهور گردند اعدای لعین |
|
بر خیام اهل بیت شاه دین |
|
پس کدامین کس به شه یاری کند |
|
سنگر حق را نگهداری کند |
|
کیست تا مردانه جان گیرد به کف |
|
پاس دارد حرمت دین و شرف |
|
بودهاند آن یاوران پاکباز |
|
در چنین اندیشههای جانگداز |
|
ناگهان عباس× فرزند علی× |
|
عقده را بگشود و با صوت جلی |
|
کز دل و جان بود و بر دل مینشست |
|
سدّ محنت زای خاموشی شکست |
|
با برادر گفت: کای سالار دین |
|
بندگان را از چه میرانی چنین |
|
اذن فرمودی کزین جا بگذریم |
|
رخت از این کوی بلا بیرون بریم |
|
خود بمانی با گروهی مار و مور |
|
یا رب، این بیهمتی از ما به دور! |
|
کی توانیم از تو دل برداشتن |
|
بی تو بر تن خجلت سر داشتن |
|
زندگی بعد از تو پا برجا مباد |
|
ننگِ آن هرگز نصیب ما مباد |
|
همصدا با شیر بیدای غضب |
|
اقربا یکباره بگشودند لب |
|
کای به ملک دین حق فرمانروا |
|
وای به فرمان تو جان ما سوی |
|
ای فروغت روشنی بخش جهان |
|
وای ندایت رهبر آزادگان |
|
خاندان را شاخص قائم تویی |
|
قوّت قلب بنی هاشم تویی |
|
ما شدیم از جان به مهرت پای بست |
|
با چه عذری از تو برداریم دست |
|
گر زند دیو بلا بر ما صلا |
|
با تو میمانیم و شادیم از بلا |
|
با گروهی نابکار و تیره بخت |
|
زیر فرمان تو میجنگیم سخت |
|
آنچه آید بر تو بر ما هم رواست |
|
پشت کردن بر تو عصیان بر خداست |
|
بی تو بر ما زندگی ننگ آور است |
|
با تو مرگ از زندگانی خوشتر است |
|
بگذر از فرمان رجعت یا حسین× |
|
بهر ما مپسند خجلت یا حسین× |
|
«مسلم»([121])
آن جنگاور قامت کمان |
|
لیک در نیرو فزون از صد جوان |
|
بانگ زد کای پاک فرزند رسول |
|
چون کنیم این وهن و رسوایی قبول |
|
کاندرین صحرای لبریز از خطر |
|
با هزاران دشمن بیدادگر |
|
بوسهٔ تودیع بر پایت نهیم |
|
خود به سویی رفته تنهایت نهیم |
|
نی که نی! سوگند بر ذات خدا |
|
نیست این سان سست عهدی کار ما |
|
با تو از جان عهد و پیمان بستهایم |
|
عهد خود با رشتهٔ جان بستهایم |
|
تا دمی کاین رشته باشد بیگسست |
|
کی رسد بر عهد جانبازان شکست |
|
من که خود پیری ز کار افتادهام |
|
شاخهای از برگ و بار افتادهام |
|
تا نگردانم به قلب دشمنان |
|
در نبردی مرگزا نوک سنان |
|
تا نریزم با دم شمشیر تیز |
|
سر ز اعدا چون خزان در برگریز |
|
تا نگیرم در دهان مرگ، جای |
|
لحظهای در جنگ ننشینم ز پای |
|
ای نگاهت مشعل ايمان من |
|
ای به قربان مقامت جان من |
|
گر در این سودا مرا دل پر غم است |
|
ز آن بود کاندر رهت صد جان کم است |
|
بعد از او اصحاب و انصار دگر |
|
زین نمط گفتند و سازم مختصـر
|
|
زین سخنها سِرّ نهضت جان گرفت |
|
انجمن با خرّمی پایان گرفت |
|
ناگهان پیکی رسید از گرد راه |
|
شد روان در حلقه اصحابِ شاه |
|
داشت با تعجیل و تشویشی عیان |
|
نام «بُشـر الحضـرمی» را بر زبان |
|
چون به مطلوب خود آن قاصد رسید |
|
با تأسّف دست با دندان گزید |
|
گفت کای فارغ ز کید روزگار |
|
بهرت اکنون محنتی آمد به بار |
|
لیک دانم چاره در تقدیر نیست |
|
دل قوی کن تا بگویم قصّه چیست |
|
«بُشـر» با سیمای سخت
افروخته |
|
چشم حیرت بر دهانش دوخته |
|
بانگ زد بر وِی که مطلب بازگوی |
|
داستان بر شیوهٔ ایجاز گوی |
|
وقت باریکست و شب دارد شتاب |
|
باشم از شوق سحر در التهاب |
|
گفت: فرزند سهی بالای تو |
|
پور نیرومند و بی پروای تو |
|
آنکه از نیروی بازو در مصاف |
|
زخم شمشیرش بود خارا شکاف |
|
آن یل نیکو سرشت و با کمال |
|
آن جوان ارجمند و خوش خصال |
|
آنکه هرگز دل نمیکندی ز وی |
|
شد اسیر دشمنان در مرز رِی |
|
در نجاتش وقت را واهی مکن |
|
لحظهای در کار کوتاهی مکن |
|
ورنه تا فردا که تابد روشنی |
|
نیست از دشمن به جانش ایمنی |
|
دیر اگر جنبی پشیمان میشوی |
|
در غم مرگش پریشان میشوی |
|
تا نیفکنده است مهر از رخ نقاب |
|
در نجات آن دلاور کن شتاب |
|
ماند قاصد چون فرو از گفتگو |
|
«بُشـر» لختی در تفکّر شد فرو |
|
پس در آن حالت به آوای بلند |
|
کرد بر تشویش قاصد زهر خند |
|
گفت: رو، رو دم مزن زین ماجرا |
|
راضیم بر هر چه میخواهد خدا |
|
بگذر از من خصم ایمانم مباش |
|
با چنین افسانه شیطانم مباش |
|
وآنگهی من دیگر از خود رستهام |
|
جان به تار موی جانان بستهام |
|
عاشق دیدار حق را پند چیست |
|
در چنین عشقش غم فرزند چیست |
|
چون ز حال «بُشـر» آگه شد امام× |
|
با تلطف سوی او بنهاد گام |
|
گفت: کای فرزانه مرد نامدار |
|
در تو اکنون مشکلی بینم به کار |
|
خواهم از حق رحمتی بر جان تو |
|
شد به پایان نزد ما پیمان تو |
|
نیست دیگر بیعتی بر گردنت |
|
هان مبادا ذرّهای شرم از مَنَت |
|
کن شتاب اکنون ز برق و باد بیش |
|
تا رهانی از بلا فرزند خویش |
|
طی کن امشب این ره دور و دراز |
|
همرهت بادا خدای چاره ساز |
|
یافت چون پایان بیان گرم شاه |
|
بُشـر را از سینه بر شد دود آه |
|
آتشی سوزندهاش در جان دوید |
|
اشک گرمش از بن مژگان چکید |
|
قلب پاکش گشت با اندوه، جفت |
|
چشم در چشم امام× افکند و گفت |
|
کای حسین× ای شیر حق را یادگار |
|
وای به حق ناموس دین را پاسدار |
|
ای ز نامت لرزه در کاخ ستم |
|
وز تو ترسان دیو گستاخ ستم |
|
ای سپهسالار بیهمتای ما |
|
شاه ما، معشوق ما، مولای ما |
|
جسم ناچیزم گر از پا تا به سر |
|
طعمه گردد بین صدها جانور |
|
گر هزاران گرگ با دندان تیز |
|
تن کُنَندَم در بیابان ریز ریز |
|
نیست مقدورم به چشمانت قسم |
|
کز تو گردم دور حتی یک قدم |
|
هستیَم شاها گروگان تو باد |
|
صد چنان فرزند، قربان تو باد |
|
«بُشـر» در تصمیم خود ستوار
بود |
|
از امام× اصرار، ازو انکار بود |
|
شه ز «بُشـر» این پافشاریها چو دید |
|
لا جرم تدبیر دیگر برگزید |
|
کان احسانست و دریای کَرَم |
|
کی پسندد بر دلی یک لحظه غم |
|
در چنان شام سیاه مرگخیز |
|
خاطر یاران خود، دارد عزیز |
|
شاخ گل
گر در میان آتش است |
|
باز بویش دلنواز و دلکش است |
|
آسیا سنگ است اگر بر روی مشک |
|
از مشامی نیست پنهان بوی مشک |
|
آری! آری! آن شَه از احسان و جود |
|
در بلا هم یک نفس غافل نبود |
|
شه به پیش دیدهٔ حیران «بُشـر» |
|
داد بر یک تن ز فرزندان «بُشـر» |
|
چند ثوب از جامههای زر طراز |
|
پر بها چون زر به بازار حجاز |
|
همچنینش مرکبی رهوار داد |
|
پس به رأفت رفتنش را بار داد |
|
تا شبانگه رو به سوی ری کند |
|
بیدرنگی راه ری را طی کند |
|
جامههای زر طراز و بینظیر |
|
فدیه سازد، تا رها گردد اسیر |
|
جان به قربان تو ای کان سخا |
|
ای غبار آستانت کیمیا |
|
ای خدا را مظهر بخشندگی |
|
میسزد گر بر تو دارم بندگی |
|
بندهات پهلو به سلطان میزند |
|
طعنه بر ملک سلیمان میزند |
|
باری از «بُشـر» این حدیثم شد تمام |
|
در خلال شرحی از آن تیره شام |
|
صبح چون تیرافکنان خیرهسر |
|
ناگهان گشتند از آن سو حملهور |
|
«بُشـر» پیشاپیش یاران بیدریغ |
|
کرد بیرون ز آستین بازو و تیغ |
|
این دلاور تاخت چون پیک اجل |
|
بر کمانداران مکّار و دغل |
|
با نهیب و فنّ جنگآموز خویش |
|
وز دم شمشیر دشمنسوز خویش |
|
در صف تیرافکنان غوغا فکند |
|
عدّهای را بیدرنگ از پا فکند |
|
نعرهاش از عشق نیرو میگرفت |
|
راه بر دشمن ز هر سو میگرفت |
|
ناکسان را تنگ شد میدان از او |
|
ریخت دشمن را بلا بر جان از او |
|
باکی از باریدن تیرش نبود |
|
کس حریف ضرب شمشیرش نبود |
|
گرچه زخمی خونفشان در سینه داشت |
|
باز در پیکار همت میگماشت |
|
عاقبت پیکان تیری زهرگین |
|
بر جبینش گشت ناگه جاگزین |
|
پیج و تاب آن پیکر موزون گرفت |
|
چشم او را پردهای از خون گرفت |
|
چون ز دیدن باز ماند آن شیرمرد |
|
کار خود را خصم حیلتباز، کرد |
|
ناوکی جانسوز بر قلبش نشاند |
|
آتشی از درد بر جانش فشاند |
|
لحظهای بگذشت و «بُشـر» نامور |
|
گشت ملحق بر شهیدان دگر |
|
تا بتابد نور عشق از خاک او |
|
رحمت حق بر روان پاک او |
|
داهی واسته «حُجر بن عدی»([122]) |
|
آنکه شد نایل به فیض سرمدی |
|
آن سر از کف داده اندر پای عشق |
|
جاودانی سرخوش از صهبای عشق |
|
آنکه در عشق علی× باشد عَلَم |
|
وز حدیثش شعلهور گردد قلم |
|
چون به امر حاکم جابر «زیاد» |
|
شد اسیر خصم و در بند اوفتاد |
|
گشت با یاران یکدل دستگیر |
|
حلقهٔ زنجیر را بوسید شیر |
|
در اسارت رهسپار شام شد |
|
با شجاعت مرگ را همگام شد |
|
«ابن جندب»([123])
يک تن از یاران او |
|
ماند تنها فارغ از بند عدو |
|
ترک گفت از کوفه مرز و بوم را |
|
تا نبیند سرنوشت شوم را |
|
او دلاور بود و مردی حق پرست |
|
سخت بودش، بر حق از باطل شکست |
|
شیرمرد صحنهٔ پیکار بود |
|
با علی× در جنگ «صفین» یار بود |
|
برق تیغش بر حریفان دغل |
|
مرگ میبارید در جنگ «جمل» |
|
سرنوشت سعد او مردن نبود |
|
یا فرارش جان به در بردن نبود |
|
او ز بیسامانی دین بیم داشت |
|
ننگ پیش دشمن از تسلیم داشت |
|
رفت تا جوید پناهی پایدار |
|
نخل امّیدش رسد روزی به بار |
|
رفت و سالی چند از او آمد به سـر |
|
کس نگشت از جایگاهش باخبر |
|
چون «زیاد» از مرگ برخوردار شد |
|
پیکر ناپاک او مردار شد |
|
کوفه گشت از شرّ بیدادش خلاص |
|
رحمت حق شد نصیب عام و خاص |
|
«ابن جندب» ترک هر تشویش کرد |
|
روی رغبت بر دیار خویش کرد |
|
تا شود با جمع یاران همصدا |
|
نوبتی دیگر برافرازد لوا |
|
جنبشی در شیعیان سازد پدید |
|
در قبال جور و بیداد «یزید» |
|
لیک چون «مسلم» بدان سو پا نهاد |
|
پایهٔ تبلیغ را برجا نهاد |
|
از حسین× آورد فرمان و پیام |
|
خواست بیعت با امام از خاص و عام |
|
شیعیان خستهدل پروانهوار |
|
گرد «مسلم» جمع گشتند آشکار |
|
کرد بیعت «ابن جندب» بیدرنگ |
|
دامن مقصود افتادش به چنگ |
|
وقت همّت بود و فرصت مغتنم |
|
خود مبلّغ شد به یاران بیش و کم |
|
چند روزی کوفه رنگ حق گرفت |
|
کار حق با سرعتی، رونق گرفت |
|
لیک با تبدیل فرماندار شهر |
|
ناگهان تجدید گشت اِدبار شهر |
|
از قدوم نحس فرزند «زیاد» |
|
کوه بیعت را چو کاهی برد باد |
|
روی مردم سایهافکن گشت مرگ |
|
دوستان را سخت دشمن گشت مرگ |
|
مردم ناپایدار از بیم جان |
|
جا تهی کردند وقت امتحان |
|
عهد آنان پای برجا بس نماند |
|
ز آن جماعت گرد «مسلم» کس نماند |
|
«مسلم» اندر کوفه تنها کشته
شد |
|
پیکرش با خون و خاک آغشته شد |
|
«هانی»([124])
آن روشندل آزاده نیز |
|
بعد او سرداد زیر تیغ تیز |
|
کوفه را یک باره خاموشی گرفت |
|
عهدها رنگ فراموشی گرفت |
|
بود هرکس بر سر عهد استوار |
|
شد به سوی دشت و صحرا ز آن دیار |
|
«ابن جندب» نیز حیران و پریش |
|
رفت و راه «مکه» را بگرفت پیش |
|
تا کند تجدید پیمان با حسین× |
|
عرضه دارد یاری از جان با حسین× |
|
در دل صحرای سوزان روز و شب |
|
نالهها از ناکسان بودش به لب |
|
راه طی میکرد و مینالید زار |
|
اشک میبارید چون ابر بهار |
|
بود تنها بیندیم و همسفر |
|
توشهاش خون دل و لخت جگر |
|
بس که محنت دیده بود این رادمرد |
|
سینهاش لبریز بود از رنج و درد |
|
زین سبب آشفتهحال و بیشکیب |
|
روز و شب میرفت تا جوید طبیب |
|
آن طبیب دردهای بیدوا |
|
آنکه باشد درگهش دار الشفا |
|
آن امام بر حق و سلطان حق |
|
آنکه محکم گشت از او بنیان حق |
|
رهسپر بود آن دلیر حقپرست |
|
تا که دامان حسین× آرد به دست |
|
جان ناقابل بر او قربان کند |
|
درد بیدرمان خود درمان کند |
|
شاه دین در نیمه راه «مکّه» بود |
|
کآمد اندر واحه از مرکب فرود |
|
آسمان را چهره در خونین حجاب |
|
محو میشد با غروب آفتاب |
|
روز را شب زیر دامن میکشید |
|
چرخ را در سایه روشن میکشید |
|
وقت کوته بود و تاریکی قرین |
|
داد فرمانِ اقامت شاه دین |
|
بیتامّل خیل خدمتکارها |
|
برگرفتند از ستوران بارها |
|
دست آنان چابک اندر کار بود |
|
هر یکی را خدمتی هموار بود |
|
در زمان اندکی دامان دشت |
|
گلشنی رنگین ز صدها خیمه گشت |
|
خیمهها چون اختران بودند و ماه |
|
ماهِ نور افشانشان خرگاه شاه |
|
«ابن جندب» با دلی پر شوق و
شور |
|
دید ناگه موکب شه را ز دور |
|
رهنورد صادق و یزدان شناس |
|
اشکریزان گفت یزدان را سپاس |
|
اشک شوقش راه چشم تر گرفت |
|
مرکبش گفتی ز شادی پر گرفت |
|
لحظهای دیگر سمند تیز گام |
|
برد راکب را به نزدیک خیام |
|
عاشق شوریده حال از روی زین |
|
با شتاب افکند خود را بر زمین |
|
هم به زانو جانب خرگاه شد |
|
خاکبوس آستان شاه شد |
|
چون ز خاک آستان برداشت سر |
|
دوخت بر سیمای محبوبش نظر |
|
دید لبخندی به لب دارد حسین× |
|
نور لطف از دیده میبارد حسین× |
|
هر نگاهش راحتی بخشای جان |
|
میکند با دل تکلم بیزبان |
|
سینهاش یک باره خالی شد ز غم |
|
رفت و شه را بوسهها زد بر قدم |
|
بیتکلف در حضورش راز گفت |
|
سرگذشت خویشتن را بازگفت |
|
ذکر یاران کرد و اصحاب وفا |
|
کشتگان عشق و ایمان و صفا |
|
یاد «حجر بن عدی» کردش غمین |
|
برکشید از سینه آهی آتشین |
|
وانگه از «مسلم» به حسـرت یاد کرد |
|
آنچه از وی دیده بود انشاد کرد |
|
بار دیگر شد چو با اندوه، جفت |
|
دست بر دامان شاه افکند و گفت |
|
کای طبیب درد بیدرمان من |
|
زین ستمها بر لب آمد جان من |
|
ای حسین× ای پیشوای راستین |
|
دست قدرت کی بر آری ز آستین |
|
کی بنای ظلم را ویران کنی |
|
داد و دین را جانشین آن کنی |
|
خیز و فرمان ده جهاد عام را |
|
زود دریاب ای حسین× اسلام را |
|
کز گروهی ناکس و باطلپرست |
|
بهر یک تن فاسق و سگباز و مست |
|
شیعیان را زندگانی شد حرام |
|
کن به دَر شمشیر حق را از نیام |
|
شه چو دید آن مرد حق را در خروش |
|
با شِکر خندی دگر کردش خموش |
|
خاطرش را با نگاهی رام کرد |
|
باده از خمخانهاش در جام کرد |
|
آن دلیر داغدار و دلپریش |
|
چون گرفت از دست ساقی جام خویش |
|
شد سراپا شوق و حرف از غم نزد |
|
مست ایمان گشت و دیگر دم نزد |
|
صبح عاشورا که چرخ نیلگون |
|
داشت بر دامان خود دریای خون |
|
آفتابش را ز وحشت هاله بود |
|
نور
آن چون شعله جَوّاله بود |
|
خون و آتش چون در آمیزد به هم |
|
عالمی را ناگهان ریزد به هم |
|
از سحرگه فتنههای بیشمار |
|
بود در سیمای گردون آشکار |
|
چون عدو شد حملهور با تیرها |
|
از کمین جستند بیرون شیرها |
|
شیرهای خفته در اردوی حق |
|
جملگی را تکیه بر نیروی حق |
|
سدّ راه لشکر اعدا شدند |
|
پیش دشمن کوه پا برجا شدند |
|
«ابن جندب» نیز بر کف سر
نهاد |
|
رو به سوی خصم بدگوهر نهاد |
|
برق شمشیرش در آن باران تیر |
|
بود چون الماس رخشان چشمگیر |
|
هر دم از تیرافکنی سر میربود |
|
طاقت از خصم بد اختر میربود |
|
بودش از بازو در آن پیکار سخت |
|
چیرگی بر دشمن برگشته بخت |
|
هر نفس با حملههای خوفناک |
|
سرنگون کردی حریفان را به خاک |
|
از کمانی ناگهان تیری پرید |
|
قلب پاک آن دلاور را درید |
|
خون گرم از سینهٔ سوزان او |
|
لالهزاری ساخت در دامان او |
|
تیرهای دیگر آمد پی ز پی |
|
از صف تیرافکنان بر جسم وی |
|
قامتش خم گشت و بر خاک اوفتاد |
|
هم ز کار آن دست چالاک اوفتاد |
|
روبهان بر شیر زخمی تاختند |
|
بیتأمل کار او را ساختند |
|
او که از صهبای ایمان بود مست |
|
با همان مستی از این هنگامه رست |
|
نام او شد زینت دیوان عشق |
|
تا ابد مهمان بوَد بر خوان عشق |
|
داستان از «نصـر»([125])
خواهم سر کنم |
|
تا ز خون چشم قلم را تر کنم |
|
وصف گویم عشق شورانگیز را |
|
عشق فرزند «ابی نیریز» را |
|
نیک بگشا چشم جان و چشم دل |
|
تا ببینی نور حق در آب و گل |
|
بشنو ای فرزانهٔ صاحبنظر |
|
تا بدانی خاک چون گرد گهر |
|
باری آن شهزادهٔ خورشید وش |
|
چون مهاجر شد ز اقلیم «حَبَش» |
|
کودکی خوش منظر و نو سال بود |
|
آسمان بخت و همایون فال بود |
|
زآنکه از دوران خردی شد قرین |
|
با نوازشهای «خیر المرسلین» |
|
انس با فخر بنی آدم گرفت |
|
تربیت ز آن قائد اعظم گرفت |
|
بهره برد از مکتب پیغمبری |
|
شد خبیر از رسم و راه برتری |
|
نیز از آن سرچشمه فیضی تام یافت |
|
در همان خردی قبول عام یافت |
|
اندر آمد چون به دوران بلوغ |
|
داشت از اسلام جانی پر فروغ |
|
او در این گلش نهالی تازه بود |
|
لیک هوشش تند و بیاندازه بود |
|
دست احمد’ پرورید او را چنان |
|
کز ادب شد رشک ابنای زمان |
|
در فضایل گشت مردی بیهمال |
|
مشتهر در پاکی خوی و خصال |
|
خود نمیشد لحظهای دور از نبی |
|
میگرفت آیینهسان نور از نبی |
|
بس کرامت ز آن وجود پاک دید |
|
بس حدیث از لعل آن سرور شنید |
|
شاخصی در عالم اسلام گشت |
|
مرجعی کامل در آن ایّام گشت |
|
بعد پیغمبر، علی× را یار شد |
|
ز آن یَم فیّاض برخوردار شد |
|
چشم بر کردار مولی دوخت «نصـر» |
|
از علی× مردانگی آموخت «نصـر» |
|
پخته شد در راه و رسم داوری |
|
همچنین در شیوهٔ جنگاوری |
|
بعد مولی این دلیر ممتحَن |
|
گشت همدم با حسین× و با حسن× |
|
سر به پای این دو تن سود از وفا |
|
جانفشان بر امرشان بود از وفا |
|
غیر آنان مَلجَأی دیگر نداشت |
|
دست از دامان ایشان برنداشت |
|
چون حسین× از زادگاه خویشتن |
|
گشت بیرون با گروهی مرد و زن |
|
تا برافرازد لوای اهتمام |
|
بهر دین در خطّهٔ «بیت الحرام» |
|
«نصـر» نیز از همرهان شاه
بود |
|
با دلیران دگر همراه بود |
|
در رکاب سرور آزادگان |
|
رهسپر تا کربلا شد همچنان |
|
داشت جان بر کف پی فرمان او |
|
وز حقیقت بود روشن جان او |
|
صبح چون خورشید عاشورا دمید |
|
آتشی سوزنده بر صحرا دمید |
|
پیش چشم آسمان را خون گرفت |
|
موج خون سر تا سر هامون گرفت |
|
حملهور گشتند خیل دشمنان |
|
جانب اردوی شاه انس و جان |
|
خاست از صدها کمان ناگه صفیر |
|
ریخت بر مردان حق باران تیر |
|
شیر مردان بی هراس از جان خویس |
|
سینه را مردانه میدادند پیش |
|
«نصـر» هم بی آنکه بگشاید لبی |
|
شد سوار کوه پیکر مرکبی |
|
آستین بالا زد از طغیان خشم |
|
خشمگین بر سیل دشمن دوخت چشم |
|
ناگهان چون کوهی از جا کنده شد |
|
جانب تیرافکنان تازَنده شد |
|
چون عقابی سوی دشمن پرکشید |
|
وز میان شمشیر هندی برکشید |
|
راه خود تا قلب لشکر باز کرد |
|
پس فنون جنگ را آغاز کرد |
|
شیر دل تعلیم «حیدر» دیده بود |
|
جنگهای «بدر» و «خیبر» دیده بود |
|
باکی از مشتی غلام زر نداشت |
|
بیمی از روباه، شیر نر نداشت |
|
ضرب شمشیرش چو میآمد فرو |
|
از تنی میبرد سر بیگفتگو |
|
یک تن، اما در نبرد و رزمگاه |
|
صد یل سر سخت را میبست راه |
|
این دلاور تیغ در دشمن نهاد |
|
بس تنان بیسر، سران بیتن نهاد |
|
حمله بر تیرافکنان پیوسته کرد |
|
پیشتازان عدو را خسته کرد |
|
لا جرم تیرافکنی حیلت شعار |
|
همچو روبه برد نیرنگی به کار |
|
تیغ در کف، در خفا، از پشت وی |
|
مرکب رهوار او را کرد پی |
|
«نصـر» ناگه دید کز بالای
زین |
|
پیکر چالاکش آمد بر زمین |
|
بی تأمّل همچو برق از جای جست |
|
بار دیگر برد بر شمشیر دست |
|
نعره میزد چون پلنگی زخمدار |
|
میکشد از دشمن ددخو دمار |
|
با تنی خونین و بیتاب از نبرد |
|
مدح میگفت از حسین× آن شیر مرد |
|
عاقبت تیری که زهرآلود بود |
|
بر سر پرشور او آمد فرود |
|
«نصـر» را طاقت زکف ز آن تیر
شد |
|
شیر پیکان خورده غافلگیر شد |
|
جمع گشتند آن ددان دیوخو |
|
همچو مور و مار گرداگرد او |
|
پس به سنگ و دشنه و تیغ و سنان |
|
کشته شد آن عاشق پاکیزه جان |
|
داشت آن دُردی کش جام حسین× |
|
وقت مردن زیر لب نام حسین× |
|
جسم او کز دشمنان پا مال بود |
|
عشق و ایمان را زبان حال بود |
|
ای خوش آن عاشق که این سان جان دهد |
|
جان شیرین در ره ایمان دهد |
|
بشنو اکنون شمهای دیگر، دلا |
|
از نخستین کشتگان کربلا |
|
با تو گویم از «شبیب نهشلی»([126]) |
|
زبدهٔ اصحاب و یاران علی× |
|
در مدینه شوکتی بسیار داشت |
|
امتیازی خاص بر انصار داشت |
|
با علی× در غزوههای سهمگین |
|
هم مشاور بود هم یار و معین |
|
خاصه اندر جنگ «صفین» و «جمل» |
|
دیده شد مردانگیها زین بَطَل |
|
باز در پیکار سخت «نهروان» |
|
کرد شمشیرش عدو را ناتوان |
|
جان او از بهر دین در هر نفس |
|
بسته بر فرمان حیدر بود و بس |
|
بیتکلّف در نهان و در شهود |
|
عشق حیدر بودش اندر تار و پود |
|
روز و شب چون عاشقی دلباخته |
|
جنب کوی دوست منزل ساخته |
|
جسته بود از بهر خویش این رادمرد |
|
در تولاّی علی× درمان درد |
|
در علی× چون دیده بود آیات حق |
|
جان و دل بودش از این رو ماتِ حق |
|
هر چه در سیمای حیدر دیده بود |
|
معنی حق را مصوّر دیده بود |
|
دید والا عزّت و جاه علی× |
|
ز آن به حق عاشق شد از راه علی× |
|
چون علی× با تیغ عدوان شد شهید |
|
رخت از این محنتسرا بیرون کشید |
|
بر «شبیب» این غم گران در دل نشست |
|
پشت او را بار این ماتم شکست |
|
لیک تا جوید پناهی در مِحن |
|
دستِ یاری داد از جان با حسن× |
|
گر کسی محروم گشت از روی گل |
|
از گلاب پاک جوید بوی گل |
|
ای دریغ! از جور چرخ کجمدار |
|
کآورد هر دم غمی دیگر به بار |
|
زهر عدوان در وجودی پاک ریخت |
|
وآن گلاب پاک را بر خاک ریخت |
|
عاشق سرگشته و شیدا «شبیب» |
|
دردمند و خسته جان و غم نصیب |
|
چون هوای مهر حیدر را گرفت |
|
دامن فرزند دیگر را گرفت |
|
دید حیدر را به سیمای حسین× |
|
جان گروگان ساخت در پای حسین× |
|
یافت محبوبی که ماهش هاله بود |
|
مهر از او در شعلهٔ جوّاله بود |
|
می ز جامی خورد کز دُردش ملک |
|
نغمهٔ مستانه دارد در فلک |
|
بر دری زد حلقه از روی نیاز |
|
کاندر آن در «کعبه» بگذارد نماز! |
|
باری، آن آشفته جان حق پرست |
|
با حسین× از راه ایمان داد دست |
|
دست یاری داد و خوش پابست شد |
|
صاف حق نوشید و یک سـر مست شد |
|
مست صهبایی که در رگ چون دَوَد |
|
آتشی سوزان به جای خون دَوَد |
|
واندر آن آتش بهشت آید پدید |
|
عاشقان را سرنوشت آید پدید |
|
شهسوار عرصهٔ آزادگی |
|
یافت چون بهر جهاد آمادگی |
|
کاروان را از «مدینه» داد هی |
|
شاهراه «مکه» را بنمود طی |
|
پس بروی سینهٔ دشت «عراق» |
|
خیمه زد با صد جلال و طمطراق |
|
نهضت خود بر «یزید» اعلام کرد |
|
نفی حق ز آن دیو خون آشام کرد |
|
انقلاب افکند ز اعجاز سخن |
|
در صفوف پیروان اهرمن |
|
منطقش بتهای هایل را شکست |
|
مشت عزمش پشت باطل را شکست |
|
بود پیدا کز سران کوفیان |
|
پاسخی جز جنگ ناید در میان |
|
لا جرم چون صبح عاشورا دمید |
|
جنگ نامردانه ز آنان شد پدید |
|
ناگهانی از کمانها تیرها |
|
ریخت چون باران بروی شیرها |
|
از کمین جستند مردان بیدرنگ |
|
خشمگین چون ضیغمان تیزچنگ |
|
جملگی مرد افکن و شمشیر زن |
|
حملهور بر ناکسان تیرزن |
|
باصلابت، بیتزلزل، سختکوش |
|
آهنیندل، مرگجویان، گرمجوش |
|
نغمههاشان بر لب از نام خدا |
|
نعرههاشان محکم و وحشتفزا |
|
کامشان خشکیده از تاب عطش |
|
پیکر خونین آنان لالهوش |
|
زخم پیکانها در آنان بیشمار |
|
سینهها بدریده، سرها زخمدار |
|
میزدند این قوم با حالی چنان |
|
باز تیغ جانگزا بر دشمنان |
|
زین سلحشوران پر تاب و شکیب |
|
بود یک تن «ابن عبد الله شبیب» |
|
اندکی چون کار جنگ آرام یافت |
|
او هم از فیض شهادت کام یافت |
|
شد نصیب از لطف پیر عشق و حال |
|
عاشق دلخسته را جام وصال |
|
بشنوا از وارسته مردی متقی |
|
سالک حق «بن حصین المشـرقی»([127]) |
|
این دلیر پاک جان و پارسا |
|
بود عمری بنده خاص خدا |
|
بی نشان از آز و شهوت جان او |
|
برگ گل شرمندهٔ دامان او |
|
زین جهان بر دست و پا، بندی نداشت |
|
در شجاعت نیز مانندی نداشت |
|
لوح غیرت جبههٔ پُرچین او |
|
نور حق در دیدهٔ حق بین او |
|
مهر شاه اولیا در سینهاش |
|
بود زین رو بی غبار آیینهاش |
|
هر زمان کاین چرخ نوری یافتی |
|
راست بر آیینهٔ وی تافتی |
|
اوّلین نوری که فیضش عام بود |
|
از طلوع کوکب اسلام بود |
|
«بن حصین» آیینهٔ
دل پاک کرد |
|
پرتو اسلام را ادراک کرد |
|
پیش این نور حقیقت سر نهاد |
|
جان پی آیین پیغمبر نهاد |
|
طعنه از همّت به چرخ پیر زد |
|
بارها در جنگها شمشیر زد |
|
روز، تاریک از غبار مرکبش |
|
شب، ستوه از ذکر یا رب یاربش |
|
تا علی× آن سرور احرار، بود |
|
روشنایی بخش افلاک وجود |
|
بود دست «بن حصین» بر دامنش |
|
خوشهچین بود این گدا از خرمنش |
|
چون علی× روی از جهان درهم کشید |
|
شیعیان را در حصار غم کشید |
|
این شجاع پاکباز و ممتحن |
|
جان خویش آمیخت با مهر حسن× |
|
بعد او شور حسینی ساز کرد |
|
راه خود سوی سعادت باز کرد |
|
عشق میورزید با نام حسین× |
|
باده مینوشید از جام حسین× |
|
در مقام مدحت سالار دین |
|
بود غوغاگر، بیان «بن حصین» |
|
بحثها با هر جوان و پیر داشت |
|
منطقش در کوفیان تأثیر داشت |
|
بود کارش گمرهان را رهبری |
|
پاسدار حق و بر باطل جری |
|
ای بسا غافل که گشت از جهد او |
|
بعد عمری با حقیقت رو به رو |
|
هر که کوشد در ره حق بینظر |
|
گردد از تأیید یزدان بهرهور |
|
ریخت ناحق چون ز «مسلم» خون پاک |
|
کوفه گم شد در سکوتی دردناک |
|
غالب آمد سایهٔ اهریمنی |
|
سلب گشت از جان مردم ایمنی |
|
«بن حصین» را غم به دل پیچید
سخت |
|
لاجرم بیرون کشید از کوفه رخت |
|
نیمشب بگرفت راه «نینوا» |
|
تا به درد خویشتن یابد دوا |
|
آستان شاه دین بوسد ز جان |
|
جان و سر بازد به روز امتحان |
|
صبح عاشورا که جانبازان حق |
|
بذل جان کردند در میدان حق |
|
از پس جنگیدنی پر شور و حال |
|
کز چنان پیری به عقل آید محال |
|
«بن حصین» غلطید در امواج
خون |
|
سرخ رو از امتحان آمد برون |
|
«عبد رحمن»([128])
دیگر از مردان پاک |
|
صاحب ایمان و جانی تابناک |
|
از جوانی با تولاّی علی× |
|
ساغر جان گشته بودش ممتلی |
|
دامنی از ننگ باطل دور داشت |
|
سینهای از عشق حق پرشور داشت |
|
گر کسی آیینه دارد بیغبار |
|
روز و شب دیدن تواند روی یار |
|
او دمادم محو روی یار بود |
|
جان نثار «حیدر کرار» بود |
|
داد چون دامان مولی را ز دست |
|
سالها خون خورد و در ماتم نشست |
|
رنج میبرد از وجود غاصبین |
|
وآن همه آشفتگی در کار دین |
|
کاخ نهضت چون به پاگشت از حسین× |
|
عالم دین پر صدا گشت از حسین× |
|
پس به هر سو زین قیام آوازه شد |
|
شیعیان را گلشن جان تازه شد |
|
جنبش آزاد مردان سرگرفت |
|
کوفه را هم جنب و جوشی درگرفت |
|
از ندای وارث خیر البشـر |
|
نخل امّید کسان شد بارور |
|
انجمنها گرم برپا داشتند |
|
نامهها بر حضـرتش بنگاشتند |
|
«عبدرحمن» نیز با «قیس بن
مهر» |
|
آن جوان خوش خصال و خوب چهر |
|
در شبی بستند با شادی میان |
|
نامه بردند از سران کوفیان |
|
رهسپر گشتند با شوقی تمام |
|
همچو برق از کوفه تا «بیت الحرام» |
|
این دو تن را عشق و ایمان حال داد |
|
قاف حق، مرغان دین را بال داد |
|
عاقبت شد فیض دیدار حبیب |
|
در حریم کعبه آنان را نصیب |
|
نامهها دادند و رخصت یافتند |
|
لیک از برگشت خود سرتافتند |
|
خواستند از شه به عجز و انکسار |
|
تا شوند او را ز جان خدمتگزار |
|
شمع را بینند چون پروانگان |
|
کی در آنان ره کند پروای جان |
|
ذرّه چون بیند ز روزن آفتاب |
|
در هوای وصل بنماید شتاب |
|
قطره چون گردد به دریا غوطهور |
|
دیگر از بودن کجا دارد خبر |
|
شبنم از خورشید تابان، صبحگاه |
|
تا حریم کهکشانها یافت راه |
|
«عبدرحمن» نیز با همراه خویش |
|
یافت آنجا دولت دلخواه خویش |
|
دید خود را چون بدان دولت قرین |
|
دل نکند از درگه سلطان دین |
|
چون غباری در رکاب شاه بود |
|
شاه را تا کربلا همراه بود |
|
آن زمان کز دامن صحرا و دشت |
|
کاروان شام تاسوعا گذشت |
|
صبح خونین پرده از رخ باز کرد |
|
فتنهٔ بیپرده را آغاز کرد |
|
ناگهان با تیر باران عدو |
|
چهره صحرا به خون شد شست و شو |
|
اندر آن هنگامهٔ وحشت فزا |
|
«عبدرحمن» با خدنگی جانگزا |
|
غرقه در خون گشت و بر خاک اوفتاد |
|
زین شهادت گوهرش پاک اوفتاد |
|
«ابن کعب»([129])
آن سالک روشن روان |
|
سالخورد از تن، ولی از دل جوان |
|
از فریب این جهان رخ تافته |
|
بهرهها از عشق و ایمان یافته |
|
بوده اندر طاعت پروردگار |
|
پای برجا هچو کوهی استوار |
|
اهل بیت مصطفی’ را یار بود |
|
نامور در حلقهٔ انصار بود |
|
زینت خلوت سرای جان او |
|
مهر حیدر یود و فرزندان او |
|
چون حسین× آهنگ نهضت ساز کرد |
|
هجرت از «دارالنبی» آغاز کرد |
|
حق پرستان کاروانی ساختند |
|
روشن از ایمان جهانی ساختند |
|
وآن جهان از پای تا سر پاک بود |
|
راستی غیر از جهان خاک بود |
|
مردمی فارغ ز کید اهرمن |
|
پاکدل از پیر و برنا مرد و زن |
|
لوح جان را از تعلّق کرده صاف |
|
گرد آن سالار خوبان در طواف |
|
با شکوهی عبرت افزای سپهر |
|
با جلالی خیره در وی ماه و مهر |
|
شاهراه «مکّه» زیر گامشان |
|
در نشاط از عشق بیآرامشان |
|
همچنان از «کعبه» تا ملک «عراق» |
|
بود برجا این شکوه و طمطراق |
|
«طف» چو پیدا شد، به امر شاه
دین |
|
کاروان عشق آنجا شد مکین |
|
بود همره کاروان را از «حجاز» |
|
«ابن کعب» آن حقپرست پاکباز |
|
خود نه تنها بود این پیوند را |
|
داشت همراهش زن و فرزند را |
|
«عمرو»([130])
تنها پور «بن کعب» دلیر |
|
بود بابش را در این ره دستگیر |
|
او جوانی نورس و کم سال بود |
|
لیک نیکو بخت و فرّخ فال بود |
|
زآنکه شد قربانی مولای خویش |
|
داستانش آورم در جای خویش |
|
باری، اندر حملهٔ تیرافکنان |
|
جانفشانی کرد «بن کعب» آنچنان |
|
کز فلک فریاد تحسین میشنید |
|
وز ملک گلبانگ آمین میشنید |
|
در فنون کارزار این شیر پیر |
|
دست و تیغی داشت سستی ناپذیر |
|
کوهی از پولاد جسم پیر او |
|
خصم را داس اجل شمشیر او |
|
هرچه تیر آمد به سوی پیکرش |
|
باز بالا بود در میدان سرش |
|
عاقبت تیری زگرد ره رسید |
|
صفحهٔ پیشانی او را درید |
|
چشم او را پردهای از خون گرفت |
|
سرو او رفتار ناموزون گرفت |
|
تا به خاک افتاد و افتاد از خروش |
|
شمع عمرش در شهادت شد خموش |
|
من کز آغاز این کتاب آراستم |
|
از خدا توفیق خدمت خواستم |
|
چون تجرّی شد مسلّط بر کلام |
|
دفتر اوّل در اینجا شد تمام |
|
دفتری دیگر گذارم پیش رو |
|
تا بیان دارم حدیث عشق او |
|
عشق او با خالق یکتای خویش |
|
جانب مقتل شدن با پای خویش |
|
باز گویم از عزیزان دگر |
|
تا چسان در عشق جان دادند وسر |
|
یا رب از رحمت زبانم باز کن |
|
با زبان، شوریدگی دمساز کن |
«پایان دفتر اول»
|
چون کرد آثار عهد خردیم را آسمان یغما |
|
|
|
|
گشایم دفتری دیگر به نام ایزد دانا |
|
|
خدای اکبر و اعظم، پناه عالم و آدم |
|
|
|
|
مدیر دستگاه آفرینش خالق یکتا
|
|
|
پدید آرندهٔ روز و شب و مهر و مه و انجم |
|
|
|
|
نگه دارندهٔ دشت و جبال و درّه ودریا
|
|
|
توانایی که ارکان جهان بگرفت از او بنیان |
|
|
|
|
خدایی کآسمان بیتکیه گاهی ماند از او برجا
|
|
|
اساس عالم امکان ز قدر صنعتش محکم |
|
|
|
|
جهان و جمله ما فیها ز قاف قدرتش پیدا
|
|
|
اسیر بند تدبیرش همه گردنکشان یک سـر |
|
|
|
|
گدای خوان تقدیرش همه نام آوران یک جا !
|
|
|
مُبَرّی از مکان امّا اماکن را بود مالک |
|
|
|
|
منزّه از صفات اما صفتها را بود دارا
|
|
|
قدیم و باقی و قائم، رحیم و صادق و حاکم |
|
|
|
|
سمیع و عادل و عالم، مرید و مُدرک و بینا
|
|
|
به تغییر همه قادر، به ایجاد همه آمر |
|
|
|
|
به احوال همه ناظر، به الفاظ همه گویا
|
|
|
نباشد غافل ازکاری نخواهد یاور و یاری |
|
|
|
|
نجوید صلح و پیکاری، ندارد همسـر و همتا
|
|
|
خطابخش و کریم و مهربان باشد خداوندی |
|
|
|
|
کز و چشم کرم دارد در این درماندگی «شیدا»([131])
|
|
|
عمری شنید خالق گیتی ندای من |
|
|
|
|
آخر نداد پاسخ مشکل گشای من |
|
|
یک دم ز روی راز جهان پرده برنداشت |
|
|
|
|
این است مشکلی که بود پیش پای من |
|
|
نقش و نگار صورت زیبای کائنات |
|
|
|
|
روزی به سوی راز نشد رهنمای من |
|
|
دردا که آشنا نبوَد با محیط لفظ |
|
|
|
|
مقصود من، مطالب من، مدّعای من |
|
|
این چرخ بیکرانه و این مهر و ماه چیست |
|
|
|
|
وین گونه گون مناظر صبح و مسای من |
|
|
در دامن سپهر چه جویند اختران |
|
|
|
|
شبها به پیش دیدهٔ حیرت فزای من |
|
|
منظومههای بیحد و احصای کهکشان |
|
|
|
|
خوش طعنه میزنند به فهم و ذکای من |
|
|
آن زهره، با تجلّی عاشق فریب خویش |
|
|
|
|
بهتآور است گرچه بود غمزدای من
|
|
|
وآن آتشین تلالؤ مرّیخ و مشتری |
|
|
|
|
باشد به تنگنای تفکّر بلای من |
|
|
تا چند شعله میکشد این قرص آفتاب |
|
|
|
|
تا کی بود ملازم صیف وشتای من |
|
|
این گوی خاک چیست که سرگشته در فضاست؟ |
|
|
|
|
وین خاکدان چرا شده عمری سرای من |
|
|
چون شد که من بشـر شدهام در بسیط خاک |
|
|
|
|
فرق از چه بود بین من و ما سوای من |
|
|
چون شد که سر جاذبهام دوخت بر زمین |
|
|
|
|
واندر ستارگان دگر نیست جای من |
|
|
من کیستم! تفکر من در قبال چیست؟ |
|
|
|
|
چند است با قیاس طبیعت بهای من |
|
|
آیا مرا برای جهان آفریدهاند |
|
|
|
|
یا آفریدهاند جهان را برای من |
|
|
گر من به مقتضای جهان یافتم وجود |
|
|
|
|
باطل بود چنین عملی بیرضای من |
|
|
گر شد جهان به خاطر من خلق، از چه روی |
|
|
|
|
یک لحظه نیست پیرو تدبیر و رای من |
|
|
گر بود خلقت من و گیتی برای غیر |
|
|
|
|
غیر، از چه شد گدای جهان یا گدای من |
|
|
امروز اگر به هستی مطلق شدم قرین |
|
|
|
|
فردا چراست مردن من در قفای من |
|
|
گر مرگ من دریچهٔ آغاز زندگی ست |
|
|
|
|
زین داستان رسد به کجا انتهای من |
|
|
آیا به جرم چیست هزاران حیات و مرگ |
|
|
|
|
در پیشگاه عدل طبیعت سزای من |
|
|
قائم به چیست محور عیش و عزای خلق |
|
|
|
|
در دست کیست رشته فقر و غنای من |
|
|
گویی بود ز دامن گردون فراختر |
|
|
|
|
سرّ وجود و دامنهٔ ماجرای من |
|
|
پهناور است عرصهٔ دریای معرفت |
|
|
|
|
هرگز به ساحلم نرساند شنای من |
|
|
آنجا که هیچ روزنهای سوی راز نیست |
|
|
|
|
بی حاصل است این همه چون و چرای من |
|
|
ای مرغ فکرتم به عبث بال و پر مریز |
|
|
|
|
بازآ به آشیانهٔ خویش ای همای من |
|
|
ترسم که در قفای تو این طبع کنجکاو |
|
|
|
|
بر هم زنده بساط دل پارسای من |
|
|
ترسم که امتداد سخن در مقام فحص |
|
|
|
|
ناگه بدل کند به کدورت صفای من |
|
|
زاهد که غرق نفس پرستی است، ناگهان |
|
|
|
|
آشفته گردد از سخن بیریای من |
|
|
تا جلوههای چهرهٔ نفسش خدای اوست |
|
|
|
|
هرگز خدای او نبود آشنای من |
|
|
در وصف خالقی که به جان من آشناست |
|
|
|
|
بیتی بود خلاصهٔ حمد و ثنای من |
|
|
«هستی هر آنچه هست ز پیدا و
ناپدید |
|
|
|
|
چون نیک بنگرم همه باشد خدای من» |
|
|
اما به کُنه ذات خداوند گاریش |
|
|
|
|
هرگز نمیرسد خرد نارسای من |
|
تهران – 16 خرداد ماه 1326 شمسی
در میلاد مسعود شاه مردان امیرالمؤمنین علی×
|
تا از کف ساقی رسد آن لعل مروّق |
|
|
||||||
|
بر دل ننشیند غم از این چرخ مطبّق |
|
|
||||||
|
پر کن قدحی ساقی من ز آن می مطلق |
|
|
||||||
|
آور به تسلسل بَرِ یاران موثّق |
|
|
||||||
|
|
|
تا بشنوی از سینهٔ ما بانگ انا الحق |
||||||
|
|
داری کن از آن قامت نو خاسته برپا |
|
|
|||||
|
|
بندی به هم آور ز دو گیسوی سمن سا |
|
|
|||||
|
|
ز ابرو و مژه تیر و کمان ساز مهیا |
|
|
|||||
|
|
بر دار کن آنگه سر منصور دل ما |
|
|
|||||
|
|
|
|
تا شیفتگان را شود این قصه محقّق |
|||||
|
|
یا از رخ خود آتشی افروز در آفاق |
|
|
|||||
|
|
آنسان که شرارش گذرد از حد اغراق |
|
|
|||||
|
|
میسوز در آن شعله خلیل دل عشاق |
|
|
|||||
|
|
چون «برد» و «سلام» از لب لعلت کند اشراق |
|
|
|||||
|
|
|
|
هر خام شود پخته از این معنی مغلق |
|||||
|
|
صد سلسله دل در شکن زلف تو شد گم |
|
|
|||||
|
|
داری همه اعجاز مسیحا به تبسّم |
|
|
|||||
|
|
از فتنهّ چشم تو جهانی به تلاطم |
|
|
|||||
|
|
زاهد به گمانش که به پا فتنه شد از خم |
|
|
|||||
|
|
|
|
زین روست پناهنده به الفاظ ملفّق |
|||||
|
|
دوشم سخنی گفت یکی پیر خردمند |
|
|
|||||
|
|
چونان که سپارد پدری پند به فرزند |
|
|
|||||
|
|
هنگام غزا مرد بباید به کژاغند |
|
|
|||||
|
|
بی جان و دل سوخته با عشق مپیوند |
|
|
|||||
|
|
|
|
ناپخته در این ره نتوان گشت موفّق |
|||||
|
|
ساقی به تلطف قدحی در دهم افزون |
|
|
|||||
|
|
تا گفتهٔ پیرم کشد از وسوسه بیرون |
|
|
|||||
|
|
امشب زده راه دل و دین باده گلگون |
|
|
|||||
|
|
در چشم من می زده پهلو زند اکنون |
|
|
|||||
|
|
|
|
خاک در این میکده با «قصـر خَوَرنَق» |
|||||
|
|
گویی که تمنای جوانی کند امروز |
|
|
|||||
|
|
دنیای کهن در دل این جنگ جهانسوز |
|
|
|||||
|
|
یا للعجب این نکته معما شد و مرموز |
|
|
|||||
|
|
کاکنون ز چه بنشسته یکی نقش دل افروز |
|
|
|||||
|
|
|
|
بر چهرهٔ پر فتنهٔ این چرخ معلّق |
|||||
|
|
نقشی است که غارتگر دین و دل و هوش است |
|
|
|||||
|
|
طبع من از این نقش فروزنده به جوش است |
|
|
|||||
|
|
با آنکه بسی رفت که لالست و خموش است |
|
|
|||||
|
|
شک نیست که این موهبت از باده فروش است |
|
|
|||||
|
|
|
|
جام دگرم باید از آن لعل مروّق |
|||||
|
|
تا وصف نگاری کنم از جان و دل آغاز |
|
|
|||||
|
|
کز نام نکویش فلک آید به زمین باز |
|
|
|||||
|
|
تا بوسه زند بر لب و دندان سخن ساز |
|
|
|||||
|
|
نام بت من بیشتر از این کند اعجاز |
|
|
|||||
|
|
|
|
هشدار که این گفته کلامی است موثق |
|||||
|
|
ذاتی که بود نور فزایندهٔ
انجم |
|
|
|||||
|
|
نوری که بود موج فرازندٔ قلزم |
|
|
|||||
|
|
سرّی که از او نالهٔ نی کرد ترنّم |
|
|
|||||
|
|
بر چهرهٔ هستی زده امروز تبسّم |
|
|
|||||
|
|
|
|
یعنی که وجود و قِدَم از من شده مشتق |
|||||
|
|
بشکفته شد از گلشن «هو» غنچهٔ
وحدت |
|
|
|||||
|
|
آورده سر از پرده برون مرکز قدرت |
|
|
|||||
|
|
در قالب مخلوق نگر علّت خلقت |
|
|
|||||
|
|
تا بر همگان جلوه کند راز حقیقت |
|
|
|||||
|
|
|
|
چندین حجر از کعبه بناگه شده منشق |
|||||
|
|
آن شیرزن از کعبه برون گشت خرامان |
|
|
|||||
|
|
بگرفته در آغوش یکی کودک خندان |
|
|
|||||
|
|
رخسارهٔ او پاک تر از صفحهٔ قرآن |
|
|
|||||
|
|
کودک ز چه گفتم؟ دهنم لال که یزدان |
|
|
|||||
|
|
|
|
در جلوه بُد از گوشهٔ قنداق ستبرق |
|||||
|
|
بر دامن «بنت اسد» آمد گهری پاک |
|
|
|||||
|
|
در رتبه فراتر بود از عالم ادراک |
|
|
|||||
|
|
معنّی خدا، اصل بقا، مصدر «لولاک» |
|
|
|||||
|
|
هان! گر چه بود ثبت به پیشانی افلاک |
|
|
|||||
|
|
|
|
عنوان ولایت نپذیرد حق مطلق |
|||||
|
|
ای دل نگر از روزنهٔ چشم خدا بین |
|
|
|||||
|
|
تا گم نشوی زین همه آمد شد رنگین |
|
|
|||||
|
|
ذاتی که بود گفتهٔ او سوره «والتین» |
|
|
|||||
|
|
امروز به گهواره بدرد تن تنّین |
|
|
|||||
|
|
|
|
وز خون وی آغشته کند ساعد و مِرفق |
|||||
|
|
آمد به لباس دگر آن مبدأ ایجاد |
|
|
|||||
|
|
زی سلسلهٔ آدمیان از پی ارشاد |
|
|
|||||
|
|
تا خانهٔ دین را بنهد پایه و بنیاد |
|
|
|||||
|
|
زینروست که پیغمبر خود را شده داماد |
|
|
|||||
|
|
|
|
زاهد شده سرگشته از این پردهٔ
ازرق |
|||||
|
|
قنداقه چو شد زینت دامان محمد’ |
|
|
|||||
|
|
بخشید نشاطی به دل و جان محمد’ |
|
|
|||||
|
|
غلطید سرشک از بن مژگان محمد’ |
|
|
|||||
|
|
بر گوش وی آمد لب لرزان محمد’ |
|
|
|||||
|
|
|
|
میکرد ز هجران گله سابق برِ اسبق |
|||||
|
|
فرخنده یکی نام نهادند به مولود |
|
|
|||||
|
|
نامی که بود معنی آن غایت مقصود |
|
|
|||||
|
|
نامی که بود مظهر صورتگر معبود |
|
|
|||||
|
|
از نام علی× گشت جهان یک سـره موجود |
|
|
|||||
|
|
|
|
در پرتو او کون و مکان گشت منسّق |
|||||
|
|
بازوی علی× رشتهٔ گهواره چو بگسست |
|
|
|||||
|
|
شد «فاطمه» را جانب بند دگری دست |
|
|
|||||
|
|
برق نگه از دیدهٔ شهلای علی× جست |
|
|
|||||
|
|
یعنی به خدا دست خدا را نتوان بست |
|
|
|||||
|
|
|
|
یا «فاطمه» بگذار تو این کار، معوّق |
|||||
|
|
آن شب که بدی نخل نبوّت متزلزل |
|
|
|||||
|
|
شد کار نبی از همه سو غامض و مشکل |
|
|
|||||
|
|
گشت از در کاشانه برون سیّد کامل |
|
|
|||||
|
|
در بستر وی خفت علی× خرّم و خوشدل |
|
|
|||||
|
|
|
|
فرمود که با ضیغم غضبان چه کند بق |
|||||
|
|
روزی که بر آمد به سـر دست پیمبر |
|
|
|||||
|
|
آن قائمهٔ عرش خدا قامت حیدر |
|
|
|||||
|
|
فرمود نبی’ با همه از کهتر و مهتر |
|
|
|||||
|
|
کامروز علی× بر همه باشد سر و سرور |
|
|
|||||
|
|
|
|
آمد به در از نه فلک آوازهٔ
صدق |
|||||
|
|
شاها! شب معراج پیمبر به سماوات |
|
|
|||||
|
|
میدید به هر مرحله از روی تو آیات |
|
|
|||||
|
|
در دیدهٔ او قدمت ذات تو شد اثبات |
|
|
|||||
|
|
سوگند به قرآن و به انجیل و به تورات |
|
|
|||||
|
|
|
|
باقی قدمی بود که گردد به تو ملحق |
|||||
|
|
آئین خدا، شمع هدی، دین محمد’ |
|
|
|||||
|
|
احکام خداوندی و آیین محمد’ |
|
|
|||||
|
|
گفتار بزرگ لب شیرین محمد’ |
|
|
|||||
|
|
القصّه دل و جان خدا بین محمد’ |
|
|
|||||
|
|
|
|
شد زندهٔ شمشیر تو در غزوهٔ خندق |
|||||
|
|
«شیدا» که دل و جان به تولای
تو پیوست |
|
|
|||||
|
|
تیپا زده بر فرق جهان وز همه بگسست |
|
|
|||||
|
|
وز مهر تو شد واله و دیوانه و سر مست |
|
|
|||||
|
|
او را دهن از وصف حقایق نتوان بست |
|
|
|||||
|
|
|
|
گر فهم معانی نکند احول و احمق |
|||||
ساوه – 1321 شمسی
|
ساقیا ساغر مهیا کن که میآید بهار |
|
|
|||||||
|
چون بهار آید نشاید بودن از گل شرمسار |
|
|
|||||||
|
توبهٔ نشکسته را بشکن به فضل کردگار |
|
|
|||||||
|
موج رحمت خیزد از دریای غفران بیشمار |
|
|
|||||||
|
|
|
نغمهٔ افلاکیان سازد مرا امّیدوار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
شاه گل فردا چو بنشیند به تخت فرودین |
|
|
|||||||
|
سطح غبرا گردد از وی رشک فردوس برین |
|
|
|||||||
|
مشک میبارد زمان، عنبر به بار آرد زمین |
|
|
|||||||
|
هر چه بینی گویدت: «هذا لآیات مبین» |
|
|
|||||||
|
|
|
زینت اوراق گلها گردد این شیوا شعار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
چون برآید لاله از دامان صحرا لعل رنگ |
|
|
|||||||
|
رونق بیجاده بخشد رنگ او بر کوه و سنگ |
|
|
|||||||
|
چشم نرگس را ز یک سو ژاله سازد شوخ و شنگ |
|
|
|||||||
|
زلف سنبل را ز یک سو باد میگیرد به چنگ |
|
|
|||||||
|
|
|
آورد لادن ببار این سکه کامل عیار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
ابر شوید گرد غم شبها ز رخسار چمن |
|
|
|||||||
|
باغ را استبرق و دیباج پوشاند به تن |
|
|
|||||||
|
گوهر افشاند همی بر شاخهٔ
سرو و سمن |
|
|
|||||||
|
جویها سازد روان بر سینهٔ
دشت و دمن |
|
|
|||||||
|
|
|
نقش با الماس غلطان میزند بر جویبار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار |
|||||||
|
در چمن مرغان عاشق پیشه غوغا میکنند |
|
|
|||||||
|
چهرهٔ معشوق را هر دم تماشا میکنند |
|
|
|||||||
|
مست و شیدا محشـری از شوق بر پا میکنند |
|
|
|||||||
|
نزد استاد ازل تمرین آوا میکنند |
|
|
|||||||
|
|
|
این سرود آسمانی را به لحنی پر شرارا |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
بار و برگی نیست در گلشن به جز آیات حق |
|
|
|||||||
|
آشکارا جلوهگر در هر گیاهی ذات حق |
|
|
|||||||
|
برگ گل در چشم صاحبدل بود مرآت حق |
|
|
|||||||
|
نیست بلبل عاشق گل، هست مسکین مات حق |
|
|
|||||||
|
|
|
زین سبب ذکری مکرّر باشدش بر شاخسار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
صبح دولت میدمد، ساقی قدح سرشار کن |
|
|
|||||||
|
دیده بگشا فتنهٔ خوابیده را بیدار کن |
|
|
|||||||
|
خاطرم شوریدهتر ز آن طرهٔ
طرّار کن |
|
|
|||||||
|
مرغ طبعم را ز لعلت قند در منقار کن |
|
|
|||||||
|
|
|
تا کنم منصوروار این راز پنهان آشکار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
نوگلی آمد که حُسنش رونق گل بشکند |
|
|
|||||||
|
وای بر دل گر نسیمش بند کاکل بشکند |
|
|
|||||||
|
قدر عنبر کم شود بازار سنبل بشکند |
|
|
|||||||
|
وصف رویش نغمه اندر نای بلبل بشکند |
|
|
|||||||
|
|
|
تا نخواند خطبه جز بر نام آن زیبا نگار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
گوهری رخشید امروز از دل دریای حق |
|
|
|||||||
|
آفتابی سر زد از دامان گوهر زای حق |
|
|
|||||||
|
خلقتش مجموعه اسرار ناپیدای حق |
|
|
|||||||
|
راز حق، مفهوم حق، مقصود حق، معنای حق |
|
|
|||||||
|
|
|
زین سخن بر خوان گرت آیینه باشد بیغبار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
فاش میگویم سرآغاز جهان امروز بود |
|
|
|||||||
|
ابتدای خلقت کون و مکان امروز بود |
|
|
|||||||
|
علّت ایجاد جمع انس و جان امروز بود |
|
|
|||||||
|
روز بنیان زمین و آسمان امروز بود |
|
|
|||||||
|
|
|
چون پدید آمد کمال رحمت پروردگار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
|
مژده ای جان روز میلاد علی مرتضی× ست |
|
|
|||||||
|
آنکه ذات اقدسش آیینهٔ ذات خداست |
|
|
|||||||
|
زندهٔ شمشیر او، تا جاودان اسلام ماست |
|
|
|||||||
|
من چه گویم در مدیحش؟ هر چه گویم نارساست |
|
|
|||||||
|
|
|
گفتهٔ «شیدا» مگر زین نکته یابد اعتبار |
|||||||
|
|
|
«لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار» |
|||||||
تهران – سال 1334 شمسی
|
کوفه آن شب شرری داشت به تن |
|
|
||
|
شرر از وسوسهٔ اهریمن |
|
|
||
|
گفتی از هر طرفش دیو گناه |
|
|
||
|
سر برآورده چو دود از روزن |
|
|
||
|
|
|
تا برد گوهر ایمانش را |
||
|
|
|
سوزد از تاب گنه جانش را |
||
|
از همان دم که فروزان خورشید |
|
|
||
|
از لب بام فلک رخ تابید |
|
|
||
|
رخت برچید ز پهنای سپهر |
|
|
||
|
در بُن چاه شبانگاه خزید |
|
|
||
|
|
|
افق کوفه ملال افزا بود |
||
|
|
|
فتنه در ناصیهاش پیدا بود |
||
|
آسمان چهرهٔ غمناکی داشت |
|
|
||
|
زآنکه از فتنه خود باکی داشت |
|
|
||
|
نیلگون پیکر آن میلرزید |
|
|
||
|
چون به دل نیّت ناپاکی داشت |
|
|
||
|
|
|
آری آری به گناه آلوده |
||
|
|
|
نیست از رنج و عذاب آسوده |
||
|
کهنه عفریت شب آمد به شتاب |
|
|
||
|
بر رخ چرخ فروهشت نقاب |
|
|
||
|
قیرگون شد همه اتلال دمن |
|
|
||
|
سهمگین شد همه اظلال سحاب |
|
|
||
|
|
|
اختران فلکی ناپیدا |
||
|
|
|
غرق در لـجّهٔ غم ارض و سما |
||
|
ماه گم گشته در آغوش فلک |
|
|
||
|
شده از طارم اعلی منفک |
|
|
||
|
نه تلاشی کند انسان و وحوش |
|
|
||
|
نه صدایی رسد از طیر و سمک |
|
|
||
|
|
|
همه جا زهر سکوتست و ملال |
||
|
|
|
ساغر هستی از آن مالامال |
||
|
در چنین تیره شبی وحشت زای |
|
|
||
|
که هم از جغد نخیزد آوای |
|
|
||
|
سه تن از
نخبهٔ اشرار زمان |
|
|
||
|
شده از بهر جنایت هم رای |
|
|
||
|
|
|
به گمانی که از این زشت قیام |
||
|
|
|
فارغ از تفرقه گردد اسلام |
||
|
نا کسان را که دلی پرکین بود |
|
|
||
|
ظاهراً قصد نجات دین بود |
|
|
||
|
لیک در پرده هوای «زن» و «زر» |
|
|
||
|
باعث توطئهای ننگین بود |
|
|
||
|
|
|
کینه توزان بداندیش عرب |
||
|
|
|
زین تبانی همه در وجد و طرب |
||
|
آن سه تن جانی آماده به کار |
|
|
||
|
متفرق شده در شهر و دیار |
|
|
||
|
یکی از میسـره آمد به یمین |
|
|
||
|
یکی از میمنه ره زد به یسار |
|
|
||
|
|
|
تیغ در دست و قساوت در دل |
||
|
|
|
تا شکارش به کف افتد غافل |
||
|
دیوخو تازی ناپاک روان |
|
|
||
|
به «قطامه» چو گرو داد ایمان |
|
|
||
|
ننگ دنیای عرب گشت به نام |
|
|
||
|
پسـر ملجم «عبد الرحمن» |
|
|
||
|
|
|
که به اغوای زنی کرد قبول |
||
|
|
|
قتل بهتآور داماد رسول |
||
|
صبحدم کاین افق مینا رنگ |
|
|
||
|
کم کم از ناصیه بگشود آژنگ |
|
|
||
|
بانگ تکبیر مؤذن برخاست |
|
|
||
|
با یکی صوت بهشتی آهنگ |
|
|
||
|
|
|
کوفه در خواب گران بود هنوز |
||
|
|
|
آسمانش نگران بود هنوز |
||
|
لیک سر خیل نکویان جهان |
|
|
||
|
که بدو فخر کند کون و مکان |
|
|
||
|
شاهد بزم سراپردهٔ غیب |
|
|
||
|
ساقی کوثر و شاه مردان |
|
|
||
|
|
|
چمن آرای بهشت ازلی |
||
|
|
|
مظهر ذات خداوند علی× |
||
|
در نهان سوز و گدازی بودش |
|
|
||
|
با خدا راز و نیازی بودش |
|
|
||
|
همه شب دیده نیالوده به خواب |
|
|
||
|
خبر از پردهٔ رازی بودش |
|
|
||
|
|
|
بانگ تکبیر مؤذن چو شنید |
||
|
|
|
دل نورانیش از شوق طپید |
||
|
سیر افلاکی خود باز گذاشت |
|
|
||
|
زیر لب زمزمهای شیرین داشت |
|
|
||
|
ذکر در عالم توحیدش بود |
|
|
||
|
آنکه خود پرچم توحید افراشت |
|
|
||
|
|
|
نگهی کرد به سیمای سپهر |
||
|
|
|
نگهی نافذ و مشحون از مهر |
||
|
نگه چشم علی× گویا بود |
|
|
||
|
جان و دل پرور و پر معنا بود |
|
|
||
|
اوّلین شعلهٔ مصباح وصال |
|
|
||
|
آخرین ضربه بر این دنیا بود |
|
|
||
|
|
|
پستی دهر نظر کن که شهی |
||
|
|
|
ادبش کرد، ولی با نگهی |
||
|
نگه شاه به دنیا میگفت |
|
|
||
|
کای به زشتی و پلیدیها جفت |
|
|
||
|
تو همان جیفهٔ ایمان شکنی |
|
|
||
|
که متاعت نخریدیم به مفت |
|
|
||
|
|
|
ره اغوای تو بر خود بستیم |
||
|
|
|
واینک از دام بلایت رستیم |
||
|
شاه اقلیم صفا، منبع داد |
|
|
||
|
از همه رنگ تعلّق آزاد |
|
|
||
|
ز نشاط ازلیّت سرمست |
|
|
||
|
به لقای ابدیت دلشاد |
|
|
||
|
|
|
قد موزون به خرام آورده |
||
|
|
|
عزم سر منزل جانان کرده |
||
|
قامتش قائمهٔ عرش خدا |
|
|
||
|
صورتش مظهر تسلیم و رضا |
|
|
||
|
قلمش راقم طغرای قَدَر |
|
|
||
|
سخنش ناسخ فرمان قضا |
|
|
||
|
|
|
گرم تسبیح و نیایش به سکوت |
||
|
|
|
به در آمد ز حریم ملکوت |
||
|
شیر حق چون بنهاد اوّل گام |
|
|
||
|
ناله برخاست حزین از در و بام |
|
|
||
|
چه تمنّا که ز هر ذرّه شنید |
|
|
||
|
گوش آن نابغهٔ عرش مقام |
|
|
||
|
|
|
که به خارج نخرامد ز مقر |
||
|
|
|
کند از رفتن خود صرف نظر |
||
|
لیک دلدادهٔ عشق رخ دوست |
|
|
||
|
یک دم از شوق نگنجید به پوست |
|
|
||
|
با خود آن سرور خوبان میگفت |
|
|
||
|
صورتند این همه، معنا همه اوست |
|
|
||
|
|
|
او مرا جانب خود خوانَد و من |
||
|
|
|
نَنیُوشم سخن از هیچ دهن |
||
|
قدم آن گونه فروهشت به راه |
|
|
||
|
که به راه افتد کوهی ناگاه |
|
|
||
|
گوش بر نغمهٔ تکبیرش بود |
|
|
||
|
نغمهٔ دلکش «الله الله» |
|
|
||
|
|
|
تا به مسجد شد و بر اهل نیاز |
||
|
|
|
داد فرمان اقامت به نماز |
||
|
پیش از آن دم که به محراب آید |
|
|
||
|
یا به سوی صف اصحاب آید |
|
|
||
|
دید مردی به کناری خفته |
|
|
||
|
همچو خنزیر که در خواب آید |
|
|
||
|
|
|
پای زد بر تن آن حیله شعار |
||
|
|
|
گفت برخیز و نمازت بگذار |
||
|
یعنی آماده که شب میگذرد |
|
|
||
|
ای که عمرت به شغب میگذرد |
|
|
||
|
گر ز دست تو رود فرصت کار |
|
|
||
|
نوبت عیش و طرب میگذرد |
|
|
||
|
|
|
آمدم تا تو به مقصود رسی |
||
|
|
|
به مراد دل خود زود رسی |
||
|
سوی محراب شد آن خسـرو دین |
|
|
||
|
پی تسبیح خداوند مبین |
|
|
||
|
قامتش بهر رکوعی شده خم |
|
|
||
|
تارکش بهر سجودی به زمین |
|
|
||
|
|
|
در چنین فرصت بی مانع و سد |
||
|
|
|
گشت آمادهٔ کار آن ملحد |
||
|
خشم و کیین در دل و تیغش در کف |
|
|
||
|
چست و چالاک برون تاخت ز صف |
|
|
||
|
سر سردار سر افرازان را |
|
|
||
|
ساخت آن دیو فرومایه هدف |
|
|
||
|
|
|
تیغ برّنده زهرآلودش |
||
|
|
|
آمد آنجا که مقدّر بودش |
||
|
خونی از چشمهٔ یزدان برخاست |
|
|
||
|
که چو فوّاره به ایوان برخاست |
|
|
||
|
عرش را پایه و بنیان لرزید |
|
|
||
|
ضجّه از عالم امکان برخاست |
|
|
||
|
|
|
که علی× کشته شد از تیغ عناد |
||
|
|
|
وای وای از فلک زشت نهاد |
||
|
سجدهگاهش همه شد غرقه به خون |
|
|
||
|
چهرهٔ شاه شد از خون گلگون |
|
|
||
|
نغمهٔ «فزت ورب الکعبه» |
|
|
||
|
خاست از لعل لبش بر گردون |
|
|
||
|
|
|
نخل توحید چو بر خاک افتاد |
||
|
|
|
لرزه بر پیکر افلاک افتاد |
||
|
در نهانخانهٔ حق بارم نیست |
|
|
||
|
بیش از این رخصت گفتارم نیست |
|
|
||
|
ناله اینسان که ز هستی خیزد |
|
|
||
|
ندبه بر شیر خدا کارم نیست |
|
|
||
|
|
|
زین مصیبت که ز غم مشحون است |
||
|
|
|
این قدر دان دل «شیدا» خون است |
||
تبریز شب 19 رمضان 1382 قمری – سال 1341 شمسی سروده شد.
در میلاد سرور آزادگان حسین بن علی×
|
دوش از فراق دلبری نیکو ادا شیرین زبان |
|
|
||||||||
|
مانند هر شب داشتم زاینده رود از دیدگان |
|
|
||||||||
|
وز رنج و حسـرت مشتعل در سینه صد آتش فشان |
|
|
||||||||
|
از یک طرف میسوخت دل، از یک طرف میرفت جان |
|
|
||||||||
|
|
|
کآمد به بالینم سحر باد صبا دامن کشان |
||||||||
|
مانند مرغان چمن در دامنش آویختم |
|
|
||||||||
|
افزون ز یک دریا گُهر از ابر مژگان بیختم |
|
|
||||||||
|
خونابهٔ دوشینه را با اشک خویش آمیختم |
|
|
||||||||
|
گنجینهای پرداخته در خاک پایش ریختم |
|
|
||||||||
|
|
|
تا باز گوید رازها ز آن طایر چرخ آشیان |
||||||||
|
گفتم که ای پیک صبا اهلا و سهلا مرحبا |
|
|
||||||||
|
برگو چه آوردی خبر ز آن یار سرو اندام ما |
|
|
||||||||
|
آیا هنوزت ره بود بر زلف او صبح و مسا |
|
|
||||||||
|
خندید و گفت: ای ساده دل تا کی هوس تا کی هوی |
|
|
||||||||
|
|
|
تا چندی از غوغای دل با رنج وحسـرت همعنان |
||||||||
|
آسیمه سر گفتم که هی، چونست ای فرخنده پی |
|
|
||||||||
|
با یار دیرینت مگر طومار الفت گشته طی |
|
|
||||||||
|
بر حال رقّت بار من، خندید محکم، گفت: نی |
|
|
||||||||
|
برخیز و پیش آور سبو پر کن یکی ساغر ز می |
|
|
||||||||
|
|
|
بر بند لب از گفتگو تا گویمت رازی نهان |
||||||||
|
وی تا بپردازد سخن ساغر ز می لبریز شد |
|
|
||||||||
|
وز خرّمی غمخانهام بزمی نشاط انگیز شد |
|
|
||||||||
|
پیک صبا پیمانه کش با شاعری ناچیز شد |
|
|
||||||||
|
دامن فشاند از گرد ره کاشانه عطرآمیز شد |
|
|
||||||||
|
|
|
آنکه به آیین ادب مستانه گفت این داستان |
||||||||
|
دیشب نگاری یافتم والا گهر، عالی نسب |
|
|
||||||||
|
مجموعهٔ اسرار حق، آیینهٔ آیات رب |
|
|
||||||||
|
گل در قبال عارضش پیریست حمّال الحطب! |
|
|
||||||||
|
نسـرین کنیزی بیحیا، نرگس غلامی بیادب |
|
|
||||||||
|
|
|
سنبل عجوزی زشت رو، ریحان سیاهی دیوسان |
||||||||
|
بر مصحف رخسارهاش «بسم الله» است ابروی او |
|
|
||||||||
|
خود «لیلة القدر» آشکار از حلقهٔ
گیسوی او |
|
|
||||||||
|
نور جبینش «والضحی»«والشمس» وصف از روی او |
|
|
||||||||
|
معنای «الله الصمد» در نرگس جادوی او |
|
|
||||||||
|
|
|
«یاسین» و «طاها» مدحتی ز آن لعبت پاکیزه جان |
||||||||
|
هر نکته از لعل لبش محبوب جان مطلوب دل |
|
|
||||||||
|
فرّ بهار ازطلعتش بی شبهه میباشد خجل |
|
|
||||||||
|
از قامت دلجوی او سرو و صنوبر منفعل |
|
|
||||||||
|
در جلوهگاه حُسن او پای خرد ماند به گِل |
|
|
||||||||
|
|
|
در تنگنای وصف او لَنگ است فکر تیز ران |
||||||||
|
نو باوهٔ خورشید رو، خلقش حَسَن خُلقش نکو |
|
|
||||||||
|
پیشانیش آیینهسان با ذات یزدان رو به رو |
|
|
||||||||
|
گر نیست یزدان جلوهگر در نرگس شهلای او |
|
|
||||||||
|
با هر نگه گوید چرا «یا ایها الناس اعبدوا» |
|
|
||||||||
|
|
|
با خلق بگذارد چسان راز «انا الله» در میان |
||||||||
|
دیدم صبا دارد نظر بر دیدهٔ
غمّاز من |
|
|
||||||||
|
گفتم کشیدی عاقبت از پرده بیرون راز من |
|
|
||||||||
|
هست این سخنها سر به سـر وصف بت طناز من |
|
|
||||||||
|
برگو کجا دیدی تو آن شاه بلند آواز من |
|
|
||||||||
|
|
|
گفتا که در کاشانهٔ پیغمبر آخر زمان |
||||||||
|
دوشم ز تدبیر قضا سوی حجاز آمد گذر |
|
|
||||||||
|
دیدم وثاق احمدی در نور یزدان غوطهور |
|
|
||||||||
|
از عرش اعلی بسته صف پیغمبران تا پشت در |
|
|
||||||||
|
فوج مَلَک از چارسو تسبیحگویان سر به سـر |
|
|
||||||||
|
|
|
تا ذات حق شد جلوهگر ز آغوش زهرا÷ ناگهان |
||||||||
|
شد زیب دامان بتول آن خازن اسرار حق |
|
|
||||||||
|
اصل بقا، سر خدا، و آن مرکز پرگار حق |
|
|
||||||||
|
ذاتی که با آزار او شد گرمتر بازار حق تر بازار حق |
|
|
||||||||
|
شاهی که شد با خون خود تا حشـر پرچمدار حق |
|
|
||||||||
|
|
|
آری بود اسلام را خون خدا وجه الضمان |
||||||||
|
پیشانی پیغمبران آمد به خاک از نام شه |
|
|
||||||||
|
تکبیر گویان شد مَلَک دور از حریم بام شه |
|
|
||||||||
|
صد مریم از بهر شرف خدمتگذار مام شه |
|
|
||||||||
|
اوراق قرآن شد سپس قنداقهٔ
اندام شه |
|
|
||||||||
|
|
|
قنداقه را کرّوبیان بردند سوی آسمان |
||||||||
|
از فرقت دردانهاش بیتاب شد خیر النسا |
|
|
||||||||
|
آمد به بالینش پدر گفت: ای عزیز مصطفی’ |
|
|
||||||||
|
معراج فرزند تو شد کاملتر از معراج ما! |
|
|
||||||||
|
اینک حسین× از عشق حق در پیشگاه کبریا |
|
|
||||||||
|
|
|
امضا کند با خون خود پیمان روز امتحان |
||||||||
|
با فرّ یزدانی کنون بر دامنت مأوی کند |
|
|
||||||||
|
وآن پردهٔ ناگفتنی از پیش رویش وا کند |
|
|
||||||||
|
لعل لب جان پرورش لبخند شکّرخا کند |
|
|
||||||||
|
«جنات تجری تحتها الانهار»
را معنی کند |
|
|
||||||||
|
|
|
نازم بدان مادر که شد قرآن من فرزند آن |
||||||||
|
ای زهرهٔ زهرای من، ای عصمت کبرای حق |
|
|
||||||||
|
نام تو ناموس خدا، دامان تو دریای حق |
|
|
||||||||
|
دانی چه آوردی به بر امروز در دنیای حق |
|
|
||||||||
|
مفهوم حق، مقصود حق، سلطان حق، مولای حق |
|
|
||||||||
|
|
|
جانی کزان مشتق بود جان من و جان جهان |
||||||||
|
شاهی که جبریل امین گهواره جنبانش بود |
|
|
||||||||
|
ماهی که خورشید فلک شمع شبستانش بود |
|
|
||||||||
|
تاج سلاطین را شرف از خاک ایوانش بود |
|
|
||||||||
|
وآن چشمهٔ کوثر نَمی از لعل خندانش بود |
|
|
||||||||
|
|
|
کوثر کجا دارد چنین از خال هندو پاسبان |
||||||||
|
زهرا÷ ز گفتار پدر در شادمانی غوطهور |
|
|
||||||||
|
کآمد علی مرتضی× از عرش اعظم با پسـر |
|
|
||||||||
|
نی نی خطا گفتم، خدا در قالب نوع بشـر |
|
|
||||||||
|
با موکب جانان خود از آسمان شد همسفر |
|
|
||||||||
|
|
|
تا از گزند چشم بد شهزاده ماند در امان |
||||||||
|
گفتم الا پیک صبا تا کی پریشان خواهیم |
|
|
||||||||
|
ناگفتنیها بازگو ز ینها بود آگاهیم |
|
|
||||||||
|
تا چند پنداری که من پابند فکری واهیم |
|
|
||||||||
|
من شیخ و زاهد نیستم، آری، حسین اللهیم |
|
|
||||||||
|
|
|
پروا مکن، تقوی بهل، بیپرده برگو داستان |
||||||||
|
تفسیر «الرحمن» بود رخسارهٔ
دلجوی شه |
|
|
||||||||
|
حیران «خلیل آذری» از عارض نیکوی شه |
|
|
||||||||
|
موسی و بیضا و یدش گم گشته در گیسوی شه |
|
|
||||||||
|
اعجاز عیسی منفعل از گوشه ابروی شه |
|
|
||||||||
|
|
|
مُهر سلیمان مستتر باشد مراو را در دهان |
||||||||
|
بر آستان حضـرتش گردنده گردون گشته خم |
|
|
||||||||
|
تیغ قدَر دارد به کف، خِنگِ قضا زیر قدم |
|
|
||||||||
|
یزدان به پاس ذات او آورده بیرون از عدم |
|
|
||||||||
|
جنّ و ملک، طیر و سمک، عرش و سما، لوح و قلم |
|
|
||||||||
|
|
|
سرگشتهٔ سودای او هست این جهان بیکران |
||||||||
|
داند جدایش از خدا نادان ز فرط جاهلی |
|
|
||||||||
|
وی را دو بیند با پدر، زاهد به حکم احولی |
|
|
||||||||
|
غافل که باشد ذات حق ذات حسین بن علی× |
|
|
||||||||
|
بشنو که راز دیگرت گویم به آوازی جلی |
|
|
||||||||
|
|
|
در «لیلة الاسری» همو شد جدّ خود را میزبان |
||||||||
|
شاهی که چون حیدر بود مرد افکنی هنگامه جو |
|
|
||||||||
|
شاهی که شمشیر علی× نازد بدو بیگفتگو |
|
|
||||||||
|
شاهی که آموزد جهان، رسم سلحشوری از او |
|
|
||||||||
|
بر پشت مرکب چون شود وقت غزا تکبیرگو |
|
|
||||||||
|
|
|
گویی که میتازد اجل بر هستی جنگاوران |
||||||||
|
این عاشق حق ناگهان معشوق یزدان میشود |
|
|
||||||||
|
در خاک طف با جان و سر مجری پیمان میشود |
|
|
||||||||
|
با خون فرزندان خود ضامن به قرآن میشود |
|
|
||||||||
|
کوس «اناالحق» میزند خود نیز قربان میشود |
|
|
||||||||
|
|
|
از «کاف، ها، یا، عین، صاد» این نکته در قرآن بخوان |
||||||||
|
شاها در آن ساعت که رخ بر حیّ داور داشتی |
|
|
||||||||
|
بر گو چه سودایی به دل از داغ اکبر× داشتی |
|
|
||||||||
|
خاکم به سـر چندان که زخم از تیر و خنجر
داشتی |
|
|
||||||||
|
در آسمان سینه صد رخشنده اختر داشتی |
|
|
||||||||
|
|
|
هر اختر رخشنده را گیسوی زهرا÷
سایبان |
||||||||
|
محکم شد از جانبازیت آیین پاک مصطفی’ |
|
|
||||||||
|
اینک چرا بازیچه شد اینگونه احکام خدا |
|
|
||||||||
|
دکّان مُشتی بیخرد بازیچهٔ
قومی گدا |
|
|
||||||||
|
کز جهل اینان شد به پا طوفان، هلا ای ناخدا |
|
|
||||||||
|
|
|
پس کی به ساحل میبری این کشتی بیبادبان |
||||||||
|
شاهان ندانم بیش از این گستاخ بودن را روا |
|
|
||||||||
|
در پیشگاه اقدست گفتم کلامی نارسا |
|
|
||||||||
|
جایی که باشد نام تو مصباح عرش کبریا |
|
|
||||||||
|
جایی که باشد وصف تو سی جزو قرآن خدا |
|
|
||||||||
|
|
|
«شیدا» بدین بی مایگی گوید مدیحت را چسان |
||||||||
ساوه – سال 1322 شمسی
در میلاد مسعود مولى حسین بن علی×
|
خرامان یار سرو اندام من سوی گلستان شد |
|
|
||||||
|
گلستان شد جهان تا قامت سروش خرامان شد |
|
|
||||||
|
صبا از نکهت جانبخش مویش رشک ریحان شد |
|
|
||||||
|
عرق تا قطره آسا از رخش در خاک پنهان شد |
|
|
||||||
|
|
|
سمن شد، نسترن شد، لاله شد، گلهای الوان شد |
||||||
|
به پشت ابر مشکین زلف، خورشیدی نهان دارد |
|
|
||||||
|
به کنج لعل خویش ازخال هندو پاسبان دارد |
|
|
||||||
|
نه حسن روی و حسن خوی را هر دلستان دارد |
|
|
||||||
|
بنازم دلبر خود را هم این دارد هم آن دارد |
|
|
||||||
|
|
|
از اینرو در جهانِ دلبری سر خیل خوبان شد |
||||||
|
دو ابروی کجش اسرار «بسم الله» را مظهر |
|
|
||||||
|
ز رویش آیهٔ «والشمس» را آورده پیغمبر |
|
|
||||||
|
دلا «واللیل» جز مویش ندارد معنی دیگر |
|
|
||||||
|
جبینش «والضحی» قد «والسما» لب سورهٔ
«کوثر» |
|
|
||||||
|
|
|
سراپای بتم یا للعجب تفسیر قرآن شد |
||||||
|
مدام از فتنهٔ چشمان جادویش پریشانم |
|
|
||||||
|
مکن عیبم اگر دیوانهٔ آن چشم فتّانم |
|
|
||||||
|
حلالش باد خون، گر میکشد با تیر مژگانم |
|
|
||||||
|
نهادم جان به کف کز خاک پایش بوسه بستانم |
|
|
||||||
|
|
|
به ناز آن نازنین گفتا: که گفتت بوسه ارزان
شد |
||||||
|
بریز ای ساقی محفل به جام آن لعل رمّانی |
|
|
||||||
|
بگو ای مطرب خوش لحن از آن اسرار ربّانی |
|
|
||||||
|
بشوی از لوح دل اندیشهٔ کفر و مسلمانی |
|
|
||||||
|
فدای چشمت ای ساقی مکن با من گرانجانی |
|
|
||||||
|
|
|
زیان بیند چو دهقان سرگران با خوشه چینان شد |
||||||
|
مرا از دست برد این آب آتشبار، یعنی چه |
|
|
||||||
|
درید از پیش چشمم پردهٔ اسرار، یعنی چه |
|
|
||||||
|
حقیقت خودنمایی میکند، پندار یعنی چه |
|
|
||||||
|
من سر مست را خاموش از گفتار یعنی چه |
|
|
||||||
|
|
|
الا ای باد پای طبع من! هنگام جولان شد |
||||||
|
عبیر افشان شود وقت سحر باد سحرگاهی |
|
|
||||||
|
زند بر آسمان خورشید خرگاه شهنشاهی |
|
|
||||||
|
قرین بخت گردد عالمی از ماه تا ماهی |
|
|
||||||
|
مباش ای دیده در حیرت، ممان ای دل به گمراهی |
|
|
||||||
|
|
|
به کام عاشقان روز سوم از ماه شعبان شد |
||||||
|
جهان پیر دارد بار دیگر جلوهای جالب |
|
|
||||||
|
ز فرط شادکامی جان نگنجد هیچ در قالب |
|
|
||||||
|
به رغم خودپرستان عشق آمد بر خرد غالب |
|
|
||||||
|
ز میلاد «حسین بن علی بن ابیطالب» |
|
|
||||||
|
|
|
پر از شادی زمین شد آسمان شد عرش سبحان شد |
||||||
|
به پایان آمد ای جان سرّ حق را دور مستوری |
|
|
||||||
|
بشارت بر تو باد ای دل گذشت ایّام مهجوری |
|
|
||||||
|
که زد بر عالم ناسوت بانگ فتح و منصوری |
|
|
||||||
|
خدای غیرت و ناموس و خلّاق سلحشوری |
|
|
||||||
|
|
|
چه گویم؟ ز آنکه مدحش سر به سر آیات فرقان شد |
||||||
|
ز عرش اعظم آمد شهریار یثرب و بطحا |
|
|
||||||
|
عزیز کبریا بگرفت جا در دامن زهرا÷ |
|
|
||||||
|
به گرداگرد او کرّوبیان از عالم بالا |
|
|
||||||
|
فرو ریزند نور از هر طرف بیحد و بیاحصا |
|
|
||||||
|
|
|
شبستان نبوّت رشک سیّارات رخشان شد |
||||||
|
به اثبات کمال دستگاه صنع صورتگر |
|
|
||||||
|
ز میلاد حسینی شد مکرّر خلقت حیدر |
|
|
||||||
|
شهنشاهی به عالم جلوهگر شد با شکوه و فر |
|
|
||||||
|
علی صورت، علی سیرت، علی صولت، علی گوهر |
|
|
||||||
|
|
|
جهان را از وجودش فرّ یزدانی دو چندان شد |
||||||
|
هنوز از جلوهاش کامل نبود اعجاب سرمستان |
|
|
||||||
|
که رفت از خاکدان، زی آسمان قنداقهٔ
سلطان |
|
|
||||||
|
به حکم ایزد باری، به امر حضـرت سبحان |
|
|
||||||
|
نداند زاهد بیمعرفت معنای این فرمان |
|
|
||||||
|
|
|
ز یک دم دوری دیدار شه دلتنگ یزدان شد |
||||||
|
دلا در هر دو عالم سیّد الابرار اینست این |
|
|
||||||
|
قدیم الذّات بعد از حیدر کرّار اینست این |
|
|
||||||
|
خدای انس و جان را محرم اسرار اینست این |
|
|
||||||
|
به مخموران و مستانِ بَلا خمّار اینست این |
|
|
||||||
|
|
|
نمیدانم چه شد کامشب بدین صورت نمایان شد |
||||||
|
طفیل هستی او هر چه از پیدا و ناپیدا |
|
|
||||||
|
وجود اوست اسباب وجود پست تا بالا |
|
|
||||||
|
................................................................. |
|
|
||||||
|
بگویم: میزبان مصطفی’ در لیلة الاسری |
|
|
||||||
|
|
|
حسین×، آن گوهر یک دانهٔ دریای امکان شد |
||||||
|
به آب معرفت آیینهات را ده جلا ای دل |
|
|
||||||
|
نگر تا خود چه میبینی در آن دولتسرا ای دل |
|
|
||||||
|
محمد’ خندهها دارد به لب ز آن آشنا ای دل |
|
|
||||||
|
بدین مولود گوید هر زمان صد مرحبا ای دل |
|
|
||||||
|
|
|
چه، آنکس دوش بودش میزبان امروز مهمان شد |
||||||
|
«حسین منی» از گفتار پیغمبر
شنیدستی |
|
|
||||||
|
امامت با نبوّت همسـر و همبر شنیدستی |
|
|
||||||
|
کلام ایزدی درشأن آن سرور شنیدستی |
|
|
||||||
|
ز قرآن «کاف، یا، عین، صاد» آخر شنیدستی |
|
|
||||||
|
|
|
شنیدستی چسان زین آیه پیغمبر پریشان شد |
||||||
|
شها در خلوت اسرار حق محرم تویی تنها |
|
|
||||||
|
تو خود بر تارک آدم نهادی تاج «کَرَّمنا» |
|
|
||||||
|
فروغی از نگاهت گشت موسی را ید بیضا |
|
|
||||||
|
اشارتهای ابروی تو باشد معجز عیسی |
|
|
||||||
|
|
|
چه گویم؟ ذرهای از مِهر تو مُهر سلیمان شد |
||||||
|
قلم با داستان عشق تو گر آشنا گردد |
|
|
||||||
|
قرین شرح آن هنگامهٔ محنتفزا گردد |
|
|
||||||
|
بسوزد خامه اندر آتش و، دفتر فنا گردد |
|
|
||||||
|
نخواهم جشن میلادت مبدل بر عزا گردد |
|
|
||||||
|
|
|
قلم زین مختصـر تذکار هم گویی پشیمان شد |
||||||
|
بدان منظور بگزیدت خدای اکبر و اعظم |
|
|
||||||
|
که گردد پایهٔ دین حق از جانبازیت محکم |
|
|
||||||
|
تویی مشکل گشای جنّ و انس و عالم و آدم |
|
|
||||||
|
نگر یا سیّدی عالم چسان شد درهم و برهم |
|
|
||||||
|
|
|
هلا ای ناخدا، کشتی دچار موج طوفان شد |
||||||
|
شها! مدح تو را فرمانده ارض وسما گوید |
|
|
||||||
|
به لفظ آسمانی وصف شأنت را خدا گوید |
|
|
||||||
|
اگر مدحت کسی غیر از خدا گوید خطا گوید |
|
|
||||||
|
تو میبخشی اگر «شیدا» کلامی نارسا گوید |
|
|
||||||
|
|
|
که در مدح تو عاجز طبع صد «سبحان و«حسان» شد |
||||||
ساوه – سال 1321 شمسی
در ولادت با سعادت حسین بن علی×
|
مرا جز عشق جانان نیست در سر هیچ سودایی |
|
|
|||
|
چه سودایی به از دل باختن در عشق زیبایی |
|
|
|||
|
خوشا اندوه و درد از یار مهروی دلارایی |
|
|
|||
|
شبی جان دادن اندر پیش پای سرو بالایی |
|
|
|||
|
|
|
سحرگه زنده گشتن از لب لعل شکر خایی |
|||
|
نگاری دارم ای دل، مهر گستر، آهنین پیمان |
|
|
|||
|
به قامت معنی «طوبی» به صورت سورهٔ
قرآن |
|
|
|||
|
به ابرو راز «بسم الله» به سیرت سرّ «الرحمن» |
|
|
|||
|
ز دندان و لبش پیدا حدیث لؤلؤ و مرجان |
|
|
|||
|
|
|
به ذات خویش در هر جلوهای دارد معمّایی |
|||
|
جهانی در تلاطم از نگاه شفقت آمیزش |
|
|
|||
|
هزاران دل اسیر حلقهٔ زلف دلاویزش |
|
|
|||
|
ز ماهی تا به مه فرمانبر از لعل شکر ریزش |
|
|
|||
|
سمند سرکش تقدیر باشد رام مهمیزش |
|
|
|||
|
|
|
غبار آستانش سرمه هر چشم بینایی |
|||
|
دلارامم چو امشب پرده از رخسار برگیرد |
|
|
|||
|
جهان پیر دوران جوانی را ز سرگیرد |
|
|
|||
|
شرار عشق و مستی یک سـر اندر خشک و تر گیرد |
|
|
|||
|
عنان صبر و تاب از مردم صاحبنظر گیرد |
|
|
|||
|
|
|
به دنیای بشـر برپا کند فرخنده بلوایی |
|||
|
زهجرش آتشی بارد گهی بر دل گهی بر جان |
|
|
|||
|
گواه صادقی با خویش دارم در غم هجران |
|
|
|||
|
سرشک ازدیده، خون از دل، یکی پیدا یکی پنهان |
|
|
|||
|
یکی در سینهام جاری یکی لغزیده بر دامان |
|
|
|||
|
|
|
خداوندا تو شاهد بر همه پنهان و پیدایی |
|||
|
شبی در عالم رؤیا ز در پیدا شد آن دلبر |
|
|
|||
|
به پای نازنینش تهنیت گویان نهادم سر |
|
|
|||
|
به زاری گفتمش کای شاه من، ای ماه جانپرور |
|
|
|||
|
به جز یک بوسه از پایت ندارم حسـرتی دیگر |
|
|
|||
|
|
|
به خون درکش مرا گر بیش از این کردم تمنایی |
|||
|
بده ساقی به یاد دوست چندین جام پی در پی |
|
|
|||
|
اگر میبایدت جان زود بستان در بهای می |
|
|
|||
|
که من خود زنده میمانم به امّید وصال وی |
|
|
|||
|
اسیر گل نیندیشد به امّید بهار از دی |
|
|
|||
|
|
|
خزان گر میکند برپا ز جور خویش غوغایی |
|||
|
بریز ای ساقی گلچهره از بط خون بسملها |
|
|
|||
|
فروغ جام و رنگ می، گشاید عقده از دلها |
|
|
|||
|
نگر کز حلقهٔ عشاق بر پا گشته محفلها |
|
|
|||
|
«الا یا ایها الساقی ادرکاسا
وناولها» |
|
|
|||
|
|
|
از آن می ده که از هر دل برآرد بانگ و آوایی |
|||
|
تو نیز ای شاهباز طبع من بگشای پر چندان |
|
|
|||
|
که بر اوج معانی بیش از آنت نیست در امکان |
|
|
|||
|
سرو جان و دل و دین در قبال مقدم جانان |
|
|
|||
|
گذار از دست و در پایش گهرهای سخن بفشان |
|
|
|||
|
|
|
که یار نازنینم نکته سنجی هست و دانایی |
|||
|
دماغ جان معطر شد ز بویی آشنا امشب |
|
|
|||
|
مگر گردون ببارد بر زمین مشک ختا امشب |
|
|
|||
|
جهان یک باره شد آیینه نور خدا امشب |
|
|
|||
|
به هر بوم و بری برپاست بزمی بیریا امشب |
|
|
|||
|
|
|
صبا دارد به مشتاقان پیام بهجت افزایی |
|||
|
رواق آسمان را باشد امشب جلوهای دیگر |
|
|
|||
|
فروغ نور یزدان را نگر در گنبد اخضـر |
|
|
|||
|
ز بام عرش میآید ندایی جان و دلپرور |
|
|
|||
|
«الا یا معشـر العشاق بشـری»
میرسد از در |
|
|
|||
|
|
|
شهی، صاحب جلالی، دلبری، خورشید سیمایی |
|||
|
ز شرم روی شه در پرده ماند امشب، مه تابان |
|
|
|||
|
غبار راه شاهست این گروه انجم رخشان |
|
|
|||
|
حضیض خاک غبرا شد قرین فخر بیپایان |
|
|
|||
|
ز میلاد حسین بن علی× در سوّم شعبان |
|
|
|||
|
|
|
که جز نامش نزد نقاش قدرت نقش زیبایی |
|||
|
قدم بر عرصهٔ ناسوت زد شاهنشهی والا |
|
|
|||
|
که از یمن قدومش گشت روشن دیدهٔ
زهرا÷ |
|
|
|||
|
جهانداری که رستاخیز از او شد در جهان برپا |
|
|
|||
|
بنازد خاکدان تیره بر نُه گنبد خضـرا |
|
|
|||
|
|
|
که در وی جای بگزیده است امشب عرش عظمایی |
|||
|
وثاق احمدی امشب ز شادی رشک جنت شد |
|
|
|||
|
که معشوق خدا شمع شبستان نبوت شد |
|
|
|||
|
چه شمعی کز فروغش خاک یثرب مهد عزّت شد |
|
|
|||
|
ز میلاد حسینی گرمتر بازار وحدت شد |
|
|
|||
|
|
|
هم اکنون گرمی بازار حق را کن تماشایی |
|||
|
خجل ز آغوش زهرا÷ گردد امشب دیدهٔ مریم |
|
|
|||
|
چو در پیش لب مولود بیند صد مسیحا کم |
|
|
|||
|
جبینش مظهر یزدان، جمالش نیّر اعظم |
|
|
|||
|
ز طاق ابرویش طاق و رواق نُه فلک محکم |
|
|
|||
|
|
|
جهانی را بر انگیزد به سحر چشم شهلایی |
|||
|
کمال جملهٔ پیغمبران در هر سر انگشتنش |
|
|
|||
|
لگام خِنگ تقدیر و قضا بنهفته در مشتش |
|
|
|||
|
به پایش از ادب گردون سرکش خم کند پشتش |
|
|
|||
|
جهان، با طور موسی، نور عیسی، نار زردشتش |
|
|
|||
|
|
|
به پیش آفتاب روی شه کمتر ز حربایی |
|||
|
خدای لا مکان بگزیده جا در چشم جادویش |
|
|
|||
|
دلا سرّ «انا الله» بشنو از لعل سخنگویش |
|
|
|||
|
جهان دلبری آشفته گشت از جعد گیسویش |
|
|
|||
|
هزاران «قیصـر» و «دارا» گدایان سر کویش |
|
|
|||
|
|
|
به خاک درگهش افتاده هر یک با تمنایی |
|||
|
شهنشه خندهای جانانه زد بر چهرهٔ
مادر |
|
|
|||
|
چو بشنید آن ندا از پیشگاه خالق داور |
|
|
|||
|
برفت از خاکدان قنداقهاش بر گنبد اخضـر |
|
|
|||
|
در آنجا زاده زهرا÷
و نور چشم پیغمبر |
|
|
|||
|
|
|
به خون خویشتن پیمان حق را کرد امضایی |
|||
|
شگفتیها بسی از مام چرخ نیلوفر زاید |
|
|
|||
|
و لیکن هر چه زاید بیکمال و بیهنر زاید |
|
|
|||
|
درون بیشه آری شیر باید شیر نر زاید |
|
|
|||
|
هزاران آفرین بر مادری کاینسان پسـر زاید |
|
|
|||
|
|
|
که اندر حیرت از جانبازیش بنشسته دنیایی |
|||
|
پیمبر شادمان است امشب از لعل شکر خندت |
|
|
|||
|
علی مرتضی× دارد نشاط از قلب خرسندت |
|
|
|||
|
رسد از آسمان گلبانگ تبریک از خداوندت |
|
|
|||
|
مبارک باد یا خیر النسا میلاد فرزندت |
|
|
|||
|
|
|
کزین در دانه آیین محمد’ یافت ملجایی |
|||
|
سحر گاهان که اندر پی گذاری کوه و صحرا را |
|
|
|||
|
به دامن در کشی چون جان شیرین خاک بطحا را |
|
|
|||
|
ببوسی کعبهٔ مقصود یعنی کوی مولی را |
|
|
|||
|
تو ای باد صبا از من بگو فرزند زهرا÷ را |
|
|
|||
|
|
|
که ای هر ذرهای از خاک کویت طور سینایی |
|||
|
تو آن ذاتی که بیرون از حدود وهم و پنداری |
|
|
|||
|
تو یک مجموعه از محکمترین آیات اسراری |
|
|
|||
|
تو اندر دستگاه صنع یزدان ذات مختاری |
|
|
|||
|
تو یکتا گوهری در سینه دریای حق، باری |
|
|
|||
|
|
|
نمیدانم چه ای، دانم که یزدان را تو معنایی |
|||
|
تو آن شاه سلحشوری که با تعجیل بیپایان |
|
|
|||
|
نهادی جان شیرین را به کف اندر ره پیمان |
|
|
|||
|
شدی تکبیر گویان در مصاف آل بو سفیان |
|
|
|||
|
ز آوایت پریشان گشت جمع لشکر عدوان |
|
|
|||
|
|
|
چو افکندی غریو از گفتن «انا فتحنایی» |
|||
|
چو آوردی به میدان پرچم «نصـر من الله» را |
|
|
|||
|
به دست نیستی دادی به ناگه «ما سوی الله» را |
|
|
|||
|
به در مانند حیدر ز آستین کردی «ید الله» را |
|
|
|||
|
فرستادی به دوزخ جان نامردان گمره را |
|
|
|||
|
|
|
کز آنان نیست در عالم به غیر از نام رسوایی |
|||
|
ز برق ذوالفقارت قامت سفیانیان خم شد |
|
|
|||
|
وز آن دریای لشکر سوی کیوان بانگ ماتم شد |
|
|
|||
|
پر جبریل ناگه پیش تیغت سدّ محکم شد |
|
|
|||
|
که ای مولی به عالم حق اسلامت مسلّم شد |
|
|
|||
|
|
|
دگر زین بیشتر جایز نباشد رزم و هیجایی |
|||
|
شها آن لحظه کز پیکان اعدا ناتوان گشتی |
|
|
|||
|
در آن صحرای سوزان طعمه تیغ و سنان گشتی |
|
|
|||
|
میان خاک و خون ای زاده زهرا÷ نهان گشتی |
|
|
|||
|
سپس مشغول صحبت با خدای مهربان گشتی |
|
|
|||
|
|
|
بگو از داغ اکبر× داشتی در دل چه سودایی |
|||
|
شهنشاها! پی آیین حق مردانه سر دادی |
|
|
|||
|
در این سودا برادر دادی و رعنا پسـر دادی |
|
|
|||
|
به میدان شهامت راستی داد هنر دادی |
|
|
|||
|
وزین آزادگی درسی به ابنای بشـر دادی |
|
|
|||
|
|
|
که در تاریخ حرّیت ندارد هیچ همتایی |
|||
|
شها در وصف شأنت خالق داور سخن گوید |
|
|
|||
|
مدیحت را به قرآن کردگار ذوالمنن گوید |
|
|
|||
|
بشـر کی میتواند شرح اسرار کهن گوید |
|
|
|||
|
به میلاد تو جانا گر کلامی طبع من گوید |
|
|
|||
|
|
|
ببخشایش، که باشد همنفس با روح «شیدا»یی |
|||
ساوه – سال 1323 شمسی
در میلاد قائد آزادگان حسین بن علی×
|
تا هست به دل حـسرت آن سرو خرامان |
|
|
||
|
چون ابر فشانم گهر از دیده به دامان |
|
|
||
|
هر شب رسدم نالهٔ سوزنده به کیوان |
|
|
||
|
باز آی نگارا که به پای تو دهم جان |
|
|
||
|
|
|
جانی که به لب آمده از محنت هجران |
||
|
عمریست که من سخت گرفتار تو باشم |
|
|
||
|
غارتزدهٔ طرّار تو باشم |
|
|
||
|
سرگشته و سودایی بازار تو باشم |
|
|
||
|
دارم سر و جانی و خریدار تو باشم |
|
|
||
|
|
|
هر چند متاعت نبود این همه ارزان |
||
|
در باغ و چمن گر گذری، ز آن قد و قامت |
|
|
||
|
بر پا کنی ای شوخ پری چهره قیامت |
|
|
||
|
بیچاره صنوبر گزد انگشت ندامت |
|
|
||
|
شمشاد ز هر سو شنود بانگ ملامت |
|
|
||
|
|
|
لرزد ز تماشای قدت سرو به بستان |
||
|
آشفتهگر از باد صبا موی تو گردد |
|
|
||
|
کم کم گرهی باز ز گیسوی تو گردد |
|
|
||
|
جولانگه صد سلسله دل کوی تو گردد |
|
|
||
|
عالم همه جا پُر ز هیاهوی تو گردد |
|
|
||
|
|
|
یا رب! نشود خرمن آن زلف پریشان |
||
|
گر محنت هجران تو روزی به سـر آید
|
|
|
||
|
وآن طلعت فرخنده شبی جلوهگر آید |
|
|
||
|
جرأت نکند ماه که از پرده در آید |
|
|
||
|
خورشید گر از حسن رخت با خبر آید |
|
|
||
|
|
|
مسکین! شود از دایرهٔ چرخ گریزان |
||
|
با آن همه لطفی که در آن چشم خمار است |
|
|
||
|
با هر نگهش کشته فزونتر ز هزار است |
|
|
||
|
آیینه رحمت ز چه رو فتنه شعار است |
|
|
||
|
آهوی تو ای مونس جان شیر شکار است |
|
|
||
|
|
|
تا تیغ ز ابرو بُوَدَش، تیر ز مژگان |
||
|
دیشب صنما از تو سخن در چمنی بود |
|
|
||
|
بین گل و بلبل ز جمالت سخنی بود |
|
|
||
|
یعنی سخن از نوگل نازک بدنی بود |
|
|
||
|
القصه، به سودای رخت انجمنی بود |
|
|
||
|
|
|
با شرکت نسـرین و گل و لاله و ریحان |
||
|
از رنگ لبت لاله چه داغی به جگر داشت |
|
|
||
|
نسـرین ز عذار تو غمی بیحد و مر داشت |
|
|
||
|
سنبل ز سر زلف تو در سینه شرر داشت |
|
|
||
|
ریحان ز خط و خال تو اشکی ز بصـر داشت |
|
|
||
|
|
|
گل چاک زد از غبطهٔ حسن تو گریبان |
||
|
تا صبحدم از قصّهٔ آن طلعت نیکو |
|
|
||
|
در انجمن شیفتگان بود هیاهو |
|
|
||
|
آوازهٔ اوصاف تو پیچید به هر سو |
|
|
||
|
فریاد برآمد ز دل قمری وتِیهو |
|
|
||
|
|
|
بلبل به قضاوت شد بر منبر أغصان |
||
|
ناگاه صبا داد در آن انجمن آوا |
|
|
||
|
کای مدعیان باز نشینید ز غوغا |
|
|
||
|
دیشب شدم از امر قضا جانب بطحی |
|
|
||
|
افتاد گذارم به در خانهٔ زهرا÷ |
|
|
||
|
|
|
آن جان جهان، شاه زنان، عصمت یزدان |
||
|
آن خانهٔ پر شور که کانون حجازست |
|
|
||
|
آن خانه که در هر دو جهان کوی نیازست |
|
|
||
|
آن خانه که دلسوخته را قبلهٔ
رازست |
|
|
||
|
آن باب کرامت که به روی همه بازست |
|
|
||
|
|
|
آن کعبهٔ جان، مرکز دین، مهبط ایمان |
||
|
دیدم چو نگینی ز ملایک شده محصور |
|
|
||
|
بارد ز سما بر در و بامش طبق نور |
|
|
||
|
سرهشته به تعظیم درش قیصـر و فغفور |
|
|
||
|
حیرت زده مشغول تماشا شدم از دور |
|
|
||
|
|
|
ناگه ملکی گفت: مباش این همه حیران |
||
|
گر خانهٔ زهرا÷ ز بهشت آمده برتر |
|
|
||
|
وز نور خدا یافته این زینت و زیور |
|
|
||
|
برده است بدین سان سبق از ماه منوّر |
|
|
||
|
خَم بر در او شد ز ادب گنبد اخضـر |
|
|
||
|
|
|
زین بیش بود مقدرت سوّم شعبان |
||
|
امروز جهان مست طرب، غرق صفا شد |
|
|
||
|
امروز قدر خفته و تعطیل قضا شد |
|
|
||
|
امروز یکی قائمه از عرش جدا شد |
|
|
||
|
یعنی که در این خانه، خدا، خانه خدا شد |
|
|
||
|
|
|
او رنگ خدایی زد بر گوشهٔ
ایوان |
||
|
شاهی که بود سکّهٔ او نقش «انا الحق» |
|
|
||
|
ماهی که بود روشن از او هستی مطلق |
|
|
||
|
جانی که از او جان جهانی شده مشتق |
|
|
||
|
باز آمده از کرسی افلاک مطبّق |
|
|
||
|
|
|
شد فاطمه÷ را وقت سحر زینت دامان |
||
|
از چهرهٔ اسرار کهن پرده برافتاد |
|
|
||
|
وز پردهٔ حق راز حقیقت به در افتاد |
|
|
||
|
تغییر و تحوّل به جهان بشـر افتاد |
|
|
||
|
بنیان خرافات بشـر در خطر افتاد |
|
|
||
|
|
|
از طلعت یکتا گهر عالم امکان |
||
|
شد صاحب زیبا پسـری دخت پیمبر’ |
|
|
||
|
به به! چه پسـر؟ سبط نبی، زادهٔ
حیدر |
|
|
||
|
پیش لب او خشک شود چشمهٔ کوثر |
|
|
||
|
پیش رخ او ماه به خجلت شود اندر |
|
|
||
|
|
|
خورشید به کاشانهٔ او شمع شبستان |
||
|
کس را نبوَد قدرت توصیف جمالش |
|
|
||
|
مجموعهٔ آیات الهی است خصالش |
|
|
||
|
بیرون بود از دایرهٔ وَهم کمالش |
|
|
||
|
پاکیزهتر از لوحهٔ جانست خیالش |
|
|
||
|
|
|
هر چند که ظاهر شده در صورت انسان |
||
|
گفتار مَلَک همچو یکی نغمهٔ
شیوا |
|
|
||
|
برد از کف من جان و دل و عقل به یغما |
|
|
||
|
گفتم چه بود نام جگر گوشهٔ
زهرا÷ |
|
|
||
|
گفتا که: حسین بن علی× خسـرو و بطحی |
|
|
||
|
|
|
قربانی دین، خون خدا، ضامن قرآن |
||
|
در پرتو این نام مقدس که شنفتم |
|
|
||
|
همچون گل نوخاسته از شوق شکفتم |
|
|
||
|
دُرّ سخنی چند، به صد حوصله سفتم |
|
|
||
|
سوی حرم بنت نبی رفتم و گفتم |
|
|
||
|
|
|
کای مادر آزادگی و زبدهٔ نسوان |
||
|
من، پیک صبا، بندهٔ دیرین و غلامت |
|
|
||
|
کز طرف چمن آمدم اکنون به سلامت |
|
|
||
|
یا فاطمه! جان و سر من، برخی نامت |
|
|
||
|
عالم همگی باد به قربان مقامت |
|
|
||
|
|
|
بپذیر ز من تهنیت مقدم سلطان |
||
|
ای شمع فروزندهٔ ایوانِ نبوّت |
|
|
||
|
ای شمس درخشندهٔ افلاک حقیقت |
|
|
||
|
ای نام تو مصباح حرمخانهٔ
عصمت |
|
|
||
|
وای گوشهٔ دامان تو گهوارهٔ وحدت |
|
|
||
|
|
|
دانی که چه گنجی است در آغوش تو پنهان |
||
|
ارکان جهان زین گل نوخاسته برپاست |
|
|
||
|
خاک در این شه شرف عرش معلاست |
|
|
||
|
لعل لب او خالق اعجاز مسیحاست |
|
|
||
|
خود پرتوی از نور جبینش ید بیضاست |
|
|
||
|
|
|
یک ذرّه ز مِهر رخ او مُهر سلیمان |
||
|
فرزند تو گنجینهٔ اسرار الست است |
|
|
||
|
از جام الست این همه سودایی و مست است |
|
|
||
|
جانش پی فرمان خدا بر کف دست است |
|
|
||
|
البته عجب نیست که اسلام پرست است |
|
|
||
|
|
|
وین سلسله را تا به ابد سلسله جنبان |
||
|
نور دلت ای فاطمه شاهیست سلحشور |
|
|
||
|
مانند پدر شیر دلی فاتح و منصور |
|
|
||
|
عالم شود از غیرت فرزند تو مسحور |
|
|
||
|
چون در شکند کاخ فساد و ستم و زور |
|
|
||
|
|
|
جان و زن و فرزند نهد بر سر پیمان |
||
|
روزی که مسخّر شودش عرصهٔ
پیکار |
|
|
||
|
گویی که اجل تازد بر لشکر کفّار |
|
|
||
|
از برق نگاه غضب سیّد ابرار |
|
|
||
|
وحشت زده گردند، چو روباه گرفتار |
|
|
||
|
|
|
در حیطهٔ فرماندهی ضیغم غَضبان |
||
|
ای آنکه دگر چون تو نیاید گهری پاک |
|
|
||
|
هرگز به مقامت نرسد شهپر ادراک |
|
|
||
|
در معنی ذات تو بود آیهٔ «لولاک» |
|
|
||
|
نام تو بود زینت پیشانی افلاک |
|
|
||
|
|
|
مهر تو بود رونق جان ودل مردان |
||
|
با جلوهٔ معشوق زدی جام بلایی |
|
|
||
|
دادی به طربخانهٔ عشاق صفایی |
|
|
||
|
دنیا نشنیده است چنین عشق و وفایی |
|
|
||
|
...................................................................... |
|
|
||
|
|
|
سودایی و مجنون توام کو ره زندان |
||
|
از چهرهٔ عشق تو اگر پرده کنم باز |
|
|
||
|
وز کرب و بلای تو نمایم سخن آغاز |
|
|
||
|
ترسم که از این محفل شادی رسد آواز |
|
|
||
|
سوی من دلخسته که ای مرد سخنساز |
|
|
||
|
|
|
بس کن! که شود فاطمه محزون و پریشان |
||
|
شاها! از چه اسلام تو این گونه زبون شد |
|
|
||
|
احکام خدا دستخوش مکر و فسون شد |
|
|
||
|
زین امت بیگانه دل جدّ تو خون شد |
|
|
||
|
آخر کرم و رأفت و احسان تو چون شد |
|
|
||
|
|
|
مپسند شها کشتی دین غرقهٔ
طوفان |
||
|
ای خسـروِ دین مهر تو شد مونس جانم |
|
|
||
|
سرگشتهٔ کوی تو بود روح و روانم |
|
|
||
|
«شیدا»ی توام شاعر بی نام و
نشانم |
|
|
||
|
در مدحت میلاد تو گنگ است زبانم |
|
|
||
|
|
|
باشد اگرم وقت سخن قدرت «حسّان» |
||
ساوه – سال 1324
در میلاد سرور آزاد مردان حسین×
|
سحر که باد صبا میگذشت غالیه افشان |
|
|
||||
|
گرفتمش به تمنّا و عجز گوشهٔ
دامان |
|
|
||||
|
که ای خجسته قدم لحظهای هم از ره احسان |
|
|
||||
|
به پای، تا به تو گویم حدیث خاطر پژمان |
|
|
||||
|
|
|
که دوش بر من مسکین چها گذشت ز هجران |
||||
|
به یاد آن بت سیمین عذار هور شمایل |
|
|
||||
|
به یاد آن مه زیبای آسمان فضایل |
|
|
||||
|
چه شعلهها که فکندم به جان خویش چو بسمل |
|
|
||||
|
چه نالهها که کشیدم به نیمههای شب از دل |
|
|
||||
|
|
|
چه قطرهها که فرو ریختم ز ریشهٔ
مژگان |
||||
|
شبی دراز به زاری گذشت و یار نیامد |
|
|
||||
|
قرار بخش اسیران بیقرار نیامد |
|
|
||||
|
خزان عمر مرا عاقبت بهار نیامد |
|
|
||||
|
گدا به کلبه خجل ماند و شهریار نیامد |
|
|
||||
|
|
|
رسید جان به لبم در هوای طلعت جانان |
||||
|
تو ای نسیم صبا رشک آفتاب ندیدی |
|
|
||||
|
نظیر خلقت جانان من به خواب ندیدی |
|
|
||||
|
به هیچ نقطه چنین حسن بی حساب ندیدی |
|
|
||||
|
جمال کامل حق را تو بی حجاب ندیدی |
|
|
||||
|
|
|
چه گویمت که نگردم دگر ز گفته پشیمان |
||||
|
نگار من چو خرامد به باغ و سبزه و صحرا |
|
|
||||
|
خجل ز قامتش آید حدیث سایهٔ
طوبی |
|
|
||||
|
سواد دیده گمارد بر او به عزم تماشا |
|
|
||||
|
بشـر ز نشأت خاکی، ملک ز عرش معلی |
|
|
||||
|
|
|
که چیست این همه معنای حق به صورت انسان |
||||
|
ز راز آیهٔ «والشمس» پرده در شده رویش |
|
|
||||
|
حکایت شب قدر است در سیاهی مویش |
|
|
||||
|
کلید مخزن اسرار «هل اتی» است به خویش |
|
|
||||
|
اگر ز لطف گشاید به خنده لعل نکویش |
|
|
||||
|
|
|
دگر به هیچ نیرزد هزار لؤلؤ و مرجان |
||||
|
بگو به لاله که دیگر به کف ایاغ نگیرد |
|
|
||||
|
بنفشه نخوت بیهوده در دماغ نگیرد |
|
|
||||
|
بگو کرشمهٔ نسـرین خراج باغ نگیرد |
|
|
||||
|
کسی ز طرهٔ سنبل دگر سراغ نگیرد |
|
|
||||
|
|
|
نه ارزشی است به نرگس نه حاجتی است به ریحان |
||||
|
چگونه وصف کنم یار خود به خصلت و منظر |
|
|
||||
|
نه او به هیچ مشابه، نه کس به اوست برابر |
|
|
||||
|
که روح نیست مجسّم، که عقل نیست مصوّر |
|
|
||||
|
مگر بیان بشـر سـر زند ز قالب دیگر |
|
|
||||
|
|
|
وگرنه شرح جمالش نمیپذیرد پایان |
||||
|
شنید باد صبا از من این تغزّل شیرین |
|
|
||||
|
کشید یک سـره دامن ز فرق سنبل و نسـرین |
|
|
||||
|
فکند رحل اقامت به کلبهٔ من مسکین |
|
|
||||
|
ز جام صدق و صفا درکشید بادهٔ
نوشین |
|
|
||||
|
|
|
سپس به شرح لطایف ز دود زنگ غم از جان |
||||
|
به خنده گفت که دیگر زمان غم سپری شد |
|
|
||||
|
ز ابر تیرهٔ هجران فضای عشق بری شد |
|
|
||||
|
یگانه کوکب افلاک حق به جلوهگری شد |
|
|
||||
|
شکیب و تاب تو غارت ز دست بیخبری شد |
|
|
||||
|
|
|
که هوشیار نگشتی ز فرّ سوّم شعبان |
||||
|
فتاد دوش گذارم به خاک «یثرب» و «بطحا» |
|
|
||||
|
سر از خلوص نهادم بر آستانهٔ
زهرا÷ |
|
|
||||
|
که هست خاک درش کعبهٔ فضیلت و تقوی |
|
|
||||
|
نیازمند عطایش هزار «قیصـر» و «کسـری» |
|
|
||||
|
|
|
کمینه چاکر آن آستان همال «سلیمان» |
||||
|
در آن سرای بهشتی جمال یار تو دیدم |
|
|
||||
|
به چشم خویش در آن کعبه شهریار تو دیدم |
|
|
||||
|
جلال
و حشمت شاه بزرگوار تو دیدم |
|
|
||||
|
کمال موهبت آفریدگار تو دیدم |
|
|
||||
|
|
|
که عصمت ازلی را شده است زینت دامان |
||||
|
خدای عزّوجلّ کآفرید گوهر زهرا÷ |
|
|
||||
|
نهاد تاج کرامت ز لطف بر سر زهرا÷ |
|
|
||||
|
ندید شیر زنی در جهان برابر زهرا÷ |
|
|
||||
|
به دست نابغه انگیز و شیر پرور زهرا÷ |
|
|
||||
|
|
|
سپرد گوهر مقصود خویش خالق سبحان |
||||
|
وجود شاه زنان غرق افتخار شد امشب |
|
|
||||
|
از آنکه مادر معشوق کردگار شد امشب |
|
|
||||
|
«مدینه» قبله عشاق بیقرار شد
امشب |
|
|
||||
|
گروه شیعه! ندانی مگر چه کار شد امشب |
|
|
||||
|
|
|
خدا به خانه زهرا÷ ز عرش آمده مهمان |
||||
|
نه ماه سر زده در بارگاه چرخ ز خجلت |
|
|
||||
|
نه ز آفتاب شد اکنون عیان طلایه و طلعت |
|
|
||||
|
ز نور پاک خدا روشن است بزم محبّت |
|
|
||||
|
چه جای کبر و غرور است و خودنمایی و نخوت |
|
|
||||
|
|
|
به پای خیز و ادب دار پیش جلوهٔ
یزدان |
||||
|
نصیب زبدهٔ نسوان چه نازنین پسـر آمد |
|
|
||||
|
که در فضیلت و تقوی سرآمد بشـر آمد |
|
|
||||
|
وجود اقدس حیدر به صورت دگر آمد |
|
|
||||
|
فروغ ذات حسینی همین که جلوهگر آمد |
|
|
||||
|
|
|
صدا بلند شد از چار سوی عالم امکان |
||||
|
که ای حسین سلحشور، ای خدای شهامت |
|
|
||||
|
خوش آمدی به نگهبانی صلاح و سلامت |
|
|
||||
|
به یُمن ذات تو پاکیزه شد ز زنگ ملامت |
|
|
||||
|
خجسته لوحهٔ اسلام تا به روز قیامت |
|
|
||||
|
|
|
به پاس قدر تو پاینده گشت قدرت ایمان |
||||
|
تو پیر میکدهٔ عشق و مست جام الستی |
|
|
||||
|
که با تجلّی معشوق عهد واقعه بستی |
|
|
||||
|
اگر چه خون خدایی مهین خدای پرستی |
|
|
||||
|
که رشتههای تعلّق ز هر چه بود گسستی |
|
|
||||
|
|
|
ولی وفای تو محفوظ داشت رشتهٔ
پیمان |
||||
|
پس از تو مادر گیتی هنوز مانده سترون |
|
|
||||
|
هنوز دیدهٔ دنیاست از فروغ تو روشن |
|
|
||||
|
ز بانگ خشم تو لرزد هنوز گردهٔ
دشمن |
|
|
||||
|
هنوز میرسد آری صدای احسن و احسن |
|
|
||||
|
|
|
به شاهکار عجیب تو زین طبیعت حیران |
||||
|
علیه قدرت سفیانیان قیام تو کردی |
|
|
||||
|
وزین مجاهده صد ننگشان به نام تو کردی |
|
|
||||
|
حیات عاریه بر خویشتن حرام تو کردی |
|
|
||||
|
ز جان گذشتی و ارشاد خاص و عام تو کردی |
|
|
||||
|
|
|
فزود عزم تو برنامهای به مکتب قرآن |
||||
|
که صاحبان شرف را قبول ظلم نشاید |
|
|
||||
|
خدا پرست، رسوم ستمگری نستاید |
|
|
||||
|
وجود مرد خدا زیر بار ننگ نپاید |
|
|
||||
|
بل آنکه مشت قیامش از آستین به در آید |
|
|
||||
|
|
|
بنای ظلم و ستم را خراب سازد و ویران |
||||
|
تو آن دلاور یکتای بیعدیل و نظیری |
|
|
||||
|
که در قلمرو آزادگان دهر امیری |
|
|
||||
|
به روز معرکه آن شاه جنگجوی دلیری |
|
|
||||
|
که خویش یک تنه در حلقهٔ سپاه کثیری |
|
|
||||
|
|
|
به روبهان دغل تاختی چو ضیغم غضبان |
||||
|
به هر طرف که ز روی غضب نگاه فکندی |
|
|
||||
|
غریو مرگ در آن لشگر و سپاه فکندی |
|
|
||||
|
هزارها سر بی تن به خاک راه فکندی |
|
|
||||
|
خیال پیر فلک را در اشتباه فکندی |
|
|
||||
|
|
|
که استقامت بازوی تست، یا شه مردان |
||||
|
ولی چو شهپر جبریل بست راه قتالت |
|
|
||||
|
به بند عهد و وفا سخت بسته شد پر و بالت |
|
|
||||
|
فتاد روی زمین جسم پر شکوه و جلالت |
|
|
||||
|
شرار فتنه و بیداد خصم دیو خصالت |
|
|
||||
|
|
|
بسوخت شاخهٔ شاداب دین ز کینه و عدوان |
||||
|
حدیث واقعه را گر به خامه در کشم ای شه |
|
|
||||
|
به نُه رواق فلک ناگهان شرر کشم ای شه |
|
|
||||
|
ولی سمند قلم را لگام برکشم ای شه |
|
|
||||
|
خجالت از رخ زهرای نامور کشم ای شه |
|
|
||||
|
|
|
کزین اشاره هم اکنون بود حزین و پریشان |
||||
|
بود شرافت وقدر سخن به مدح تو اندر |
|
|
||||
|
به گاه وصف تو پیدا شود مقام سخنور |
|
|
||||
|
چو نیست سهل سرودن مدیح سبط پیمبر |
|
|
||||
|
دلت ز گفته بیقدر من مباد مکدّر |
|
|
||||
|
|
|
که با ولای تو «شیدا» سخنورست و سخندان |
||||
تهران – سال 1329 شمسی
در میلاد شاه شهیدان حسین بن علی×
|
باز جبین تو ای سپهر سرافراز |
|
مظهر فخرست! از چه فخر کنی باز |
|
|
گوشهٔ دامان به ناز میکشی امروز |
|
جانب دشت و دمن چو لعبت طنّاز |
|
|
ناز تو جان پرور است وعاطفه انگیز |
|
طبع من از ناز توست قافیهپرداز |
|
|
دوش مگر خاک آستان نگارم |
|
شد به گه سجده با جبین تو دمساز |
|
|
کاین همه باشی به رخ صحیفهٔ
آیات |
|
وین همه داری به بر لطیفهٔ
اعجاز |
|
|
طاق تو از درگهش نشانهٔ کامل |
|
ماه تو از چهرهاش نمونهٔ
ممتاز |
|
|
من ز جلال تو در شگفتم و گویی |
|
هاتف غیبم به گوش جان دهد آواز |
|
|
کآینهٔ
آسمان غبار ندارد |
|
||
|
هیچ به جز عکس روی
یار ندارد |
|
||
|
شاهد زیبا ز رخ نقاب گرفته ست |
|
کون ومکان جلوهٔ بیحساب گرفته ست |
|
|
خرمن جانی که از بشارت وصلش |
|
پیر جهان رونق شباب گرفته ست |
|
|
داد به دست صبا کلالهٔ مشکین |
|
باغ و چمن بوی مشک ناب گرفته ست |
|
|
مهر منیری که پیش مرکب حُسنش |
|
ماه نو آسمان رکاب گرفته ست |
|
|
پرده برافکند و سرو ناز برافراشت |
|
غلغله در بزم شیخ و شاب گرفته ست |
|
|
مطرب دل نغمهٔ نشاط سروده است |
|
ساقی جان ساغر شراب گرفته ست |
|
|
این افق نیلگون علامت شب نیست |
|
او شده پیدا و آفتاب گرفته ست |
|
|
ورنه شب این قدر دلفریب
نباشد |
|
||
|
گر ز جمال حقش نصیب
نباشد |
|
||
دیدهٔ دل باز کن که پرده برافتاد |
|
راز حق از پرده عاقبت به در افتاد |
|
|
شو به تماشای شاهدی که هم امروز |
|
نقش وجودش به قالب بشـر افتاد |
|
|
اوست همان برگ گل که بلبل پرشور |
|
در غم عشقش به نالهٔ سحر افتاد |
|
|
اوست همان شمع روشنی که شرارش |
|
در پر پروانهٔ شکسته پر افتاد |
|
|
اوست همان بانگ نی که سالک حق را |
|
شور جنون از نوای آن به سـر افتاد |
|
|
آری! آری! به روز سوّم شعبان |
|
قلزم «هو» را تلاطمی دگر افتاد |
|
|
وقت سحر در وثاق پاک نبوّت |
|
از دل دریای حق یکی گهر افتاد |
|
|
وآن گهر اکنون ز روی
دامن زهرا÷ |
|
||
|
بر همه فرمان دهد
که: برپا، برپا |
|
||
|
قد به ادب راست کن که میرسد از دور |
|
موکب مسعود شهریار سلحشور |
|
|
آنکه به پایش نهاده سر به غلامی |
|
از ره حاجت هزار قیصـر و فغفور |
|
|
پادشهی کز ندای «نصـر من الله» |
|
زد به رواق سپهر پرچم منصور |
|
|
سایه فکند از قدش به فرق گدایان |
|
چشم بد از سرو سایه پرور ما دور |
|
|
عاشق پاکی که جز رضایت معشوق |
|
در همه عالم نداشت مقصد و منظور |
|
|
کرد قدم رنجه سوی محفل عشاق |
|
باد فدای قدوم وی سر پر شور |
|
|
جلوهٔ شه صبر و تاب گیرد و دانم |
|
پای فلک ز ایستادن آمده معذور |
|
|
خاک نشین درش توان
شدن آری |
|
||
|
تا ز غبارش رسد شکیب
و قراری |
|
||
|
خفته به دامان دخت پاک پیمبر |
|
خسـرو نامآوری مشابه حیدر |
|
|
نیست نظیرش مگر که عقل مجسم |
|
نیست همالش مگر که روح مصوّر |
|
|
نور جبینش مطاف شعلهٔ سینا |
|
نوش لبانش غنیم چشمهٔ کوثر |
|
|
بوی دلاویز طرّهاش پی بطلان |
|
برده قلم در حدیث نافه و عنبر |
|
|
نابغهای کاندر آستان جلالش |
|
رفته به زانو جهان نابغه پرور |
|
|
ذات عزیزیست کز ولادتش امروز |
|
خلقت «مولی الوری» شدهست مکرّر |
|
|
زبدهترین شاهکار مادر ایّام |
|
وه چه تبسم کند به چهرهٔ مادر |
|
|
کز تو چو من پور عرش
مرتبه باید |
|
||
|
شیر زن البته غیر
شیر نزاید |
|
||
|
شاه زنان، آفتاب عصمت یزدان |
|
پاکترین دختران مکتب قرآن |
|
|
محور ناموس بارگاه حقیقت |
|
معنی قاموس عدل و عفّت و احسان |
|
|
سرو دلارای بوستان محمد’ |
|
کوکب گیتی فروز عالم نسوان |
|
|
همسـر شاهنشه ولایت مطلق |
|
مادر بگزیدگان حضـرت سبحان |
|
|
زهرهٔ زهرا÷ هموکه خاک حریمش |
|
طعنه زند بر جبین مریم عمران |
|
|
شاد و شکفتهست همچو گل به سحرگاه |
|
عرش خدا را مگر گرفته به دامان |
|
|
دیده نگیرد ز ناز دانهٔ دلبند |
|
نغمه سراید بر او چو مرغ غزلخوان |
|
|
کای گل من، ماه من،
حسین منی تو |
|
||
|
شاه شهیدان لاله
پیرهنی تو |
|
||
|
جان دو عالم شها فدای تو گردد |
|
سلسلهای کو که بی رضای تو گردد |
|
|
نیست عجب گر ز بهر کسب شرافت |
|
چرخ برین محو خاک پای تو گردد |
|
|
آه ز روزی که در مصاف تحمل |
|
کوه گران عاجز از بلای تو گردد |
|
|
نغمهٔ آزادی از قیام تو خیزد |
|
رهبر مردان حق ندای تو گردد |
|
|
بانگ «اناالحق» زنی به لشکر مزدور |
|
نیزه و تیر و سنان سزای تو گردد |
|
|
رشتهٔ جان بگسلی نه رشتهٔ پیمان |
|
خالق جان عاشق وفای تو گردد |
|
|
خون خدایی تو ای خدای شهامت |
|
خون تو قربانی خدای تو گردد |
|
|
نام تو باشد همیشه
ضامن اسلام |
|
||
|
به به ازین داستان و
به به ازین نام |
|
||
|
در گهت ای شه قرین عرش برین است |
|
رشک به خاکش برم که با تو قرین است |
|
|
خاتم فرمانروایی شه دین را |
|
هشت کلید بهشت زیر نگین است |
|
|
از تو به جا تا ابد حکومت قرآن |
|
وز تو به پا تا به حشـر پرچم دین است |
|
|
نکتهٔ نغز آورم ز گفته «سعدی» |
|
گر چه مدیحت ز هر زبان نمکین است |
|
|
«دیگر از آن جانبم نماز
نباشد |
|
گر تو اشارت کنی که قبله چنین است» |
|
|
آری از این قدر و مرتبت که تو داری |
|
کوس خدایی بزن، مرا که یقین است |
|
|
از من «شیدا» بگو به زاهد خودبین |
|
با من اگر زین اشاره بر سر کین است |
|
|
عاشق حق را چه غم ز
طعنه و تکفیر |
|
||
|
گردن مجنون خوشست و
حلقهٔ
زنجیر |
|
||
تهران – سال 1330 شمسی
در ولادت با سعادت مولی حسین بن علی×
|
سحرم رسیده به گوش جان، ز مقام قربت حق ندا |
|
|
||||
|
که بیکفن از ره معرفت، نظری به جلوهٔ
کبریا |
|
|
||||
|
به هوای گل چو نهی قدم، تو در این حدایق
دلگشا |
|
|
||||
|
نگر از دریچه چشم دل، که رموز خلقت ما سوی |
|
|
||||
|
|
|
به کتاب غنچه ورق ورق، همه شد نوشته جدا جدا |
||||
|
لب هر شکوفه شکفته شد، به بیان طرفه حکایتی |
|
|
||||
|
چه حکایتی که نباشدش، نه بدایتی نه نهایتی |
|
|
||||
|
چه خوش آن سخن که زبان گل کندش ادا به فصاحتی |
|
|
||||
|
بشنو حدیث جمال حق، تو اگر خدای درایتی |
|
|
||||
|
|
|
که به عمر خود نشنیده کس، به از این حکایت غمزدا |
||||
|
به فروغ سوری و ارغوان، لمعات شمس هدی نگر |
|
|
||||
|
به خطوط زنبق و ضیمران، رشحات کلک قضا نگر |
|
|
||||
|
به سرود مرغک نغمه خوان جذبات عشق و صفا نگر |
|
|
||||
|
غرض آنکه در همه جا عیان، اثرات صنع خدا نگر |
|
|
||||
|
|
|
به ثنای او شده یک زبان، همه صف به صف همه جا
به جا |
||||
|
چه رسیده؟ رحمت ذو المنن به تراب تیرهٔ
مرده تن |
|
|
||||
|
ز تراب تیرهٔ مرده تن چه دمیده؟ سنبل و یاسمن |
|
|
||||
|
به کنار سنبل و یاسمن چه شکفته؟ نرگس و نسترن |
|
|
||||
|
به فراز شاخهٔ نسترن چه نشسته؟ بلبل خوش سخن |
|
|
||||
|
|
|
به نوای بلبل خوش سخن چه نهفته؟ خطبهٔ
اتقیا |
||||
|
به تو ای سلاله بوالبشـر، دهد این خطیب چمن
خبر |
|
|
||||
|
که برآوری سر بندگی ز لجام غفلت مستمر |
|
|
||||
|
نکنی گنه نکنی خطا گهر از خطا ندهی هدر |
|
|
||||
|
یَدِ ایزدی ز کرم تو را چو نهاده تاج شرف به
سر |
|
|
||||
|
|
|
شرف آن بود که زمام دل ندهی به سیرت ناروا |
||||
|
نشکفته غنچهٔ نازنین که در آن به خیره نظر کنی |
|
|
||||
|
نگرفته لاله قدح به کف که تو فکر باده به سر
کنی |
|
|
||||
|
ندمیده سنبل پر شکن که خیال زلف بشـر کنی |
|
|
||||
|
نچکیده ژاله به نسترن که هوای درّ و گهر کنی |
|
|
||||
|
|
|
نفزوده حشمت فرودین به عبث مشیت ما یشا |
||||
|
به جبین سبزهٔ تازه رو، زده کلک صنع خدا رقم |
|
|
||||
|
صوری به لطف و صفا چنان که پر از معانی محتشم |
|
|
||||
|
منشین به حلقهٔ نفس و دل مگزین به جای صمد صنم |
|
|
||||
|
ثمر از مکاتب عقل و دین بستان به فرصت مغتنم |
|
|
||||
|
|
|
ز نسیم باغ و بهار و گل بشنو بشارت جانفزا |
||||
|
من از این ترانهٔ دلنشین شرری به خرمن جان زدم |
|
|
||||
|
دف و ساز و باده و ساتکین، همه را به سنگ
گران زدم |
|
|
||||
|
خط «لا» چو مردم پاک بین به مقام و نام ونشان
زدم |
|
|
||||
|
پس از آن صلا ز طرب چنین به همای طبع روان
زدم |
|
|
||||
|
|
|
که بیا دم از خبری بزن، خبری خجسته چو مبتدا |
||||
|
تو هم ای همای فرشته دم که شدی ندیم فرشتگان |
|
|
||||
|
ز سواد اعظم جان بنه قدمی به محفل عاشقان |
|
|
||||
|
بنشین و گوشهٔ آستین بفشان ز تحفه بر آستان |
|
|
||||
|
سخنی ز نو گل ما بگو که بود سرآمد انس و جان |
|
|
||||
|
|
|
شده خرّم از برکات او، عرصات گلشن کبریا |
||||
|
چه خوش آنکه باتو خجسته پی که رسیدی از سرکوی او |
|
|
||||
|
شب عاشقان شکسته دل گذرد به صحبت روی او |
|
|
||||
|
به حدیث فتنهٔ چشم او به مدیح طرهٔ موی او |
|
|
||||
|
سخن از حلاوت لعل او سخن از لطافت خوی او |
|
|
||||
|
|
|
برِ ما بود همه دلنشین، تو هر آن سخن که کنی
ادا |
||||
|
به چنین شبی شده پرده در گل باغ وحدت سرمدی |
|
|
||||
|
به چنین شبی شده بهرهور دوجهان ز رحمت ایزدی |
|
|
||||
|
به چنین شبی شده جلوهگر ز بهشت عترت احمدی |
|
|
||||
|
پسـری ز مادر باهنر که بنا به حکمت سرمدی |
|
|
||||
|
|
|
سر او وثیقهٔ دین بود به کنار خاتم انبیا’ |
||||
|
ز وثاق فاطمه÷ شد عیان گهری مشابه ذات حق |
|
|
||||
|
دل و جان و فطرتش از ازل همه متّصف به صفات
حق |
|
|
||||
|
چو نهاده خالق انس و جان به کفش کلید نجات حق |
|
|
||||
|
قطرات خون مقدسش به بهای حفظ حیات حق |
|
|
||||
|
|
|
کند آبیاری نخل دین به مصاف جرگهٔ
اشقیا |
||||
|
چو رود به عرصهٔ امتحان، ز قیامت قد و قامتش |
|
|
||||
|
گذر ز فکر فرشتگان که قیامتست و علامتش |
|
|
||||
|
چه قیامتی که شود به پا ز جلال و فضل و
کرامتش |
|
|
||||
|
همه محو همّت و رای او، همه مات عزم و شهامتش |
|
|
||||
|
|
|
که حسین و عهد الست او چه حکایت است و چه ماجرا |
||||
|
شده رشک چهرهٔ اختران شب ما ز نور لقای شه |
|
|
||||
|
ز زمین رسیده به آسمان، نغمات مدح و ثنای شه |
|
|
||||
|
چو درآید از در عاشقان، سر ما و سجده به پای
شه |
|
|
||||
|
به ولای او، سبق از جنان، بَرَد این سر ا ز
ولای شه |
|
|
||||
|
|
|
که در آن چنین شب و محفلی بود از ولادت او به
پا |
||||
|
همه جای هستی بیکران بود ارچه محفل عام او |
|
|
||||
|
به غرور و کبر و ریا ولی ز چه آمدی به سلام
او |
|
|
||||
|
عجب ای بشـر چه نشستهای که سخن رسیده به نام
او |
|
|
||||
|
متواضعانه قیام کن که تو زندهای ز قیام او |
|
|
||||
|
|
|
نگر از کمال ادب چسان شده پشت چرخ فلک دو تا |
||||
|
پسـری که این همه جاه و فر ز ولادتش نبود عجب |
|
|
||||
|
زده رنگ روشن روز را ز فروغ خود به جبین شب |
|
|
||||
|
شده گل شکن به تبسّمی لب لعل مادرش از طرب |
|
|
||||
|
نبود جز این به ستایشش اگر آورد سخنی به لب |
|
|
||||
|
|
|
گل من رسیده ز هر جهت به کمال رتبهٔ
اعتلا |
||||
|
به کمال رتبهٔ اعتلا بلغ العلی بکماله |
|
|
||||
|
به جمال و چهرهٔ دلربا کشَف الدجی بجماله |
|
|
||||
|
به خصال و شیوهٔ مرتضی حسنت جمیع خصاله |
|
|
||||
|
سِیَر محمد مصطفی صلوا علیه و آله |
|
|
||||
|
|
|
ز کمال او، ز جمال او، ز خصال او شده بر ملا |
||||
|
گل اگر چه شهره بود بدین همه ناز و نکهت و
رنگ و بو |
|
|
||||
|
به غبار پای حسین من چو رسد فرو نهد آبرو |
|
|
||||
|
نبود گلی که حکایتی نکند ز رونق حسن او |
|
|
||||
|
همه جا و هر که به هر زبان شده گرم صحبت و
گفتگو |
|
|
||||
|
|
|
ز عزیز دیده نواز من که چه آیتی بود از خدا |
||||
|
چه از آن بلاغت احمدی چه از آن صلابت حیدری |
|
|
||||
|
چه از آن شهامت بیبدل چه از آن قیام و
دلاوری |
|
|
||||
|
چه از آن امامت منحصـر که بود عدیل پیمبری |
|
|
||||
|
به حسین ما نرسد کسی ز مقام و عزّت و سروری |
|
|
||||
|
|
|
ز ازل گرفته الی الابد ز سَمَک شمرده الی
السما |
||||
|
شه من! ز حلقهٔ اصفیا تو شدی پذیرهٔ خوان غم |
|
|
||||
|
تو ز جان گذشتی و آمدی به سراغ نام و نشان غم |
|
|
||||
|
ز تو هیچ خم نشد ابروان به مصاف کوه گران غم |
|
|
||||
|
چو زد آن منادی حق صلا به جهانیان ز جهان غم |
|
|
||||
|
|
|
عجبا که جز تو نگفت کس «ولقد رضیت بما رضی» |
||||
|
به مقام عشق و وفا قسم که خدای عشق و وفا تویی |
|
|
||||
|
به قلوب اهل صفا قسم که امید شاه و گدا تویی |
|
|
||||
|
که به هر کجا نظر افکنم چو خدا عیان همه جا
تویی |
|
|
||||
|
نشوی رضا که بگویمت: به خدا قسم که خدا تویی |
|
|
||||
|
|
|
چه کنم که صحبت کفر و دین شده سدّ مطلب و مدّعا |
||||
|
شه من! به مجلس و محفلی که بود مدیح تو در
میان |
|
|
||||
|
ز شکستگی چه کند قلم؟ ز گرفتگی چه کند زبان |
|
|
||||
|
چه اگر به وصف تو پر شود، ز سخن صحیفهٔ
آسمان |
|
|
||||
|
ز کتاب فضل تو نقطهای ابدا به حق نشود بیان |
|
|
||||
|
|
|
چه رسد به ابجد و هَوّزی چو کلام ناقص
«بیریا»([132]) |
||||
تهران – اسفند ماه – سال 1334 شمسی
در میلاد مسعود سرور شهیدان حسین×
|
ساقیا از ساغر لعل لبت سرشارم امشب |
|
شهد کامت را بنازم |
||
|
مست کن با چشم مست خویش دیگر بارم امشب |
|
دور جامت را بنازم |
||
|
سحر و افسون هر چه داریی ساز کن در کارم امشب |
|
طبع رامت را بنازم
|
||
|
در هوای خال وگیسوی تو دل شد یارم امشب |
|
مرغ بامت را بنازم |
||
|
|
|
ای پریروی کمند انداز دامت را بنازم |
||
|
ساغری برگیر و از خمخانهٔ
اسرار هستی |
|
می به دست آشنا ده |
||
|
وز دل ناپختگان بزدای نقش خود پرستی |
|
جان آنان را جلا ده |
||
|
چنگ را بردار و بنوازش دمی با چیره دستی |
|
بزم رندان را صفا ده |
||
|
ز آن بهشتی شاهد خلوتسـرای عشق و مستی |
|
مژدهٔ وصلی به ما ده |
||
|
|
|
مرحبا ای نازنین ساقی مرامت را بنازم |
||
|
دوش میگفتی که در دامان باغ از داغ رویش |
|
برگ گل خوناب دارد |
||
|
شر مسار از نرگس جان پرور و افسانه گویش |
|
چشم نرگس خواب دارد |
||
|
در کف باد سحرگاهی ز پیچ و تاب مویش |
|
زلف سنبل تاب دارد |
||
|
ریشهٔ توحید را سرچشمهٔ خون گلویش |
|
تا ابد سیراب دارد |
||
|
|
|
حسن تعبیر تو و لطف کلامت را بنازم |
||
|
بازگو با ما که آن دردانهٔ
دامان خلقت |
|
چون به یکتایی سمر شد |
||
|
نور ذات کبریا در سینهٔ افلاک عصمت |
|
با چه نازی جلوهگر شد |
||
|
وز کدامین آسمانها کوکبی فرخنده طلعت |
|
عرش حق را زیب و فر شد |
||
|
با چه تشـریفی به اعلا کرسی اقلیم وحدت |
|
شاه خوبان مستقر شد |
||
|
|
|
ره به پایان بر، حدیث ناتمامت را بنازم |
||
|
با همای طبع شورانگیز ما هم داستان شو |
|
نغمهٔ مستانه سرکن |
||
|
همنشین با ساکنان درگه پیر مغان شو |
|
گردش پیمانه سرکن |
||
|
شاهد سوز و گداز شمع بزم عاشقان شو |
|
شیوهٔ پروانه سرکن |
||
|
یک شب ای خرگه نشین پابند زنجیر گران شو |
|
با دل دیوانه سرکن |
||
|
|
|
تازه مهمانا صفای مستدامت را بنازم |
||
|
باش تا صاحبدل صاحبدلان از در درآید |
|
مست و خرّم، شاد وخندان |
||
|
شاهباز عرش اعلی با همایون شهپر آید |
|
غرق در انوار سبحان |
||
|
چون در آید، نوربخش مهر و ماه و اختر آید |
|
پرتو سیمای جانان |
||
|
هر که را آن خسـرو خوبان به بالای سر آید |
|
گیردش دل بخشدش جان |
||
|
|
|
پایداری کن در این سودا دوامت را بنازم |
||
|
پیک مشتاقان رسید از مشـرق الانوار هستی |
|
بشنو آهنگ رسایش |
||
|
رونقی دیگر پدید آورده اندر کار هستی |
|
با صدای آشنایش |
||
|
گوید ای سوداگر گنجینهٔ سرشار هستی |
|
جان مهیا کن به پایش |
||
|
آمد آن گوهر که از وی گرم شد بازار هستی |
|
عالم و آدم فدایش |
||
|
|
|
ای نسیم سوم شعبان پیامت را بنازم |
||
|
آمد آن ذاتی که در آیینهٔ
الله اکبر |
|
میشناساند خدا را |
||
|
زآنکه در مرآت ذات خویشتن دارد مصوّر |
|
عین ذات کبریا را |
||
|
همچو کوهی پای برجا این وجود نازپرور |
|
میکشد بار بلا را |
||
|
در مقام عشق و ایمان، میدهد جان مینهد سر |
|
تا نگهدارد وفا را |
||
|
|
|
خالق ایمان تویی ای عشق، جامت را بنازم |
||
|
در چنین شب جان پاکان راز خواب انگیخت یزدان |
|
با ستایش روبرو شد |
||
|
شاهکار نقش هستی را به قالب ریخت یزدان |
|
خود پسندیدش نکو شد |
||
|
خون خود با خاک جنت قطرهای آمیخت یزدان |
|
نوگلی خوشرنگ و بو شد |
||
|
وانگهش بر شاخسار معرفت آویخت یزدان |
|
پور حیدر نام او شد |
||
|
|
|
ای حسین× ای راز حق تأثیر نامت را بنازم |
||
|
کیست کاندر آستانت همچو گردن خم نگردد |
|
هرکه از اعلی و ادنی |
||
|
خاکسار درگهت هرگز اسیر غم نگردد |
|
زآنکه دارد چون تو مولی |
||
|
گرد شمع عارضت تنها بنی آدم نگردد |
|
درسماوات است غوغا |
||
|
ای بنی آدم ادب کن کز تو چیزی کم نگردد |
|
خیز برپا خیز برپا |
||
|
|
|
نام شه بردم، ادای احترامت را بنازم |
||
|
در وثاق پاک حیدر محفلی برپاست امشب |
|
با شکوهی آسمانی |
||
|
رشک رضوان، عرش یزدان خطّهٔ
بطحاست امشب |
|
غرق عیش وشادمانی |
||
|
مرکز پرگار هستی خانه زهرا÷ست امشب |
|
نکتهای گفتم که دانی |
||
|
گر ندانی فاش میگویم خدا آنجاست امشب |
|
در مقام میزبانی |
||
|
|
|
ای خدا معشوق صاحب احتشامت را بنازم |
||
|
دامن زهرا÷ی اطهر فیض بخش بحر و بر شد |
|
عالمی قربان نامش |
||
|
دخت پیغمبر ز حیدر صاحب زیبا پسـر شد |
|
قیصـر و کـسری غلامش |
||
|
فخر مردان است فرزندی که مامش نامور شد |
|
آفرین بادا به مامش |
||
|
مکتب توحید و قرآن سر فراز و مفتخر شد |
|
زین جهانآرا امامش |
||
|
|
|
پاک دینا، مقدم سوّم امامت را بنازم |
||
|
شاه من! در طاق ابرو راز «بسم الله» داری |
|
آیت «والشمس»، رویت |
||
|
شام معراج النبی بر گرد روی ماه داری |
|
«لیلة الاسرا»ست مویت |
||
|
در زنخدان ماه کنعان را اسیر چاه داری |
|
عشق سرگردان کویت |
||
|
لشکری از حسن عالمگیر خود همراه داری |
|
در سراپای نکویت |
||
|
|
|
من که حیرانم، نمیدانم کدامت را بنازم |
||
|
ای که «ثار الله» خواندت رازدار کبریایی |
|
قول حق است و موثق |
||
|
فهم معنا گر کند مفتون رنگ پارسایی |
|
وارهد از کفر مطلق |
||
|
بر تو میزیبد شها کاین نغمه شیرین سرایی |
|
من رآنی قدر الحق |
||
|
راز پنهان را هویدا کن، بزن کوس خدایی |
|
آری آمنا و صدق |
||
|
|
|
زاهدا تردید کردی؟ فکر خامت را بنازم! |
||
|
هیچ میدانی که این سرخیل جانبازان عالم |
|
بی عدیل آمد به امکان |
||
|
هیچ میدانی که قدرش تا کجا باشد مسلّم |
|
در بر دادار منّان |
||
|
هیچ میدانی که امشب با چه عزم و رای محکم |
|
با خدایش بست پیمان |
||
|
هیچ میدانی که روز امتحانش عرش اعظم |
|
از تأثر گشت لرزان |
||
|
|
|
ای حسین×! ای مظهر یزدان، مقامت را بنازم |
||
|
گلشن اسلام را برگ و ثمر جانا تو دادی |
|
آب خورد از خون پاکت |
||
|
کاخ نوبنیاد حق را زیب و فر جانا تو دادی |
|
با جبین تابناکت |
||
|
گوشمال لشکر بیدادگر جانا تو دادی |
|
گر چه میدیدی هلاکت |
||
|
درس آزادی به ابناء بشـر جانا تو دادی |
|
با لبان چاک چاکت |
||
|
|
|
بانگ رستاخیز و آهنگ قیامت را بنازم |
||
|
با ندای گرم و گیرای پر از تأثیرت ای شه |
|
پشت بدخواهان شکستی |
||
|
وه که در صحرای طف با نعرهٔ
تکبیرت ای شه |
|
لشکر شیطان شکستی |
||
|
در لباس شیر یزدان، با دم شمشیرت ای شه |
|
بدعت دونان شکستی |
||
|
گر چه دادی سر ولی با پنجهٔ
تدبیرت ای شه |
|
دودهٔ سفیان شکستی |
||
|
|
|
ماند رسوایی بر آنان، انتقامت را بنازم |
||
|
ماه رویت کرد روشن جان پاک مصطفی’
را |
|
جشن میلادت مبارک |
||
|
ساخت لبریز از شعف قلب علیّ مرتضی×
را |
|
جشن میلادت مبارک |
||
|
فیض جشنت گشت قسمت جمله مردان خدا را |
|
جشن میلادت مبارک |
||
|
گفت «شیدا» در مدیحت این کلام نارسا را |
|
جشن میلادت مبارک |
||
|
|
|
مستحق لطف خاصم، بار عامت را بنازم |
||
تهران – سال 1336 شمسی
در میلاد مقدس سیدالشهداء امام حسین×
در میلاد مقدس سیدالشهداء امام حسین×([133])
در میلاد مقدس سيدالشهداء امام حسین×
|
برخیز بتا ز رخ نقاب افکن |
|
وز رشک شرر در آفتاب افکن |
|
مه پیش تو گر برآید از گردون |
|
او را ز حیا به پیچ و تاب افکن |
|
بگشا گره از کمند گیسویت
|
|
کاشانه به بوی مشک ناب افکن |
|
وانگه ز شکنج طرّهٔ مشکین |
|
زنجیر به پای شیخ و شاب افکن |
|
معمورهٔ جان و ملک دلها را |
|
با ناز و کرشمهای خراب افکن |
|
پیش آی و به عشوه ساتکین دردِه |
|
آیینه به جوهر مذاب افکن |
|
و آن دفتر زهد عقل فرسا را |
|
بر هم نه و در خم شراب افکن |
|
گاهی ز نگاه چشم افسونگر |
|
در عالم عشق انقلاب افکن |
|
گاهی به تبسّمی روان پرور |
|
در کام و دهان خلق آب افکن |
|
گاهی ز نوای چنگ شورانگیز |
|
صد حلقه به شور و التهاب افکن |
|
در ملک وجود پادشاهی
کن |
||
|
با شیفتگان هر آنچه
خواهی کن |
||
|
محکم ز ازل بنای عشق آمد |
|
هستی ز طربسـرای عشق آمد |
|
|
روزی که جهان جمال امکان یافت |
|
بر قامت او قبای عشق آمد |
|
|
سر تا سر چرخ بیکران ز آغاز |
|
در سیطرهٔ لوای عشق آمد |
|
|
برخانهٔ چشم اختران بنشست |
|
نوری که ز توتیای عشق آمد |
|
|
فرمان پیمبران عالی شأن |
|
از درگه کبریای عشق آمد |
|
|
در بوتهٔ آزمایش ابرهیم |
|
با ذبح پسـر برای عشق آمد |
|
|
موسی که زعیم طور سینا شد |
|
بر گوش دلش ندای عشق آمد |
|
|
عیسی که دَمش به مرده جان بخشید |
|
تا مسلخ خود به پای عشق آمد |
|
|
در غار «حرا» به چشم احمد نیز |
|
رخسارهٔ دلربای عشق آمد |
|
|
پیداست که جز خدا نمیبیند |
|
هر دیده که آشنای عشق آمد |
|
|
با عشق توان خدای را
دیدن |
|
||
|
جز عشق مدان خدا
پرستیدن |
|
||
|
شمعی که شرارهای به جان دارد |
|
از جلوهٔ عشق صد نشان دارد |
|
پروانه به گرد شعله میسوزد |
|
چون تکیه به عشق جاودان دارد |
|
گل پردهگشا شود ولی در دل |
|
خونابه ز حـسرت خزان دارد |
|
بشنو سخن هزار دستان را |
|
کز عشق هزار داستان دارد |
|
نی را ببریدهاند بند از بند |
|
باز از غم عشق او فغان دارد |
|
شد بسته دهان گرم خُم با خشت |
|
باز این همه جوش در نهان دارد |
|
یک زخمهٔ او شد آشنا با چنگ |
|
بنگر چه نوای دلستان دارد |
|
از عکس نگاه مست و مخمورش |
|
جام این همه مست سرگران دارد |
|
ساییده به خاک عشق پیشانی |
|
طغرای شرف گر آسمان دارد |
|
در دیر و حرم جز او نخواهی دید |
|
گر عشق به چشمت آشیان دارد |
|
هر ذرّه از این جهان
پهناور |
||
|
باشد ز کمال ذات او
مظهر |
||
|
امشب خم کبریا به جوش آید |
|
وز میکده بانگ نوش نوش آید |
|
زین باده که او به جام هستی ریخت |
|
در جان جهان توان و توش آید |
|
بشنو بشنو کز آسمان اینک |
|
آوای فرشتگان به گوش آید |
|
گر چشم و دلی خدای بین داری |
|
بر گوش تو نغمهٔ سروش آید |
|
کای عاشق زار جان مهیّا کن |
|
بنگر که نگار حلّه پوش آید |
|
او افسـر ارتضا به سـر دارد |
|
او خلعت اصطفا به دوش آید |
|
بخشندهٔ فضل و داد و حرّیت |
|
گیرندهٔ صبر و تاب و هوش آید |
|
چون پرده ز روی خویش برگیرد |
|
صد قلزم عشق در خروش آید |
|
زهد از همه ما و من خجل گردد |
|
عقل از همه های و هو خموش آید |
|
آنگاه فرشتهای ثناگویان |
|
از درگه پیر مِی فروش آید |
|
نور از سر آستین
بیفشاند |
||
|
وین خطبه به عاشقان
فرو خواند |
||
|
ای
شیفتگان عشق و سودایش |
|
یار آمده، سر نهید در پایش |
|
در شام سیه چو روز روشن شد |
|
هر بزم صفا ز نور سیمایش |
|
بُشـری بُشـری که حق نمایان ساخت |
|
از پرده جمال عالم آرایش |
|
بُشـری بُشـری که راز «الله» شد |
|
بیرون ز حجاب «لا» و «الا»یش |
|
بُشـری بُشـری که در حدوث آمد |
|
آن ذات قدیم و نقش اسمایش |
|
ذاتی که نهاد تاج «کرَّمنا» |
|
بر فرق بشـر ز کان اعطایش |
|
آمد به لباس خلق و دنیایی |
|
سر داده سرود «ماعرفنا»یش |
|
آمد گهری که آسمان هرگز |
|
در دامن خود ندیده همتایش |
|
جانی است لطیف و جان پاکان را |
|
کی دیده کسی؟ ولو به رؤیایش |
|
دنیا شرف ازقدوم وی جوید |
|
با حلقهٔ چشم پر تمنایش |
|
سر حلقهٔ
برگزیدگانست این |
||
|
در جسم جهانِ عشق
جانست این |
||
|
چون شام سوم ز ماه شعبان شد |
|
مشکوی مدینه مشکباران شد |
|
بشکفت گلی ز گلشن توحید |
|
کز طلعت او جهان گلستان شد |
|
رخشید ستارهای که صد خورشید |
|
پیش رخ او ز شرم پنهان شد |
|
تابید مهی که یک فروغ از وی |
|
درکشور حُسن، ماه کنعان شد |
|
بنشست شهی به تخت لاهوتی |
|
کش بنده هزار همچو خاقان شد |
|
یک ذرّه خاکِ پای اعلایش |
|
گوهر شد و خاتم سلیمان شد |
|
یک لمعه ز نور پاک سیمایش |
|
روشنگر دست پور عمران شد |
|
یک نیم نظر ز چشم شهلایش |
|
اعجاز مسیح و مرده را جان شد |
|
آمد پسـری که مام امکان را |
|
انگشت شگفت از او به دندان شد |
|
بام و در آستانهٔ زهرا÷ |
|
هم پایهٔ بام عرش یزدان شد |
|
چون نور خدا در آن
فرود آمد |
||
|
در پردهٔ
غیب آنچه بود آمد |
||
|
بر دامن دخت پاک پیغمبر |
|
آمد گهری ز شاه دین حیدر |
|
دُردانهٔ دُرج عصمت الهی |
|
جانانهٔ بزم حضـرت داور |
|
مصباح جهان ز روی او روشن |
|
مفتاح جنان به مشت او اندر |
|
در صورت کائنات، نقشی را |
|
زیباتر از او نبسته صورتگر |
|
دُردی کش جام عشق و جانبازی |
|
سر خیل بلاکشان نامآور |
|
بر امر خداست سوّمین والی |
|
در برج «کسا»ست پنجمین اختر |
|
امّا اگرش به چشم جان بینی |
|
ظاهر شده ذات حق در این مظهر |
|
کم گوی که: «لم یلد ولم یولد» |
|
زین مسئله واقفیم و مستحضـر |
|
پس خون خدا چگونه خوانندش |
|
گر نیست عیان خدا در آن پیکر |
|
در آینه آفتاب را دیدن |
|
بر کور دلان نمیشود باور |
|
برخیز و دل از ریا
مصفّا کن |
||
|
بنشین و جمال حق
تماشا کن |
||
|
این کیست که عالمی است حیرانش |
|
مسحور جلال و شوکت و شانش |
|
|
این کیست که سر نهاده چرخ امشب |
|
از روی ادب به خاک ایوانش |
|
|
این کیست که حلقه حلقه دل بینم |
|
در حلقهٔ طرّه پریشانش |
|
|
این کیست که قصه ملائک شد |
|
با خالق خویش عهد و پیمانش |
|
|
این کیست کزو فضیلت و تقوی |
|
سخت آمد و استوار بنیانش |
|
|
این کیست که در جهان آزادی |
|
غوغا فکند طنین فرمانش |
|
|
این کیست که شد اساس حق جویی |
|
قائم ز قیام دهر جنبانش |
|
|
این کیست که در دم سلحشوری |
|
پیدا نشود حریف میدانش |
|
|
این کیست که خون خویش را ریزد |
|
دانسته به پای نخل ایمانش |
|
|
تا خم نشود لوای اسلامش |
|
تا کم نشود ندای قرآنش |
|
|
نور دل مصطفی’ حسین×
است این |
|||
|
در عین خدای، نور عین
است این |
|||
|
این نقطهٔ «نون» نقطة الاولی |
|
وین حلقهٔ «عین» عروة الوثقی |
|
این «قاف» قویم قدرت اللهی |
|
وین سرِّ عظیم غایت القصوی |
|
این واجد عزم «جاهدوا فی الدین» |
|
وین شاهد بزم «لیلة الاسری» |
|
این ثانی شاه انس و جان حیدر |
|
وین زادهٔ ماه بیقران زهرا÷ |
|
این سبط رسول بت شکن، احمد’ |
|
وین شیر ژیان وادی بطحا |
|
چون دید که مسند خلافت شد |
|
او رنگ ستمگران بیتقوی |
|
خشکید نهال عدل و آزادی |
|
از آتش جهل و کین ز سر تا پا |
|
احکام خدا شد از نفاق ایدون |
|
بازیچه دست مردمی رسوا |
|
صالح شده خوار و طالحش حاکم |
|
کَس گشته غلام و ناکسش مولی |
|
از قوم و تبار کاروانی ساخت |
|
پس داد چنین به کاروان آوا |
|
کامروز زبان تیغ میباید |
||
|
جانبازی بیدریغ میباید |
||
|
شد وقت قیام و نصـرت و یاری |
|
بر دین مبین حضـرت باری |
|
دردا، اسفا، به دست بیدینان |
|
پاشیده ز هم اساس دینداری |
|
در «شام» نهاده دودهٔ سفیان |
|
بیخوف و اِبا بساط جبّاری |
|
ناموس کسان فدای ناپاکی |
|
اموال کسان بهای میخواری |
|
شد خون مصاحبین پیغمبر |
|
بیجرم و گنه به تیغ کین جاری |
|
اسلام کجا و قدرت اندوزی |
|
اسلام کجا و مردم آزاری |
|
ما را نسزد خموش بنشستن |
|
با این همه زشتی و ستمکاری |
|
مرگ است برای مرد آزاده |
|
شیرینتر از این مذلّت و خواری |
|
حق را ندهم به دست نامردان |
|
پیش آید اگر هزار دشواری |
|
بر ماست جهاد و جنگ و جانبازی |
|
از حق مدد است و نصـرت و یاری |
|
سر جوش پیالهٔ
الست، اینست |
||
|
وین جام بلاست، هر
چه هست اینست |
||
|
روزی که به نیّت غزا خیزد |
|
این حافظ ملک دین به جا خیزد |
|
عهدی است که بسته در ازل با حق |
|
مردانه هم از پی وفا خیزد |
|
دستار نهد ز مصطفی’ بر سر |
|
با تیغ دو فاق مرتضی× خیزد |
|
بر توسن تیزگام بنشیند |
|
توسن چو پرنده در هوا خیزد |
|
از عالم انس و جان ثنا بارد |
|
وز نای فرشتگان دعا خیزد |
|
چون تیغ نهد میان بدکاران |
|
مرگ از دم تیغ جانگزا خیزد |
|
ز آن صولت حیدری چه طوفانها |
|
از وادی گرم «نینوا» خیزد |
|
وحشت رَهِ لشکر دغا گیرد |
|
شیون ز نهاد ما سوی خیزد |
|
ارکان ستم به لرزه میافتد |
|
وز کاخ ستمگران صدا خیزد |
|
یزدان به حسین× خویش میبالد |
|
وز عرش به سوی او ندا خیزد |
|
کای خون خدا بس است
جوشیدن |
||
|
باز آی به جام عشق
نوشیدن |
||
|
گر سر کنم آن حدیث سوزان را |
|
وآن صحنهٔ دلخراش میدان را |
|
|
آنجا که نهاد گردن تسلیم |
|
قربانی عشق، امر یزدان را |
|
|
گریانم از آن سرای هستی را |
|
لرزانم از آن بنای امکان را |
|
|
ترسم که غبار غم فرو گیرد |
|
آیینهٔ جان شاه مردان را |
|
|
ترسم که سُرور جشن میلادش |
|
تبدیل شود به سوگ، مهمان را |
|
|
این دل ز اشاره هم پشیمان شد |
|
اینکه چه کنم دل پشیمان را |
|
|
ای آنکه قیام ظلم فرسایت |
|
آموخت ره فضیلت انسان را |
|
|
ای آنکه ندای عبرت انگیزت |
|
کوبید اساس کاخ عصیان را |
|
|
ای آنکه به خون پاک خود گشتی |
|
ضامن ز از ل حیات قرآن را |
|
|
ای خسـرو دین، به حرمت قرآن |
|
از سینهٔ ما مگیر ایمان را |
|
|
لطفی هم اگر شود به «شیدا»
کن |
|||
|
او را به ثنای خویش
گویا کن |
|||
اصفهان ـ سال 1343 شمسی
|
این چامه اگر چه مختصـر باشد |
|
دریای معانی و صوَر باشد |
|
هر واژهٔ آن به صورت و معنی |
|
همسنگ هزارها گهر باشد |
|
گنجینهٔ گفتههای «شیدا» را |
|
از هر سخنی گزیدهتر باشد |
|
زین رو به جهان فانی و باقی |
|
مهریه همسـرم «سحر» باشد |
مشهد – بهمن 1366 شمسی
|
باده از خم خانهٔ رحمت به مینا امشب است |
|
|
|
|
وقت عشـرت با حریف باده پیما امشب است
|
|
|
ساقیا برخیز و جامی ده که از الطاف دوست |
|
|
|
|
ساغر ذرّات هستی پر ز صهبا امشب است
|
|
|
مطربا سر کن سرودی خوش که اندر بزم یار |
|
|
|
|
نغمه خوان از خرّمی روح نکیسا امشب است
|
|
|
بوی دلجوی بهاران در خزان یالَلعَجب! |
|
|
|
|
با نسیم جانفزا در دشت و صحرا امشب است
|
|
|
یا رب اندر گلشن امکان کدامین گل شکفت |
|
|
|
|
کاین سبکباری به دلها حکمفرما امشب است
|
|
|
چشم دل بگشا و بنگر در زمین و آسمان |
|
|
|
|
جشن پرشوری که در هر گوشه برپا امشب است
|
|
|
از فراز آسمانها بر بسیط خاکدان |
|
|
|
|
ساکنان عرش را سیر و تماشا امشب است
|
|
|
خود نه تنها در زمین است این همه غوغا و شور |
|
|
|
|
بیش از اینها در ملائک شور و غوغا امشب است
|
|
|
بینیازی بین که دور از ماه و خورشید سپهر |
|
|
|
|
رشک صد خورشید و ماه این خاک غبرا امشب است
|
|
|
ماه نو در پرده پنهان شد که بزم عاشقان |
|
|
|
|
روشن از رخسار یاری ماه سیما امشب است
|
|
|
لیلة القدرست، باری، یک شب از شبهای سال |
|
|
|
|
آن شب اندر پیش چشم اهل معنی امشب است
|
|
|
آن شب قدری، که گویند اهل اقلیم شهود |
|
|
|
|
راز حق ناگه در آن شب گردد افشا، امشب است
|
|
|
آن شبی کز یمن آن گردند ابناء بشـر |
|
|
|
|
بهرهمند از رحمت بیحدّ و احصا امشب است
|
|
|
مُلک هستی را در این شب لطف یزدان شد نصیب |
|
|
|
|
آفرینش را شرف در حدّ اعلی امشب است
|
|
|
عُمری ای دل در غم سودای جانان سوختی |
|
|
|
|
حال اگر سوداگری، هنگام سودا امشب است
|
|
|
جان مهیا کن که اینک سوّم شعبان رسید |
|
|
|
|
باردار از مژدهٔ میلاد فردا امشب است
|
|
|
صیقلی کن درتمنای شهود آیینه را |
|
|
|
|
پرده افکن ز آن جمال عالم آرا امشب است
|
|
|
آری ای دل آن شبی کز لطف بیپایان حق |
|
|
|
|
گلبن شاداب دین گردد شکوفا امشب است
|
|
|
تا برآید گوهری پاک از دل دریای عشق |
|
|
|
|
در تلاطم سینهٔ این پهن دریا امشب است
|
|
|
مادر ایّام را سیمای اَعصار و قرون |
|
|
|
|
پر غرور از زادن فرزند زهرا÷
امشب است
|
|
|
جان پاک خاتم پیغمبران’ از شوق و شور |
|
|
|
|
بهر دیدار حسینش ناشکیبا امشب است
|
|
|
شیر حق را رنگ شادیها ز میلاد حسین× |
|
|
|
|
نقش بر آیینهٔ جان مصفّا امشب است
|
|
|
چون گذارد پا به عالم واجب ممکن نما |
|
|
|
|
چشم زهرا÷ روشن از تبشیر «لَعیا» امشب است
|
|
|
در هوای پای بوس «عروة الوثقى»ی دین |
|
|
|
|
پشت گردون خم به سوی مُلک بطحا امشب است
|
|
|
خاک یثرب چونکه گیرد سبقت از «بیت العتیق» |
|
|
|
|
بوسهگاه لعل جانبخش مسیحا امشب است
|
|
|
سر زد از آفاق وحدت طرفه خورشیدی، چنان |
|
|
|
|
کاندر آن مبهوت و حیران طور سینا امشب است
|
|
|
کوی زهرا÷ از فروغ ذات فرزندش حسین× |
|
|
|
|
جلوهگاه تابناک ذات یکتا امشب است
|
|
|
نقطهٔ آغاز راه حق ستانی در جهان |
|
|
|
|
مبدا تاریخ حرّیت به دنیا امشب است
|
|
|
آن شبی کاحکام قرآن تا ابد گردد در آن |
|
|
|
|
متّکی بر شهسوار روز هیجا امشب است
|
|
|
آن شبی کاین ضامن اسلام و این خون خدا |
|
|
|
|
میکند با خون خود پیمانش امضا امشب است
|
|
|
آن شبی کز ارتکاب خودسری در کار دین |
|
|
|
|
ناکسان را میدهد تحذیر و پروا امشب است
|
|
|
آن شبی کز هیبت مولود آن لرزد به خویش |
|
|
|
|
پایههای کاخ نامردان رسوا امشب است
|
|
|
آمد آن بخشنده سلطانی که از راه نیاز |
|
|
|
|
بر درش پیشانی فغفور و دارا امشب است
|
|
|
آمد آن کان سخا، کوه کرم، دریای جود |
|
|
|
|
بر گدایان خوان احسانش مهیّا امشب است
|
|
|
یک نظر از گوشهٔ چشمان رحمت بار او |
|
|
|
|
درد بیدرمان هرکس را مداوا امشب است
|
|
|
گر ت منّا داری ای دل رستگاری از محن |
|
|
|
|
ز آستان حضـرتش وقت تمنّا امشب است
|
|
|
ای شهنشاهی که شاهان را تو باشی تاج بخش |
|
|
|
|
سوی درگاه کریمت روی دلها امشب است
|
|
|
دردمندان را در آن در حاجت گفتار نیست |
|
|
|
|
خود عیان بهر تو هر پنهان و پیدا امشب است
|
|
|
سالها باشد در این درگه که مداح توام |
|
|
|
|
این شرافت بهر من شاها نه تنها امشب است
|
|
|
با دعای خیر صافی طینتان پاک دل |
|
|
|
|
این قدر دانم، روا، حاجات «شیدا» امشب است
|
|
اصفهان – 15 آبان ماه 1346 شمسی
|
چه حاصلی ز جهان ای دل |
|
|
|
حیات زادهٔ انسان را |
|
|
|
گر از فضائل انسانی |
|
|
|
|
فضیلتی نَبُوَد جان را |
|
|
روان روشن افلاکی |
|
|
|
به جسمت ای بشـر خاکی |
|
|
|
از آن نشسته بدین پاکی |
|
|
|
|
که چون مَلَک کند انسان را |
|
|
به هر گیاه و به هر حیوان |
|
|
|
بود وجود تو را رجحان |
|
|
|
دمی ز خویشتن ای انسان |
|
|
|
|
بجوی علّت رجحان را |
|
|
تو کانِ قدرت سرشاری |
|
|
|
تو موجِ قلزم زخّاری |
|
|
|
تو مرغ گلشن اسراری |
|
|
|
|
مبین حقارت زندان را |
|
|
نهاده ایزد بیهمتا |
|
|
|
به فرقت افسـر (کرَّمنا) |
|
|
|
نداشت خلقت بیاحصا |
|
|
|
|
به جز تو این همه عنوان را |
|
|
گرت هوی نکند غافل |
|
|
|
گرت هوس نرباید دل |
|
|
|
به یک اشاره کنی باطل |
|
|
|
|
حدیث مُلک سلیمان را |
|
|
به پاس نعمت سبحانی |
|
|
|
که شد به ذات تو ارزانی |
|
|
|
سزاست کز دل و جان رانی |
|
|
|
|
هوای وسوسه جُنبان را |
|
|
چو شد هوس به تو رویآور |
|
|
|
به مشت عقل گران گوهر |
|
|
|
ز نفس خیرهٔ افسونگر |
|
|
|
|
بکوب دنده و دندان را |
|
|
چرا اسیر هوی گردی |
|
|
|
ز اصل خویش جدا گردی |
|
|
|
دچار رنج و بلا گردی |
|
|
|
|
نهی به دل غم و حرمان را |
|
|
تو را ز مستی و گمراهی |
|
|
|
تلاشها همه شد واهی |
|
|
|
علاج نیست که خود، خواهی |
|
|
|
|
رضای خاطر شیطان را |
|
|
ز راه بد دلی و پستی |
|
|
|
طلب چه میکنی از هستی |
|
|
|
مخور فریب زبردستی |
|
|
|
|
مخواه این همه خذلان را |
|
|
نه مال و منصب و زن ماند |
|
|
|
نه تاب وتوش به تن ماند |
|
|
|
مگر دو پاره کفن ماند |
|
|
|
|
دهند چون به تو فرمان را |
|
|
ز پند و رأفت و دلداری |
|
|
|
توان به حال تو غمخواری |
|
|
|
ولی به آهن زنگاری |
|
|
|
|
چه سود صیقل و سوهان را |
|
|
نگویمت که تو سلمان شو |
|
|
|
ولی بیا و مسلمان شو |
|
|
|
مطیع مکتبِ قرآن شو |
|
|
|
|
مباز گوهر ایمان را |
|
|
اگر ز ملّت اسلامی |
|
|
|
کنارهگیر ز خودکامی |
|
|
|
که این خصیصه به بدنامی |
|
|
|
|
کشیده است مسلمان را |
|
|
کسی که نام خدا گوید |
|
|
|
اگر طریق صفا پوید |
|
|
|
به زیر هر کف پا جوید |
|
|
|
|
هزار چشمهٔ حیوان را |
|
|
خوش است عالم درویشان |
|
|
|
من و ملازمت ایشان |
|
|
|
چه غم ز طعن بداندیشان |
|
|
|
|
چو دارم ایزد منّان را |
|
|
چه روی داده دلا دیگر |
|
|
|
نظام عالم امکان را |
|
|
|
چه طرح تازه بود در سر |
|
|
|
|
سپهر حادثه گردان را |
|
|
هر آنچه روی زمین بینم |
|
|
|
نگارخانهٔ چین بینم |
|
|
|
به بام چرخ برین بینم |
|
|
|
|
نقوش روضهٔ رضوان را |
|
|
زمان چرا شده دیگر گون |
|
|
|
ز شاخ مرده تراود خون |
|
|
|
گرفته برگ خزان ایدون |
|
|
|
|
صفای غنچهٔ خندان را |
|
|
هوا چو نافه به بویایی |
|
|
|
زمین بهشت تماشایی |
|
|
|
بدین لطافت و زیبایی |
|
|
|
|
ندیده کس مه آبان را |
|
|
در این خمود زمستانی |
|
|
|
صبا به غالیه افشانی |
|
|
|
کدام نفحهٔ روحانی |
|
|
|
|
بهار کرده زمستان را |
|
|
دوباره حشمت فروردین |
|
|
|
بدین شکوه و بدین آیین |
|
|
|
چه نیک بسته ز خویش آذین |
|
|
|
|
خزان رسیده گلستان را |
|
|
کدام لعبت افسونگر |
|
|
|
گشود بند قبا از بر |
|
|
|
که گل به فصل خزان اندر |
|
|
|
|
به تن دریده گریبان را |
|
|
کدام چشم سیه خِفتان |
|
|
|
گرفته با سپه مژگان |
|
|
|
به زیر سلطه چنین آسان |
|
|
|
|
هزار نرگس فتان را |
|
|
سرود زنده دلان بشنو |
|
|
|
غریو شوق جهان بشنو |
|
|
|
دمی ز عالم جان بشنو |
|
|
|
|
نوای مرغ غزلخوان را |
|
|
چنین بُتی ز کجا خیزد |
|
|
|
که چین طرّه به رخ ریزد |
|
|
|
وز آن به مشکتر آمیزد |
|
|
|
|
نسیم سوّم شعبان را |
|
|
مگو که باد بهارست این |
|
|
|
نسیم کوی نگارست این |
|
|
|
به جان خسته قرارست این |
|
|
|
|
به جسم مرده دمد جان را |
|
|
وزیده خرّم و مشک افشان |
|
|
|
ز سوی بارگه ایمان |
|
|
|
دهد به حلقهٔ مشتاقان |
|
|
|
|
نوید مقدم جانان را |
|
|
که هان! خطّهٔ بطحا بین |
|
|
|
جمال یار هویدا بین |
|
|
|
نصیب زهرهٔ زهرا÷ بین |
|
|
|
|
یگانه گوهر امکان را |
|
|
به وی عطا شده فرزندی |
|
|
|
بدون مثلی و مانندی |
|
|
|
براوست علقه و پیوندی |
|
|
|
|
ز عشق، حضـرت یزدان را |
|
|
به چهره جلوهٔ جان دارد |
|
|
|
به دیده ناز گران دارد |
|
|
|
به تاب طرّه نهان دارد |
|
|
|
|
بهشت پر گل و ریحان را |
|
|
بهار خفته در آغوشش |
|
|
|
چو جنت است بر و دوشش |
|
|
|
گرفته صبح بناگوشش
|
|
|
|
|
به سخره مهر فروزان را |
|
|
ز شوق غنچهٔ خندانش |
|
|
|
مسیح گشته غزلخوانش |
|
|
|
نگر به چاه زنخدانش |
|
|
|
|
هزار یوسف کنعان را |
|
|
صبا که نرد وفا بازد |
|
|
|
خوش آنکه سر به ره اندازد |
|
|
|
وزین عطیّه خبر سازد |
|
|
|
|
به طور موسی عمران را |
|
|
بگویدش به دو صد شادی |
|
|
|
که هان بیا و در این وادی |
|
|
|
بجوی کام و به آزادی |
|
|
|
|
ببین حقیقت عریان را |
|
|
بیا که وقت تماشا شد |
|
|
|
بیا که راز حق افشا شد |
|
|
|
چراغ، شعلهٔ سینا شد |
|
|
|
|
وثاق زبدهٔ نسوان را |
|
|
فضای سینه مصفّا کن |
|
|
|
صدای مسلّط وغرّا کن |
|
|
|
خطاب بر همه دنیا کن |
|
|
|
|
بده بشارت شایان را |
|
|
که ناز دانه حسین× است این |
|
|
|
نهاده سر به ره تمکین |
|
|
|
کند به خون گلو تضمین |
|
|
|
|
بقای مکتب قرآن را |
|
|
شهی به شوکت و فر یکتا |
|
|
|
شهی به رتبه چنین والا |
|
|
|
شهی به جود و کرم دریا |
|
|
|
|
گشوده درگه احسان را |
|
|
رهین منت احسانش |
|
|
|
جهان و هر چه به دامانش |
|
|
|
هر آنچه هست به قربانش |
|
|
|
|
اگر پذیرد قربان را |
|
|
شها ز عشق تو «شیدا»یم |
|
|
|
که مست جان تولایم |
|
|
|
بده به دست تمنایم |
|
|
|
|
ز لطف گوشهٔ دامان را |
|
اصفهان، شب دوم شعبان 1388 قمری،24آبان 1345 شمسی.
|
بازِ طبعم، باز پر بگشود و بر افلاک جان شد |
|
|
|
|||||||||
|
باز بر افلاک جان شهباز طبعم ناگهان شد |
|
|
|
|||||||||
|
کاش تنها میشد، اما دل به دنبالش روان شد |
|
|
|
|||||||||
|
مرغکی بشکسته پر گویی به عنقا همعنان شد |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
چون کنم یاران که تا گشتم خبر تیر از کمان شد |
|
|||||||||
|
من هم از دنبال دل با بال جان پرواز کردم |
|
|
|
|||||||||
|
ساز و برگ از اشک گرم و آه سردی ساز کردم |
|
|
|
|||||||||
|
واجبات انجام دادم جستجو آغاز کردم |
|
|
|
|||||||||
|
بس که اندر آسمانها نام دل آواز کردم |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
دل نشد پیدا و از کف صبر و آرام و توان شد |
|
|||||||||
|
خسته و درمانده سرگردان و بیدل در تکاپو |
|
|
|
|||||||||
|
راه طی کردم به کوی معرفت زین سو به آن سو |
|
|
|
|||||||||
|
گاه بر ظلمات و گه بر نور مطلق کردمی رو |
|
|
|
|||||||||
|
هر که پیش آمد بریدم راه و پرسیدم که دل کو |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
کس نداد از دل خبر، کو کو مرا ورد زبان شد |
|
|||||||||
|
بر در میخانهٔ اسرار حق تا شد گذارم |
|
|
|
|||||||||
|
هِشتم آنجا بی تامل تخت و رخت و برگ و بارم |
|
|
|
|||||||||
|
همچو باران ریخت اشک از دیدهٔ
امّیدوارم |
|
|
|
|||||||||
|
دیده گویی از ترحم آب میزد بر شرارم |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
یا ز فیض کوی جانان چشمهای گوهر فشان شد |
|
|||||||||
|
|
در دل میخانه با صد «قل هو الله» جا گرفتم |
|
|
|
||||||||
|
|
قطرهای ناچیز بودم جای در دریا گرفتم |
|
|
|
||||||||
|
|
از کف ساقی به شادی ساغر صهبا گرفتم |
|
|
|
||||||||
|
|
رتبهٔ میخواری و مستی نه من تنها گرفتم |
|
|
|
||||||||
|
|
|
|
با من سرگشته، هر گم گشته دل هم داستان شد |
|
||||||||
|
الله الله! بیدلان را بود بزمی آسمانی |
|
|
|
|||||||||
|
روحپرور، غمزدا، خوشتر ز احلام جوانی |
|
|
|
|||||||||
|
از در و دیوار میبارید لطف و مهربانی |
|
|
|
|||||||||
|
بانگ نوشا نوش مستان بر فلک شد ناگهانی |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
جامها لبریز و ساقی مست ومطرب نغمه خوان شد |
|
|||||||||
|
از فروغ جام وحدت گرم شد بازار هستی |
|
|
|
|||||||||
|
رفت یک سو، خودنمایی، خودستانی، خودپرستی |
|
|
|
|||||||||
|
باده شست از لوح جانها رنگ ناپاکی و پستی |
|
|
|
|||||||||
|
در عدم شد غوطهور یا للعجب غوغای هستی |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
تا ز پشت پرده یار ماهرخ سارم عیان شد |
|
|||||||||
|
بوستان عارض و لعل لبی کآن یار دارد |
|
|
|
|||||||||
|
معنی « جنات تجری تحتها الانهار» دارد |
|
|
|
|||||||||
|
نفحهٔ روح القدس بنهفته در گفتار دارد |
|
|
|
|||||||||
|
نازنین رویی که دایم عاشقان را خوار دارد |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
ای عجب! چون شدکه اکنون دلنواز و مهربان شد |
|
|||||||||
|
فتنهٔ زلف پریشانش جهان را شد بلایی |
|
|
|
|||||||||
|
در بلای زلف دارد رحمت بیمنتهایی
|
|
|
|
|||||||||
|
از خم زلفش به گوش آمد صدای آشنایی |
|
|
|
|||||||||
|
این دل من بود و دیدم کرد برپا هوی و هایی |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
نیمه شعبان و میلاد شه صاحبقران شد |
|
|||||||||
|
خیمه بر ناسوت زد فرمانروای عرش اعظم |
|
|
|
|||||||||
|
آنکه اصل آفرینش از وجود اوست محکم |
|
|
|
|||||||||
|
ریزهخوار خوان احسانش ز آدم تا به خاتم |
|
|
|
|||||||||
|
جان عالم برخیاش، کز یُمن آن فرخنده مقدم |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
غرق در انوار یزدانی زمین شد، آسمان شد |
|
|||||||||
|
بیوجودش هر دو عالم را نباشد اعتباری |
|
|
|
|||||||||
|
بیصلاحش نیست هرگز گردش لیل و نهاری |
|
|
|
|||||||||
|
سرّ قدرت، غایت الصوای وحدت اوست، باری |
|
|
|
|||||||||
|
زینت دامان نرجس÷ گشته اکنون شهریاری |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
کز جمال تابناکش عالمی رشک جنان شد |
|
|||||||||
|
ای دل غمدیده بشـری، محنت هجران سرآمد |
|
|
|
|||||||||
|
مژدهای جان، خاتم پیغمبران را مظهر آمد |
|
|
|
|||||||||
|
منتهای رحمت یزدان، ولیّ داور آمد |
|
|
|
|||||||||
|
فاش گویم بار دیگر عین ذات حیدر آمد |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
هست رازی گر به ظاهر فرق در نام و نشان شد |
|
|||||||||
|
شهریاری شکّرین لب «هل اتی»خو «والضحی»رو و |
|
|
||||||||||
|
ناظم اوضاع عالم با اشارتهای ابرو |
|
|
||||||||||
|
سازد ایجاد «صراط المستقیم» از تار گیسو |
|
|
||||||||||
|
جمع دارد سِحر و اعجاز قلم با زور بازو |
|
|
||||||||||
|
|
|
برق شمشیر کجش مقیاس روز امتحان شد |
|
|||||||||
|
قائم آل محمد#، مجری عدل الهی |
|
|
|
|||||||||
|
در جهان میگستراند دستگاه پادشاهی |
|
|
|
|||||||||
|
محو سازد جور و فسق و ظلم و عصیان و تباهی |
|
|
|
|||||||||
|
عالمی پر عدل و احسان گردد از مَه تا به ماهی |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
ضامن گفتارم ای دل وعدهٔ پیغمبران شد |
|
|||||||||
|
شهریارا مقصد از ایجاد انس و جان تو بودی |
|
|
|
|||||||||
|
مصدر «یاسین» و «طاها» سرّ «الرحمن» تو بودی |
|
|
|
|||||||||
|
حامی قرآن تو هستی، معنی قرآن تو بودی |
|
|
|
|||||||||
|
آخرین حد کمال صنعت یزدان تو بودی |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
دین پاک احمد’ از فرّ وجودت جاودان شد |
|
|||||||||
|
طوطی طبع من ای شه لال باشد در ثنایت |
|
|
|
|||||||||
|
کی تواند گفت مدحت را کسی غیر از خدایت |
|
|
|
|||||||||
|
محو اوصاف توام ای من فدای خاک پایت |
|
|
|
|||||||||
|
دست «شیدا» را مکن کوته ز دامان ولایت |
|
|
|
|||||||||
|
|
|
آنکه از فیض تولآیت ادیبی نکتهدان شد |
|
|||||||||
ساوه – سال 1322شمسی
در میلاد مسعود حضرت قائم آل محمد#
|
دوش که در تنگنای عالم امکان |
|
|
|
|
توسن طبعم به جنبش آمد وجولان |
|
|
|
|
همره او تاختم به عرصهٔ عرفان |
|
|
|
|
ساده رخی راه دین و دل زد و آسان |
|
|
|
|
|
برد مرا تا به کوی باده فروشان |
|
|
|
ساغری از باده داد ساده به دستم |
|
|
|
|
توبهٔ دیرینه را به باده شکستم |
|
|
|
|
گفتمش ای نازنین ز چشم تو مستم |
|
|
|
|
تا نه تصور کنی که باده پرستم |
|
|
|
|
|
گر چه بود به ز آب چشمهٔ حیوان |
|
|
|
بر لب او خندهای ز لطف عیان شد |
|
|
|
|
طرفه نگاهی به من فکند و روان شد |
|
|
|
|
مرغ دل از رفتنش به سینه طپان شد |
|
|
|
|
بیخبر از آنکه بخت پیر جوان شد |
|
|
|
|
|
وز پی او میروم به درگه جانان |
|
|
|
دیده شد از دور بارگاه مشیّد |
|
|
|
|
غرق در آرایشی فزودهتر از حدّ |
|
|
|
|
کنگرهاش را نُه آسمان شده مرصد |
|
|
|
|
طاق و رواقش نهان به لعل و زَبـَرجد |
|
|
|
|
|
سقف و ستونش نهان به لؤلؤ و مرجان |
|
|
|
هیات کرّوبیان ز عالم بالا |
|
|
|
|
جمله به خدمت ستادهاند مهیّا |
|
|
|
|
محشـری از شادی و طرب شده برپا |
|
|
|
|
سجده کنان بر درش سکندر و دارا |
|
|
|
|
|
فخر کنان جبرئیل چاکر و دربان |
|
|
|
من متحیّر بر آستانه ستادم |
|
|
|
|
در کف صد گونه وهم و فکر فتادم |
|
|
|
|
ساده رخ آگه شد و رسید به دادم |
|
|
|
|
گفت که ای جرعه نوش ساده نهادم |
|
|
|
|
|
وادی حیرت کجا و ساحت عرفان |
|
|
|
فکر تو را بیش ازاین مجال گذر نیست |
|
|
|
|
سرّ خدا در حد خیال بشـر نیست |
|
|
|
|
دیدن این جلوه کار دیدهٔ سر نیست |
|
|
|
|
دیدهٔ دل باز کن که راه دگر نیست |
|
|
|
|
|
جلوهٔ شاهست و روز نیمهٔ شعبان |
|
|
|
خسـروی اکنون قدم نهاده به عالم |
|
|
|
|
کاوست به درگاه حق عزیز و مکرم |
|
|
|
|
حضـرت پروردگار اکبر و اعظم |
|
|
|
|
در کف او داده جان عالم و آدم |
|
|
|
|
|
همره او کرده نظم عالم امکان |
|
|
|
مهر فروزان خجل ز روی نکویش |
|
|
|
|
سنبل و ریحان اسیر حلقهٔ مویش |
|
|
|
|
چشم شهان با دو صد نیاز به سویش |
|
|
|
|
در طلب منصب گدایی کویش |
|
|
|
|
|
خیره به حسنش هزار یوسف کنعان |
|
|
|
نور جمالش فلک نموده منوّر |
|
|
|
|
صیت کمالش جهان نموده مسخّر |
|
|
|
|
قدرت حق را یگانه آیت و مظهر |
|
|
|
|
جنّ و ملک را همو بود سر و سرور |
|
|
|
|
|
چرخ فلک را هموست سلسله جنبان |
|
|
|
شمّهای از نور اوست شعلهٔ
سینا |
|
|
|
|
وصف لقایش حکایت ید و بیضا |
|
|
|
|
نکتهای از قدّ اوست سایهٔ
طوبی |
|
|
|
|
غمزهٔ ابروی او معلّم عیسی |
|
|
|
|
|
خندهٔ او حکمت نگین سلیمان |
|
|
|
ای که تویی مظهر جمال محمد’ |
|
|
|
|
در تو عیان سیرت و خصال محمد’ |
|
|
|
|
ای پسـر خوب و با کمال محمد’ |
|
|
|
|
باقی و قائم تویی ز آل محمد’ |
|
|
|
|
|
قائد اسلامی و خلیفهٔ رحمن |
|
|
|
حجّت عصـری و شاه کشور دینی |
|
|
|
|
مصدر حق، شاهباز سدره نشینی |
|
|
|
|
فاعل مختار آسمان و زمینی |
|
|
|
|
من که نگویم، خدای گفته چنینی |
|
|
|
|
|
پایهٔ ایمان ماست گفتهٔ یزدان |
|
|
|
آنکه به اشراق طلعت تو رقم داد |
|
|
|
|
در کَفَت ای شهریار، سیف و قلم داد |
|
|
|
|
حکم قیامت علیه جور و ستم داد |
|
|
|
|
سلطنت عالم وجود و قدم داد |
|
|
|
|
|
خوانده تو را ذوالمنن شریک به قرآن |
|
|
|
عرصهٔ گیتی به همّت تو شود پاک |
|
|
|
|
همچو گلستان ز نکبت خس و خاشاک |
|
|
|
|
سینهٔ گردن کشان سفله کنی چاک |
|
|
|
|
نغمهٔ دادت رسد به گنبد افلاک |
|
|
|
|
|
خانهٔ اسلام گیرد از نو بنیان |
|
|
|
ای به تو امّیدوار خلق دو عالم |
|
|
|
|
ای به تو فرمان کردگار مسلّم |
|
|
|
|
عرصهٔ این خاکدان درهم و برهم |
|
|
|
|
کی شود از تیغ قدرت تو منظّم |
|
|
|
|
|
کی شود از نور حکمت تو گلستان |
|
|
|
«ای که قیامت به پا کنی تو ز
قامت |
|
|
|
|
وعدهٔ وصلت چه مینهی به قیامت» |
|
|
|
|
خیز و مکن بیش از این درنگ و اقامت |
|
|
|
|
رفته ز کف آنچه پاک بود و سلامت |
|
|
|
|
|
کشتی ما بین دچار لـجّـهٔ
طوفان |
|
|
|
خیز و جهان را رسان به عزّت و اجلال |
|
|
|
|
بستان جانا زمام از کف جهّال |
|
|
|
|
درشکن از هم صفوف جرگهٔ دجال |
|
|
|
|
پیروت ای شه قرین شوکت و اقبال |
|
|
|
|
|
دشمنت ای مه دچار ذلّت و خذلان |
|
|
|
راحت جانی و بلکه جان جهانی |
|
|
|
|
نور دل مصطفی امام زمانی |
|
|
|
|
باخبر از حال هر نهان وعیانی |
|
|
|
|
غایب از انظار وپشت پرده نهانی |
|
|
|
|
|
پرده بر افکن ز رحمت ای شه خوبان |
|
|
|
عفو کن ای شهسوار عرصهٔ هیجا |
|
|
|
|
گر که مدیحت سرودهام ز تولآ |
|
|
|
|
طبع من و داستان مدح تو، حاشا |
|
|
|
|
در خور وصف تو نیست گفتهٔ
«شیدا» |
|
|
|
|
|
گر بودش فی المثل قریحهٔ «سحبان» |
|
|
ساوه – سال 1322 شمسی
تضمین غزل حافظ در میلاد حضرت قائم#
|
تا شد به جهان کارم سرمستی وشیدایی |
|
|
|||||
|
باکم نبود در دل ز اندیشهٔ
رسوایی |
|
|
|||||
|
مطرب غزلی برگو در بانگ نکیسایی |
|
|
|||||
|
|
|
که «ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی |
|||||
|
|
|
دل بیتو به جان آمد وقت است که باز آیی» |
|||||
|
عشق تو کشید آخر ما را سوی بدنامی |
|
|
|||||
|
ز آن حشمت کیوانی، ز آن جلوهٔ بهرامی |
|
|
|||||
|
سرگشته بود عارف، دلخسته بود عامی |
|
|
|||||
|
|
|
«ای درد توام درمان در بستر ناکامی |
|||||
|
|
|
وای یاد توام مونس در گوشه تنهایی» |
|||||
|
تا عشق تو آتشها در خرمن جانم کرد |
|
|
|||||
|
بار غم هجرانت بنگر چو کمانم کرد |
|
|
|||||
|
سودای سر زلفت بینام و نشانم کرد |
|
|
|||||
|
|
|
«مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد |
|||||
|
|
|
کز دست بخواهد شد دامان شکیبایی» |
|||||
|
ساقی قدحی در ده تا طبع بجوشاند |
|
|
|||||
|
برگو سخنی تا دل از ناله فرو ماند |
|
|
|||||
|
در طرفِ چمن بلبل بشنو که چه میخواند |
|
|
|||||
|
|
|
«دایم گل این بستان شاداب نمیماند |
|||||
|
|
|
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی» |
|||||
|
حیرت زده چون گردون در وادی اسراریم |
|
|
|||||
|
با عشق و جنون همدم، با عقل به پیکاریم |
|
|
|||||
|
تا منتظر فرمان ز آن سیّد ابراریم |
|
|
|||||
|
|
|
«در دایرهٔ قسمت ما نقطهٔ پرگاریم |
|||||
|
|
|
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی» |
|||||
|
در عالم عشق ای دل، پستی و بلندی نیست |
|
|
|||||
|
مفهوم زبان عشق در تازی و هندی نیست |
|
|
|||||
|
توفیق وصال دوست در نفس پسندی نیست |
|
|
|||||
|
|
|
«فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست |
|||||
|
|
|
کفر است در این مذهب خودبینی و خود رایی» |
|||||
|
در نیمهٔ شعبان شد آیین خدا محکم |
|
|
|||||
|
کز پرده برون آمد آن فخر بنی آدم |
|
|
|||||
|
بار دگر از هجرش بنهاد بدلها غم |
|
|
|||||
|
|
|
«یا رب به که بتوان گفت این نکته که در عالم |
|||||
|
|
|
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی» |
|||||
|
من شکوهٔ هجرش را در پیش خدا گفتم |
|
|
|||||
|
آگه نشدم کآنجا از درد چها گفتم |
|
|
|||||
|
نسبت به قدر دادم، نفرین به قضا گفتم |
|
|
|||||
|
|
|
«دیشب گلهٔ زلفش با باد صبا گفتم |
|||||
|
|
|
گفتا غلطی، بگذر زین فکرت سودایی» |
|||||
|
از مقدم او رندان با هلهله میرقصند |
|
|
|||||
|
دارند سماعی خوش بیحوصله میرقصند |
|
|
|||||
|
پروانه صفت دلها در مشعله میرقصند |
|
|
|||||
|
|
|
«صد باد صبا آنجا با سلسله میرقصند |
|||||
|
|
|
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی» |
|||||
|
بیمهر رخت کامی خالی ز شرنگی نیست |
|
|
|||||
|
بیحبّ تو کو آن دل کآلوده به زنگی نیست |
|
|
|||||
|
دور از نظرت مُلکی بیفتنه و جنگی نیست |
|
|
|||||
|
|
|
«ساقی! چمن و گل را بیروی تو رنگی نیست |
|||||
|
|
|
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی» |
|||||
|
ساقی به ولای شه ز آن باده پیاپی ده |
|
|
|||||
|
وانگه خبر از مستان بر سلسلهٔ
وی ده |
|
|
|||||
|
برگو که ز جا برخیز، وین قافله را هی ده |
|
|
|||||
|
|
|
«زین دایرهٔ مینا خونین جگرم می ده |
|||||
|
|
|
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی» |
|||||
|
آن سرو جهان آرا یک لحظه چو بخرامد |
|
|
|||||
|
این گیتی طوفانزا از فتنه بیارامد |
|
|
|||||
|
آنگاه به نیکویی هر کار بینجامد |
|
|
|||||
|
|
|
«حافظ شب هجران شد بوی خوش صبح آمد |
|||||
|
|
|
شادیت مبارک باد ای عاشق (شیدا)یی» |
|||||
ساوه – سال 1323شمسی
در میلاد سعادت بنیاد حضرت قائم#
|
ماه من مکن با من، این قدر گرانجانی |
|
|
|||
|
آتشم زند بر جان، سوز عشق پنهایی |
|
|
|||
|
یک شبم درآی از در چون فروغ یزدانی |
|
|
|||
|
با شکوه بهرامی با جلال کیوانی |
|
|
|||
|
|
|
وز لقای خود بگشا مشکلم به آسانی |
|||
|
دارم از وفا عمری گوش جان به فرمانت |
|
|
|||
|
سر نهادهام بر کف تا کنم به قربانت |
|
|
|||
|
نیست در دلم دیگر تاب درد هجرانت |
|
|
|||
|
دامنی به دستم ده دست من به دامانت |
|
|
|||
|
|
|
عاشق پریشان را وارهان ز حیرانی |
|||
|
گرچه چشم مشتاقم بیندت به هر جایی |
|
|
|||
|
کی نهان توانی بود از برم که پیدایی |
|
|
|||
|
گه به اوج افلاکی گه به موج دریایی |
|
|
|||
|
مهر گیتی افروزی ماه عالم آرایی |
|
|
|||
|
|
|
حاصل آنکه هستی را از ازل تویی بانی |
|||
|
راز شعلهٔ شمعی در جنون پروانه |
|
|
|||
|
سرّ نغمه نایی در فراق جانانه |
|
|
|||
|
نور کعبهٔ یزدان شور بزم میخانه |
|
|
|||
|
جمله از تو میبینم ای خدای کاشانه |
|
|
|||
|
|
|
یک نفس تجلّی کن در لباس انسانی |
|||
|
از رخ دلارایت لحظهای نقاب افکن |
|
|
|||
|
نقش ایزدی بنما نقشهها بر آب افکن |
|
|
|||
|
در جهان مهرویان شور و انقلاب افکن |
|
|
|||
|
دین و دل به یغما بر، خلق را خراب افکن |
|
|
|||
|
|
|
یک به یک نمایان ساز معجزات ربّانی |
|||
|
گر تو پرده برگیری ز آن جمال دلجویت |
|
|
|||
|
سجده میبرد گردون سوی طاق ابرویت |
|
|
|||
|
عشق میکند برپا فتنه بر سر کویت |
|
|
|||
|
یک جهان دل آویزد در کمند گیسویت |
|
|
|||
|
|
|
هم ز عارف و عامی هم ز عالی و دانی |
|||
|
گر تو دیده بگشایی سوی خیل مشتاقان |
|
|
|||
|
رنجها کنی زایل، دردها کنی درمان |
|
|
|||
|
چیست عذر تاخیرت ای بلای تو بر جان |
|
|
|||
|
جان ما به لب آمد از عقوبت هجران |
|
|
|||
|
|
|
عمر بی تو شد باطل، صبر بی تو شد فانی |
|||
|
چشم ما بود بر در تا ز لطف بازآیی |
|
|
|||
|
همچنان که میشاید با غرور و نازآیی |
|
|
|||
|
کشتگان عشقت را از پی نماز آیی |
|
|
|||
|
زین جهان و ما فیها گر تو بینیاز آیی |
|
|
|||
|
|
|
ما نیازمندانیم بر عطای رحمانی |
|||
|
رونقی دگر دارد بزم عاشقان امروز |
|
|
|||
|
بر مرام عشاق است گردش زمان امروز |
|
|
|||
|
خیره مانده از حیرت چشم آسمان امروز |
|
|
|||
|
شور و عشق و شیدایی میدهد نشان امروز |
|
|
|||
|
|
|
کآید از ره احسان، شاه ما به مهمانی |
|||
|
ز اختران افلاکی گوش کن خروش آید |
|
|
|||
|
زین خروش روحانی دل به جنب و جوش آید |
|
|
|||
|
نغمههای جان پرور دم به دم به گوش آید |
|
|
|||
|
آری آری از بالا نغمه سروش آید |
|
|
|||
|
|
|
مژده میدهد ما را، پیک عرش سبحانی |
|||
|
کای گروه مهجوران دورهٔ وصال آمد |
|
|
|||
|
رنج و درد و هجران را نوبت زوال آمد |
|
|
|||
|
مظهر جمال آمد، منبع کمال آمد |
|
|
|||
|
در لباس انسانی ذات ذوالجلال آمد |
|
|
|||
|
|
|
صحن عالم از فرّش روشن است و نورانی |
|||
|
بزم عیش رندان را ساقیان مهیّا کن |
|
|
|||
|
ساتکین عرفان را پر ز خون صهبا کن |
|
|
|||
|
نقد عقل و ایمان را با دو بوسه سودا کن |
|
|
|||
|
زاهد پشیمان را واقف از قضایا کن |
|
|
|||
|
|
|
گو دگر نخواهی برد، سودی از پشیمانی |
|||
|
مطربا تو نیز اکنون زخمهای به سازی زن |
|
|
|||
|
«تُرک»یا«نوا»یی خوان
«شور»یا« حجاز»ی زن |
|
|
|||
|
چون ره «عراق» آید بانگ دلنوازی زن |
|
|
|||
|
پردهٔ «حسینی» را در بیان «رازی» زن |
|
|
|||
|
|
|
گو به لحن داودی نغمههای عرفانی |
|||
|
شاهدا به وجد اندر چاک ده گریبان را |
|
|
|||
|
برملا کن از مستی نکتههای پنهان را |
|
|
|||
|
گر پریشتر خواهی حال جمع مستان را |
|
|
|||
|
همچو خاطر ما کن طرهٔ پریشان را |
|
|
|||
|
|
|
لذتی دگر دارد، عالم پریشانی |
|||
|
طبع ما نمیگیرد، ای فلک ره پستی |
|
|
|||
|
نقد عیش خوش باشد خاصه در تهیدستی |
|
|
|||
|
چیست غیر از این دگر، سود عالم هستی |
|
|
|||
|
در دو روز عمر ای دل ما و عشق و سرمستی |
|
|
|||
|
|
|
باقی جهان یک سـر گو به زاهد ارزانی |
|||
|
ای بشـر چو مهمانی در جهان زمانی چند |
|
|
|||
|
بندهٔ هوی تا کی؟ کشتهٔ هوانی چند |
|
|
|||
|
خم شدن به هر ناکس بهر لقمه نانی چند |
|
|
|||
|
«در سراچه امکان پا برهنگانی
چند |
|
|
|||
|
|
|
میروند و میبخشند، تاج و تخت سلطانی» |
|||
|
شأن یک مسلمان چیست؟ خیره ادعا کردن |
|
|
|||
|
خویش را پرستیدن بد به ما سوی کردن |
|
|
|||
|
خشم و آز و شهوت را دین و دل فدا کردن |
|
|
|||
|
حیله با بنی آدم، خدعه با خدا کردن |
|
|
|||
|
|
|
آه از این خداجویی، وای از این مسلمانی |
|||
|
هیچ گشتهای طالب جلوهٔ خدایت را |
|
|
|||
|
هیچ دیدهای در دل نقش آشنایت را |
|
|
|||
|
هیچ کردهای تمرین راه رهنمایت را |
|
|
|||
|
هیج دانی ای غافل وصف پیشوایت را |
|
|
|||
|
|
|
هوش دار تا گویم، گوش گیر تا دانی |
|||
|
روز نیمهٔ شعبان حق به نرجس اطهر÷ |
|
|
|||
|
از خزانهٔ هستی داد بهترین گوهر |
|
|
|||
|
نازدانه فرزندی نامدار و نام آور |
|
|
|||
|
مهر گیتی افروزی از صباحت منظر |
|
|
|||
|
|
|
ماه عالم آرایی از فروغ یزدانی |
|||
|
دوخت مادر از شادی دیده سوی فرزندش |
|
|
|||
|
چون عیان به حق میدید اتصال و پیوندش |
|
|
|||
|
شهد بوسه میپاشید روی طفل دلبندش |
|
|
|||
|
لحظهای نرفت از لب سایهٔ
شکر خندش |
|
|
|||
|
|
|
وآن لبان خندان بود گرم شکّر افشانی |
|||
|
کای وجود مسعودت راز قدرت یزدان |
|
|
|||
|
بر قَدَر زنی مهمیز، بر قضا دهی فرمان |
|
|
|||
|
کاخ مکتب توحید باشد از تو جاویدان |
|
|
|||
|
زآنکه برق شمشیرت هست ضامن قرآن |
|
|
|||
|
|
|
عالم از تو میماند در امان ز ویرانی |
|||
|
کیست آنکه نرجس÷ شد مرغ نغمه پردازش |
|
|
|||
|
عندلیب تقوی گشت طوطی سخن سازش |
|
|
|||
|
از صمیم جان امروز سخت میکشد نازش |
|
|
|||
|
ز آشیانهٔ عصمت با بهشتی آوازش |
|
|
|||
|
|
|
بر گل وجود او میکند غزل خوانی |
|||
|
نام شه چو میگویم با ادب ز جا برخیز |
|
|
|||
|
کبر و ناز یک سو نِه پاک و بیریا برخیز |
|
|
|||
|
هر که بوده و هستی شاه یا گدا برخیز |
|
|
|||
|
بندهٔ خدایی تو، در بر خدا برخیز |
|
|
|||
|
|
|
خویش را مبرا کن از غرور شیطانی |
|||
|
سرّ عالم وحدت «صاحب الزمان» است این |
|
|
|||
|
جان این جهان گویم، یا جهان جان است این |
|
|
|||
|
کشتی حقیقت را زُبده پشتبان است این |
|
|
|||
|
آری آخرین امید بهر شیعیان است این |
|
|
|||
|
|
|
شد ز عشق او «شیدا» بیریای گیلانی |
|||
تهران – 14دی ماه 1343شمسی
|
بگشای ز رخ پرده و بربند میان را |
|
|
|
|
باز آی که بیداد و ستم سوخت جهان را
|
|
|
در راه تو چشم همه عالم نگران است |
|
|
|
|
نومید مساز این همه چشم نگران را
|
|
|
فارغ ز مکانی و خداوند زمانی |
|
|
|
|
از طول زمان کم کن و بنمای مکان را
|
|
|
ابناء زمان خسته ز غوغای زمانه |
|
|
|
|
خوانند به امداد خداوند زمان را
|
|
|
ما را به امید قدمت باغ وبهاری است |
|
|
|
|
مپسند بر این گلشن امّید خزان را
|
|
|
از پیر مغام وعدهٔ وصل تو شنیدیم |
|
|
|
|
وقت است که تأیید کنی پیر مغان را
|
|
|
ای باقی و قائم ز گلستان ولایت |
|
|
|
|
هجر تو ربود از کف ما تاب و توان را
|
|
|
تأخیر چه داری که تبهکاری اشرار |
|
|
|
|
بر بسته به نابودی اخیار میان را
|
|
|
ظلمتکده شد عالم و وحشت زده آدم |
|
|
|
|
زین وحشت و ظلمت بدر آور همگان را
|
|
|
از صلح و صفا در همه عالم اثری نیست |
|
|
|
|
خستند بسی گر چه قلم را و زبان را
|
|
|
یک سوی جهان جنگ سیاه است و سپید است |
|
|
|
|
نفرین به سپیدی که سیه ساخت روان را
|
|
|
یک سوی جهان دخمه اهریمن سرخ است |
|
|
|
|
هر جا نگرم ریشه دوید این سرطان را
|
|
|
یک سوی جهان طعمه افسونگر زرد است |
|
|
|
|
یا رب تو جهانگیر مساز این یَرَقان را
|
|
|
زور است و زر امروز مسلّط به خلایق |
|
|
|
|
حق ز آنِ کسی هست که انباشته خوان را
|
|
|
شد عصـر و زمانی که جگر گوشهٔ
انسان |
|
|
|
|
گاهی غم جان دارد و گاهی غم نان را
|
|
|
شرّ است و شرارست و قتالست و جدالست |
|
|
|
|
در بحر و بر این جامعهٔ پیر و جوان را
|
|
|
گرگان ستمگر نشکیبند ز اغنام |
|
|
|
|
یک لحظه چو دور از رمه بینند شبان را
|
|
|
فریاد رسا! پر شد عالم تباهی |
|
|
|
|
کی دادِ تو بخشد به جهان امن و امان را
|
|
|
بر سینهٔ میراث تو اهریمن عصیان |
|
|
|
|
بنگر که چه گستاخ کشیده است کمان را
|
|
|
اسلام ز کف رفته و ایمان شده معدوم |
|
|
|
|
دیگر اثری نیست نه این را و نه آن را
|
|
|
چون سیل دمان فسق وفساد است به تخریب |
|
|
|
|
باز آی و بگردان ره این سیل دمان را
|
|
|
پیچ و خم گرداب ملاهی و مناهی |
|
|
|
|
پیچیده به هم زندگی خرد و کلان را
|
|
|
از عصمت و تقوای بشـر پرده دریدند |
|
|
|
|
مردان کم از زن، که اسیرند زنان را
|
|
|
برنامهٔ مردان و زنان رقص و قمارست |
|
|
|
|
جویند از این لهو و لعب شوکت و شان را
|
|
|
در بحر ضلالت همه غرقند و ندانند |
|
|
|
|
خود نیک و بد و خیر و شر و سود و زیان را
|
|
|
دین و شرف و عاطفه و غیرت و ناموس |
|
|
|
|
از دست شد این مردم بدنام و نشان را
|
|
|
نی شادی جنّت به دل و نی غم دوزخ |
|
|
|
|
این دوزخیان مسخره دانند جنان را
|
|
|
گر باز شود کام و دهانی پی اندرز |
|
|
|
|
کوبند بر آن کام و دهان مشت گران را
|
|
|
گر خانه زند نقش به تحذیر و به تقبیح |
|
|
|
|
سازند ز نقاش، قلم، دست و بنان را
|
|
|
حلقی اگر آوازهٔ حق سر دهد امروز |
|
|
|
|
باطل، کندش باز مسلط، خفقان را
|
|
|
قومی به تحیّر که سرانجام جهان چیست |
|
|
|
|
قومی به تبختر که شکستند قران را
|
|
|
مغرور بدین عشوه که در پهنهٔ
کیهان |
|
|
|
|
آسوده توانند به هر سو طیران را
|
|
|
غافل که در این کارگه لا یتناهی |
|
|
|
|
بیجا همه پویند و نجویند کران را
|
|
|
از قصهٔ بال مگس و عرصهٔ سیمرغ |
|
|
|
|
گویی خبری نیست مر این بیخبران را
|
|
|
ای ذات تو آیینهٔ اسرار الهی |
|
|
|
|
بر خلق جهان ساز عیان سرّ نهان را
|
|
|
در وهم و گمانند گروهی ز وجودت |
|
|
|
|
با جلوهٔ خود محو کن این وهم و گمان را
|
|
|
بر آتش هجرت که جهان زو شده بر باد |
|
|
|
|
خاک تو مگر برزند آب حیوان را
|
|
|
دجّال زمان سرزده از مشـرق و مغرب |
|
|
|
|
باز آی و بگیر از کف دجّال عنان را
|
|
|
مهرت بنوازد دل هر عاجز و مسکین |
|
|
|
|
قهرت بگدازد جگر شیر ژیان را
|
|
|
صد شکر که میلاد تو در نیمهٔ
شعبان |
|
|
|
|
بخشد همه جا شادی و شور و هیجان را
|
|
|
طبعم به مدیح تو که ممدوح خدایی |
|
|
|
|
کرده است فراموش معانی و بیان را
|
|
|
بنمای رخ ای مهدی موعود#که «شیدا» |
|
|
|
|
در پای تو تسلیم کند گوهر جان را
|
|
اصفهان ـ سال 1346شمسی.
هُماى سعادت
حسين! اى
هُمايون هماى سعادت
حسين! اى شه مُلک صبر و شهامت
فروغى ز نور تو خورشيد رخشان
ز درياى جود تو كوثر حكايت
تويى نور چشمان زهرا و حيدر
گل احمرِ بوستان رسالت
به پا از قيام تو شد پرچم دين
نگون گشت اعلام كفر و ضلالت
رهاندى تو اسلام از چنگ اعدا
فزوديش بر عزّت و بر كرامت
جوانمردى و غيرت و همّت تو
ز ناموس دين كرد الحق حمايت
الا اى ولىّ خداى يگانه
خداوند اقليم مجد و جلالت
فدا كردى اندر ره دين و قرآن
جوانان و ياران به كوى شهادت
گذشتى هم از اكبر و هم ز اصغر
ز عبّاس، آن دُرّ بحر شجاعت
ز ياران نامى و صحب گرامى
شهيدان شمشير اهل شقاوت
همه عاشقان وفا و حقيقت
همه رهروان طريق ولايت
همه دشمن ظلم و طغيان و عدوان
همه پيشتازان راه ديانت
شعار همه بود الله اكبر
مرام همه قطع نخل غوايت
بنازم به آن همّت عالى تو
به آن صبر و ايمان و آن استقامت
تو اعلام كردى به آزاد مردان
كه مرگ است با سربلندى سعادت
به لطف تو دارند چشم شفاعت
عُصاة محبّان به روز قيامت
فداى سر انور بىتن تو
كه بر نيزه مىكرد قرآن تلاوت
به قربان آن كودک شير خوارت
كه تير ستم كرد او را سقايت
ايا مالک مُلک حُسن و معالى
ايا معدن جود و فيض و سخاوت
از اين وضع دوران و از شدّت دهر
مرا هست بر درگهت بس شكايت
سخن در جناب تو سربسته گويم
كه ابلغ بُوَد از صراحت كنايت
به «لطفى» ببخشى اگر هر دو عالم
نباشد شگفت اى محيط كرامت
نباشد مرا بيم از نار دوزخ
ببينى به من گر به چشم عنايت
نور سرمد
روان عالم
امكان حسين است
جهان بينش و عرفان حسين است
جمال الله و اسم الله اعظم
ظهور اسم «الرّحمان» حسين است
به ابراهيم و موسى و مسيحا
ولى صاحب الإحسان حسين است
به زهرا و على نور دو عين است
به ختم انبيا جانان حسين است
ابوالأحرار و آقاى شهيدان
ولىّ اعظم يزدان حسين است
ز بحر قدرت بىانتهايى
فروزان گوهر رخشان حسين است
به مُلک عشق و تجريد و توكّل
ولىّ مطلق و سلطان حسين است
خدا را فيض اكمل نور سرمد
دليل و حجّت و برهان حسين است
به جمع قدسيان در عرش و كرسى
سخن از عزّت و شأن حسين است
نهان اسم المولى و الحق
عيان باطن قرآن حسين است
در اوج آسمان صبر و ايثار
يگانه اختر تابان حسين است
به ماه و نيّر اعظم ضيابخش
جمال نور افشانِ حسين است
به رستاخيز فرداى قيامت
شفيع معصيتكاران حسين است
نداى دين و اسلام و ولايت
بلند آوا ز ايمان حسين است
الا اى دردمند خستهٔ زار
دواى درد بىدرمان حسين است
به صحراى بلا آن كس كه گرديد
تنش در خاک و خون غلطان حسين است
به راه حقّ و حفظ دين توحيد
شهيد خنجر عدوان حسين است
به ميدان ثُبات و استقامت
يگانه فارِس ميدان حسين است
از آن حرّيت و از آن شجاعت
خِرَد مبهوت و حيران حسين است
به لطف آن كه «لطفى» دارد اميد
اميد قلب مظلومان حسين است
سلطان عشق
هلال ماه
محرّم ز نو هويدا شد
بيا كه رايت سلطان عشق بر پا شد
بيا كه رايت سلطان عشق بر پا شد
بيا كه آيت فتح و ظفر هويدا شد
درآ به مكتب حرّيت و فداكارى
بيا كه دين ز قيام حسين احيا شد
شعار باطل و شرک و فساد شد محكوم
بيا كه جلوه توحيد، عالم آرا شد
اگر كه حامى حقّى و يار قرآنى
بيا كه پرچم دين و جهاد برپا شد
به مُلک غيرت و جانبازى و اراده و عزم
شهيد كرب و بلا قهرمان دنيا شد
به دشت ماريه از همّت بلند حسين
كتاب همّت و ايمان و صبر معنا شد
حسين عدل و شهامت، حسين آزادى
فداى دين خدا در هجوم اعدا شد
بزرگتر سند افتخار انسانها
به خون پاک حسين شهيد امضا شد
مرامنامهٔ آزادى و حقوق بشـر
از آن مجاهدهٔ بىنظير انشا شد
در اين جهاد مقدّس، حسين شد پيروز
يزيد ننگ بشـر گشت و خوار و رسوا شد
يزيد كيست؟ هر آن كس كه ضدّ آزادى است
هر آن كه دشمن قرآن و آل طه شد
فداى رهبر لب تشنهاى كه در ره دين
غريب و بىكس و تنها به سوى هيجا شد
دريغ و درد كه در كربلا ز ظلم خَسان
جدا سر از تن پاک عزيز زهرا شد
به زير سمّ ستوران فتاد جسم حسين
خيام محترم اهل بيت يغما شد
نگشت تابع ظالم كه ظلم را كوبيد
اگر چه رنج و بلايش فزون ز احصا شد
بنال «لطفى صافى» كه روز عاشورا
ز خون پاک شهيدان چو عيد اضحى شد
اول محرّم الحرام 1396ق
باز صبح روز عاشورا رسيد
شورش روز قيامت شد پديد
باز شد بر روى خلق از خاصّ و عام
مكتب ايمان و ايثار و قيام
مكتب تسليم و تفويض و رضا
مكتب صبر و گذشت از ما سِوا
مكتب قُرب و عروج و ارتقا
بينش و آگاهى و فوز لقا
روز عاشورا بُوَد روز خدا
روز احرار است و روز اوليا
روز احمد روز زهرا و على است
روز فخر هر نبىّ و هر ولىّ است
روز عبّاس و على اكبر است
روز جانبازان راه داور است
جلوهاش هر دم بُوَد در ازدياد
روز حق است و نخواهد شد ز ياد
نور آن هرگز نخواهد شد خموش
منبع شور و قيام است و خروش
پرچم دين ز آن بود در اهتزاز
امّت اسلام از آن سرفراز
شور و شوق شيعيان از كربلاست
نفى استكبارشان از كربلاست
شيعه يعنى شوق، يعنى انتظار
شيعه يعنى ملّت امّيدوار
شيعه حزب الله و قوم رستگار
آهنين عزم و قوى و استوار
ملّت توحيد و ايمان متين
پيروان رهبران راستين
حق پرست و حق نهاد و حق مرام
مرتضـى را از دل و از جان غلام
دشمن تبعيض و ظلم و قلدرى
جهل و استضعاف و ز ور و خودسرى
شيعه يعنى پيرو راه حسين
رهروان غزوهٔ بدر و حنين
شيرمردان جهاد و اجتهاد
پاكبازان ره خير و سداد
يار مظلومان و خصم ظالمان
هم طراز فرقهٔ كرّوبيان
بزم عشّاق
على اى واقف اسرار هستى
على اى رهنماى حق پرستى
على اى شير يزدان شاه مردان
على اى عروة الوثقاى ايمان
على اى قاتل شجعان كفار
على اى دين حق را سيف تبّار
على اى سَرور ارباب عرفان
على اى صاحب محراب و ميدان
تو در مُلک حقيقت پيشوايى
جدا از حقّ نهاى و حق نمايى
الا اى گوهر بحر ولايت
الا اى زينت عرش امامت
بيا در كربلا اى مير ابرار
ببين ميزان صبر و اوج ايثار
به بحر خون ببين نور دو عينت
شهيد خنجر عدوان حسينت
فداكارى ببين و پاكبازى
ز دنيا و ز عقبا بى نيازى
در آن دشت پر از اندوه و تشوير([134])
همه خون بود و تيغ و تير و شمشير
در آن صحراى محنت بار دلگير
تن آغشته در خونش به برگير
در آن ميدان پرشور بلاخيز
به آن حلقوم تشنه جرعهاى ريز
قد سَروش ببين افتاده بر خاک
تنش از زخم دشمن گشته صد چاک
ز سوز تشنگى و قحطى آب
عزیزانش همه گردیده بیتاب
گلوى نازنين شيرخواره
ز تير حرمله گرديده پاره
به عهد خويش با يزدان وفا كرد
فدا خود در ره دين خدا كرد
گذشت از اكبر و عبّاس و اصغر
ز قاسم نونهال سبط اكبر
بيا در كربلا از راه احسان
حسينت را ببين در چنگ عدوان
مصيباتش ببين كز حد فزون بود
دل از داغ جوانان پر ز خون بود
ولى آن كوه عزم و پايدارى
نشد تسليم با صد زخم كارى
بلى مرد خدا و مرد تصميم
به خصم حقّ نخواهد گشت تسليم
على اى درگهت را جمله مشتاق
بيا در كربلا در بزم عشّاق
بيا در محفل انس شهيدان
ببين حال حضور و قُرب ايشان
جهاد و همّت و صبر و وفا بين
خلوص نيّت و صدق و صفا بين
ببين ايمان و عزم و استقامت
ثُبات و رادمردى و شهامت
حسينت محو ذات ذوالجلال است
در آن غوغا مهيّاى وصال است
ابوالفضل غضنفر و آن مواسات
كز آن گرديد عقل آدمى مات
علىّ اكبر آن شبه پيمبر
سُرور سينهٔ زهرا و حيدر
وفاى اهل بيتش بين و انصار
همه اعلام دين ابطال اخيار
همه رزمنده و مرد و تهمتن
همه اخوان صدق و دشمن افكن
گذشته از زن و از مال و فرزند
ز جان خويش در راه خداوند
همه دين پرور و حرّيت آموز
چراغ معرفت در عالم افروز
همه خصم ستمكار و بد انديش
همه حقپيشه و حقگو و حقكيش
فداكارى آن آزاد مردان
نگهدارى نمود از دين و قرآن
پيام هر يک از آنها بُوَد اين
نما تا مىتوانى يارى دين
تحيّات فزون از حد احصا
ز سوى «لطفى صافى» به آنها
محراب حضور
كربلا! اى كربلا! اى كربلا!
قبلهٔ احرار و مردان خدا
پايگاه عشق و جانبازى تويى
مهد ايمان و سر افرازى تويى
سرزمين غيرت و رادى تويى
مطلع انوار آزادى تويى
روشن از تو تا ابد نور هدا
خاک تو چشم ملک را توتيا
كربلا! اى عاشقان را كوه طور
منبع فيضـى و محراب حضور
از تو بانگ انقلاب آيد به گوش
و از تو خون مرد حق آيد به جوش
قهرمانان تو از خُرد و كبير
در شرافت در فضيلت بىنظير
خفته در جسم تو هفتاد و دو تن
در بلا و در مصائب ممتحن
مالكان مُلک تسليم و رضا
صابران بحر اندوه و بلا
باده نوشان از خُم روز الست
جان به كف در راه حق، چون شير مست
جان فدا كردند و دين را داشتند
در جهان، بذر حميّت كاشتند
كربلا! اى شهر انصار خدا
بارگاه همّت و صبر و وفا
پرچم دين از تو اندر اهتزاز
عاشقان را سوى تو چشم نياز
كربلا! اى وادى لب تشنگان
ای به خاکت خفته خون آغشتگان
همچو عبّاس تو ز اخوان صفا
كس نديده مرد ميدان وفا
كربلا! اى عرش مجد و اعتلا
مشهد قربانى راه خدا
شاه مظلومان، حسين تشنه كام
رهبر خوبان، امام ابن الامام
ديد چون دين از اثر افتاده است
وحى قرآن در خطر افتاده است
ظالمان، حاكم به هر شهر و ديار
روز مردم از ستم چون شام تار
كرد بهر حفظ دين حق، قيام
در زمين كربلا بر زد خيام
در رهش از اصغر و اكبر گذشت
از برادرهاى نامآور گذشت
جان نثارى كرد و دين را زنده ساخت
رسم مردى و شرف، پاينده ساخت
ظلم و استضعاف را محكوم كرد
روز ظالم را شب مظلوم كرد
پيام حسين×
پيام حسين شهيد اين چنين
است
كه حرّيّت و دين و ايمان قرين است
بياييد با ما به كوى شهادت
كه دين، خوار ظلم يزيد لعين است
مسلمان بُوَد دشمن ظلم و عدوان
مسلمان، هوادار و سرباز دين است
مسلمان، شجاع و صريح و تواناست
به مال و به ناموس مردم، امين است
بياييد در سايه پرچم دين
كز اشرار و آفات، حصن حصين است
بكوشيد در حفظ احكام قرآن
كه برنامه برتر و بهترين است
دلير و فداكار و مردانه خيزيد
كه اسلام بىياور و بىمعين است
بگيريد تصميم و دشمن بكوبيد
اگر عزمتان محكم و آهنين است
به اخلاص كوشيد و حقّ را پرستيد
كه اخلاص سرمايهٔ سالكين است
بسوزيد بنيان كفر و ستم را
اگر ناله و آهتان آتشين است
بگيريد درس فداكارى از ما
كه مجد و نجات و ترقّى در اين است
شدم كشته تا دين حق زنده سازم
مرا اين چنين قتل، فتح مبين است
بكوبيد مستكبران را كه دنيا
خراب از ستمهاى مستكبرين است
نترسيد از نخوت و كبر آنان
خدا ناصر و يار مستضعفين است
چرا خفتهاى اى مسلمان؟ به پا خيز
كه دشمن تو را روز و شب در كمين است
چرا
خامُشى اى مسلمان كه اسلام
گرفتار سرپنجه
مفسدين است
ضعيفان، پريشان و محروم و مظلوم
زمين سر به سر طعمه مترفين است
چرا ننگ بر خود پسندى و خوارى
تو را مُلک عالم به زير نگين است
چرا گشته تعطيل، احكام اسلام
پر از كفر و از جهل و بدعت، زمين است
به ذلّت چو تن دادهاى اين چنين شد
مسلّط به تو ظلم و طغيان و كين است
اگر غيرت و همّتت هست برجا
چرا خانهات در كف ملحدين است
ببين بر فلسطين كه مانند بُوسنى
دچار جنايات مستعمرين است
بزن چنگ بر دامن آل طه
كه عترت چو قرآنِ حبل المتين است
محرّم است و جهان پر ز انقلاب شده است
به شيون و غم و اندوه شيخ وشاب شده است
ز بانگ شور برانگيز القيام و جهاد
قلوب اهل ستم اندر اضطراب شده است
ز مكتب كَرَم و نهضت و عزاى حسين
إلى الابد به سوى خلق، فتح باب شده است
به مُلك عزّت نفس و ثُبات و قوّت دين
شهيد كرب و بلا مالک الرّقاب شده است
براى اهل بيت پيمبر كنار شطّ فرات
ز جور فرقهٔ كفّار، قحط آب شده است
پيمبر است غمين و على عزادار است
به روضه، حضـرت زهرا در التهاب شده است
مگر حسين ز ميدان دوباره بهر وداع
به سوى خيمهگه زينب و رُباب شده است
دريغ و درد كه از سنگ كينهٔ دشمن
ز خون، محاسن نورانيش خضاب شده است
مگر كه حضـرت عبّاس باز از پى آب
براى تشنه لبان پاى در ركاب شده است
مگر كه اصغر بىشير خستهٔ مظلوم
به ضرب تير ستم پيشگان به خواب شده است
مگر يگانه شبيه نبى، على اكبر
به عزم يارى دين، باز بر عقاب شده است
ز ظلم دشمن دين گر چه روز عاشورا
ز رحم و عدل و شرف ،چهره درحجاب شده است
ز قتل سبط پيمبر اگر به ظاهر حال
يزيد پست فرومايه كامياب شده است
به رغم آل معاويه و يزيد پليد
كه كيدشان همه بر باد و در تباب شده است
ربوده است دل خلق را قيام حسين
جهان، مسخّر آل ابوتراب شده است
نصيب شيعهٔ آل است روضهٔ رضوان
نصيب ناصبيان، لعنت و عذاب شده است
اساس حقّ و حقيقت هميشه آباد است
بناى ظلم به هر بوم و بر خراب شده است
ظهور جوهر ايمان و استقامت شخص
رهين عزم وى و صبر در صعاب شده است
خموش «لطفى صافى» كه در عزاى حسين
قلوب اهل ولا از اَلَم كباب شده است
اشاره: اشعار ذيل به عنوان زبان حال حضرت سيدالشهداء× پس از شهادت، سروده و تقديم شده است و چون زبان حال آن نخبه عالم آفرينش را فقط نخبگان جهان وجود مىتوانند بيان كنند و ما به هر زبان هر چه بگوييم، اگر با صد زبان هم بگوييم، از عهده زبان حال شخصيتى الهى كه ملائكه مقرّب را حالات و مقاماتش در شگفتى انداخته، برنخواهيم آمد. از اينكه اين اشعار را به اين عنوان عرض مىكنيم از صاحبان بصيرت و معرفت، معذرت مىخواهيم و با اين شعر، عذر خود را مقبول مىسازيم:
|
تـو را چنان كه تويى هر نظر كجا بيند
|
|
به قدر بينش خود هر كسى كند ادراک |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
شافع روز جزايم |
|
خامس آل عبايم |
|
منحسين حقّپرستم
|
|
من خدا را عين و دستم |
|
بر همان عهد الستم |
|
تا ابد بر جاى هستم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشته راه خدايم |
|
من حسينم من حسينم |
|
افتخار عالمينم |
|
آفتاب مشـرقينم |
|
عرش حق را زيب و زينم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشته راه خدايم |
|
من حسين كربلايم |
|
ميهمان اشقيايم |
|
من غريب نينوايم |
|
كشتهٔ تيغ جفايم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
نور عين مصطفايم |
|
يادگار مرتضايم |
|
زاده خير النّسايم |
|
قبلهٔ اهل وفايم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
بحر موّاج كمالم |
|
مهر تابان جلالم |
|
سرخوش از جام وصالم |
|
يوسف مصـر جمالم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
دُرّ بحر اصطفايم |
|
معدن جود و سخايم |
|
لنگر ارض و سمايم |
|
مرد ميدان بلايم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
محو ذات كبريايم |
|
غرقهٔ بحر فنايم |
|
شاهد بزم لقايم |
|
سيّد اهل ابايم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
سبط خير المرسلينم |
|
رهبر دنيا و دينم |
|
دشمن مستكبرينم |
|
قهرمان ماء و طينم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
شبل شير كردگارم |
|
قدرت پروردگارم |
|
دين وايمان را مدارم |
|
سومين هشت و چارم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
پاى تا سر افتخارم |
|
مركز مجد و وقارم |
|
عرش حق را گوشوارم
|
|
دين حق را جان نثارم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
عالم علم كتابم |
|
مقتداى شيخ و شابم |
|
شافع يوم الحسابم |
|
هادى راه صوابم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
رونق شرع مبينم |
|
خسـرو مُلک يقينم |
|
خاتم دين را نگينم |
|
فخر و عزّت آفرينم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
من صراط مستقيمم |
|
محور دين قويمم |
|
عِدل قرآن كريمم |
|
من همان ذبح عظيمم |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
داغ ياران و
جوانان |
|
گرچه سوزانَد دل و جان |
|
ليک اندر راه يزدان |
|
من گرفتم جمله آسان |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
دادم اندر راه داور |
|
كودک شش ماهه اصغر |
|
هم على شبه پيمبر |
|
هم ابوالفضل غضنفر |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
|
پيكرم گر غرق
خون شد |
|
زخم تن ازحدّ برون شد |
|
عزّتم از آن فزون شد |
|
دشمنم خوار و زبون شد |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشته راه خدايم |
|
مكتب سرخ شهادت |
|
عزم و ايثار و شهامت |
|
دين و صبر و استقامت |
|
زنده كردم تا قيامت |
|
من حسين سر جدايم |
|
كشتهٔ راه خدايم |
در استقبال محرّم الحرام 1421 قمرى عرض و تقديم شد.
28 ذى الحجه 1420 ق
سيّد خوبان
زبان حال حضرت زينب÷ خطاب به مردم كوفه
خاكتان بر سر كه فرزند پيمبر كشتهايد
نور چشم حضـرت زهرا و حيدر كشتهايد
شخص ايمان، روح قرآن، سرور آزادگان
خامس آل عبا محبوب داور كشتهايد
دين و وجدان و شرف، انصاف و رحم و معرفت
پاسدار پرچم الله اكبر كشتهايد
دُرّ درياى ولايت، شمس تابان كمال
حامى مستضعف و محروم و مضطر كشتهايد
اى گروه بىحميّت مردم پيمان شكن
اختر رخشان دین ماه منوّر كشتهايد
از گلستان رسالت بوستان مرتضـى
ارغوان و لادن و نسـرين و عبهرر([135])
كشتهايد
مقتداى راد مردان سيّد خوبان حسين
حضـرت عبّاس آن مير غضنفر كشتهايد
چون على اكبر آن زيبا جوان بىهمال
شبه پيغمبر كمالات مصوّر كشتهايد
نوجوان نورس و پيران عالى مرتبت
كودک شش ماههاى مانند اصغر كشتهايد
تا ز خود سازيد راضى پور هند نابكار
شافعان عرصهٔ فرداى محشـر كشتهايد
قهرمانان فضيلت، ياوران دين حق
پيش چشم همسـران و مام و خواهر كشتهايد
قاريان و زاهدان و صالحان روزگار
فاتحان جبهه و محراب و منبر كشتهايد
مرگ بادا بر شما نفرين و نفرت بر شما
لعن بىحدّ بر شما ننگ و مذلّت بر شما
24 محرم الحرام 1419ق
اربعين شهيدان
اربعين است و دل از سوگ
شهيدان خون است
هر كه را مىنگرم غم زده و محزون است
زينب از شام بلا آمده يا آن كه رباب
كز غم اصغر بىشير، دلش پرخون است
يا كه ليلى به سر قبر پسـر آمده است
که دو چشم تر او همچو شط جيحون است
مادر قاسم ناكام كه مىنالد زار
بهر آن طلعت زيبا و قد موزون است
در ره كوفه و در شام و سرا ظلم يزيد
كس نپرسيد ز سجّاد كه حالت چون است
دختر شير خدا ناطقهٔ آل رسول
كز نهيب سخنش كفر و ستم موهون است
كرد ايراد چنان خطبه و ثابت بنمود
كه يزيد شقى از دين خدا بيرون است
زنده دين مانده ز تصميم و ز ايثار حسين
حق و حرّيت و اسلام به او مديون است
هان بياييد و ببينيد كه در راه خدا
صحنهٔ رزم ز خون شهدا گلگون
است
آه و افسوس كه كشتند لب تشنه امام
زخم بر پيكر پاكش ز عدد افزون است
قصّهٔ كرب و بلا قصّهٔ صبر است و قيام
به فداكارى و جانبازى و دين مشحون است
تا ابد نام حسين بن على در تاريخ
با ثُبات قدم و نصـرت حق، مقرون است
جاودان عزّت حزب الله و انصار خدا است
خيمهٔ باطل و احزاب دگر وارون
است
هر كه در حصن ولايت رود از روى خلوص
ز آتش دوزخ و آن هول و خطر، مأمون است
«لطفى» از عاقبت كار مكن قطع اميد
كه به الطاف حسين بن على ميمون است
صفر المظفر 1411ق
لندن، مجمع اسلامى
شنيدستم سر و سالار ابرار
حسين بن على سلطان احرار
يكى باغ وسيع و دلگشا داشت
غلامى باغبان و با وفا داشت
كه اسمش همچو رسمش بود «صافى»
غلام او هزاران بُشـر حافى
غلام شاه بود و پادشه بود
فراتر شأن او از مهر و مه بود
سگى نيز اندر آنجا پاسبان بود
غلام او را به احسان مهربان بود
يكى از روزها آن شاه خوبان
نمود آن باغ، رشک باغ رضوان
به پنهانى قدم در باغ بنهاد
نگاهش از قضا بر «صافى» افتاد
كه مشغول غذا و صرف نان بود
مر آن بسته زبان را ميزبان بود
چو خود يک لقمهاى مىخورد از آن نان
به سگ هم لقمهاى مىكرد احسان
نبُد آگه كه نور چشم زهرا
نموده باغ را فردوس اعلا
نباشد باغ، ميعاد حضور است
تو گويى موسى عمران به طور است
به ناگه آن ولىّ حق تعالى
جمال حق نمایش، شد هویدا
به «صافى» طلعت زيبا نشان داد
ز بند هر غم و محنت امان داد
سلامش كرد و مهر و مرحمت كرد
به عبد خويش بذل مكرمت كرد
غلام باغبان از جاى برخاست
ز روى شرمسارى معذرت خواست
كه اى مولا نبودم آگه از حال
كه گرديده مبارک بخت و اقبال
تو اى درياى عفو و جود و احسان!
ببخشا بر غلام جان به فرمان
جوابش داد آن محبوب داور
كه تو ما را ببخش اى نيک اختر!
كمال حُسن اخلاق اين چنين است
بزرگان را ره و برنامه اين است
بپرسيد آنگه از آن نيک رفتار
كه با سگ از چه مىكردى تو ايثار
بگفت اين سگ در اينجا پاسبان است
نگهبان حريم بوستان است
سگ از تو باغ از تو «صافى» از تو
جلال و مجد و جود وافى از تو
سگ است اما سگ اهل تميز است
به اين نسبت به پيش من عزيز است
امام آن آيت كبراى خلّاق
خداوند كمال و حُسن اخلاق
چو از «صافى» چنين رحم و وفا ديد
جوانمردى و ايثار و صفا ديد
چنان در وجد و اندر شوق افتاد
كه از آن حال نيكو گريه سر داد
گرفتش زير بال مهر و اكرام
به او لطف و عنايت كرد اتمام
نمود او را لِوجه الله آزاد
به او بخشيد آن بستانِ آباد
كه اين پاداش آن رحم است و آن خوى
دلا تا مىتوانى باش دلجوى
به حيوانات احسان و ترحّم
سزاوار و نكو باشد ز مردم
به هر جنبنده و انسان و حيوان
ترحّم هست كار نيک مردان
ز عالم گر تو مىخواهى تبسّم
ترحّم كن، ترحّم كن، ترحّم
تشكّر كرد «صافى» ز آن عنايت
از آن آقايى و جود و رعايت
بگفتا بندهٔ اين آستانم
غلام و جاننثار و باغبانم
مرا آزادگى در اين غلامى است
به آن بس افتخار و نيک نامى است
نمودم وقف اين بُستان آباد
نثار شيعيان و دوستان باد
خورند از ميوه اين باغ، اصحاب
همه اخوانِ صدق و شيعه ناب
كنم تا زندهام من رايگانى
در اين بستان خرّم باغبانى
حسين! اى بحر رحم و جود و انصاف!
حسين! اى معدن انعام و الطاف!
الا اى اسوه ايمان و ايثار!
الا اى دين حق را ياور و يار!
به حق الحق كه حق پاينده از توست
به عالم، شمس دين تابنده از توست
ز تو اسلام و ايمان بر قرار است
حقيقت از قيامت آشكار است
سرا پاى تو مجد است و شرافت
شهامت در شهامت در شهامت
أبو الاحرار و مولاى شهيدان
بيان ظاهر و تأويل قرآن
تو اسم اعظم پروردگارى
تو روح دين و عالم را مدارى
سزد گر حق به تو با اين مقامات
نمايد فخر و اعلام مباهات
غلام «صافى» تو «صافيانند»
پُر از مهر تو از پير و جوانند
همه از مرد و زن اهل ولايند
محبّ و جان نثاران شمايند
به الطاف شما امّيدوارند
غلامان شما را بندهوارند
به اين اسم و به اين عنوان «صافى»
ز حق خواهند هر يک فيض وافى
17جمادى الثانية 1420ق
در سفر اوّل عتبات عاليات كه پس از ابتلائات و رنجها به سعادت تشرّف نايل شدم اين اشعار را به شكرانه وصل سرودم. از خداوند متعال خواهانم كه در دنيا از زيارت مشاهد مشرّفه پيامبر اكرم و اهل بيت معظم آن حضرت صلوات الله عليهم اجمعين، محروم نفرموده و در آخرت از شفاعت ايشان به سعادات عظما نايل و با آن بزرگواران محشورم نمايد. «اللّهم أحينى حياة محمّد و أهل بيته و أمتنى مماتهم واحشرنى فى زمرتهم و ارزقنى شفاعتهم و صلّ عليهم كلّما ذكرك الذّاكرون و كلّما سهى و غفل عن ذكرك المخلوقون».
بس خون دل كه در سفر عشق
خورده شد
بس رنجها كه در ره محبوب برده شد
بس بارها به دوش ز محنت گرفته شد
بس راههاى سخت كه با سر سپرده شد
با اين همه ملول نىام چون به راه دوست
با شادى تمام مراحل شمرده شد
امروز خوش دلم ز وصالش اگرچه دى
جانم ميان قيد مكاره فشـرده شد
«لطفى» هزار شكر كه از وصل روى يار
هر زنگ غم ز آينه دل سترده شد
|
|
تاريخ سفر: صفر المظفر 1364 ق
|
|
فهرست مآخذ
1- اخبار الطوال.
2- ارشاد/شیخ مفید.
3- اسرر الشهاده.
4- اعصم کوفی.
5- العیون العبری/سید ابراهیم میانهجی.
6- امالی/شیخ طوسی.
7- بحار/علامه مجلسی/جلد دهم.
8- بدایه/ابن کثیر/جلد هشتم.
9- تاریخ ابن عساکر.
10- تاریخ طبری.
11- حسین× آنکه هرگز تسلیم نشد/محمد رشاد.
12- زندگانی امام حسین×/زین العابدین رهنما.
13- سلام بر حسین×/منشی کاشانی.
14- شرح نهج البلاغه/ابن ابی الحدید/جلد دوم.
15- کامل/ابن اثیر/جلد چهارم.
16- لهوف/سید بن طاووس.
17- مقتل/خوارزمی/جلد اول و دوم.
18- مناقب/ابن شهر آشوب/جلد دوم.
19- منتهی الآمال/شیخ عباس قمی/جلد اول و سوم.
20- ناسخ التواریخ/لسان الملک سپهری/جلد ششم.
|
|
TOC \h \z \t "عنوان 1,1,عنوان 2,2,عناوين الفصول,1,عنوان ثانوي,1,عنوان فرعي,2,مقدمة واهداء,2,مخفي,1,عنوان2,2,نص أساسي بمسافة بادئة,1,مبحث,2,عنوان 01,1,فصل,1,عنوان2 انكليزي,2,عناوين القصائد,2" گفتار آغازین
پیشگفتار: «انگیزه تصنیف وتنظیم این منظومه»
پیوستن «حُرّ» و همراهان به امام×
>حُرّ» با سپاه کوفه سخن میگوید
در میلاد مسعود شاه مردان امیرالمؤمنین علی×
در میلاد سرور آزادگان حسین بن علی×
در میلاد مسعود مولى حسین بن علی×
در ولادت با سعادت حسین بن علی×
در میلاد قائد آزادگان حسین بن علی×
در میلاد سرور آزاد مردان حسین×
در میلاد شاه شهیدان حسین بن علی×
در ولادت با سعادت مولی حسین بن علی×
در میلاد مسعود سرور شهیدان حسین×
در میلاد مقدس سیدالشهداء امام حسین×
در میلاد مسعود حضرت قائم آل محمد#
تضمین غزل حافظ در میلاد حضرت قائم#
در میلاد سعادت بنیاد حضرت قائم#
اشعار آيت الله العظمى شيخ لطف الله صافي گلپايگاني
فهرست مآخذ............................................ 389
([7]) عباس ابن علی ابن ابیطالب برادر امام× مکنی به أبو الفضل و ملقب به قمر بنی هاشم× که در صف آرایی صبح عاشورا در سِمَت پرچمداری در قلب سپاه امام× جای داشت.
([8]) علی ابن الحسین×: مشهور به «علی اکبر» پسر امام× که از هر جهت شبیه پیامبر اکرم’ و در واقعه کربلا هیجده ساله و به روایتی بیست و پنج ساله بوده است.
([9]) «عبد اله» و «محمد»: پسران مسلم ابن عقیل ابن ابیطالب که بر خلاف معروف، أولا جوانان رشید و برومندی بودند، ثانیا همراه پدر به کوفه نرفته بلکه با حضرت حسین× همراه بودند و در کربلا شهید شدند.
([10]) «جعفر»، «موسی» و «عون»: عموزادگان امام× و برادران مسلم ابن عقیل که از مدینه منوره در رکاب قدسی انتساب حضرت سید الشهدا× بودند.
([12]) «قاسم»، «عبد الله» و «احمد»: فرزندان حضرت امام حسن مجتبی× که پس از شهادت پدر بزرگوار خود در سایه عموی گرامی به سر میبردند و فوق العاده مورد توجه و محبت آن حضرت بودند.
([13]) «جعفر»، «عثمان» و «عبد الله»: فرزندان مولا علی ابن ابیطالب× از ام البنین مادر حضرت أبو الفضل و برادران وفادار امام× که در بین شجاعان عرب کم نظیر و معروف بودند.
([39]) یزید ابن زیاد: معروف به (ابن شعثا) از تیراندازان ماهر و زبردست در اردوگاه امام× که مورد لطف و دعای سرور آزادگان حسین ابن علی× قرار گرفت.
([40]) أبو تمامه صیداوی: که گاهی مؤذن امام× بود، و ظهر روز عاشورا با اذان او در اردوگاه حسین× اقامه نماز شد.
([43]) خطبههای امام× بر اساس مندرجات مقاتل معتبر: از قبیل «اعثم کوفی»، «العیون العبری»، «تاریخ طبری» و ما بعد اینها آورده شده و در نقل آنها علاوه بر اینکه نوشتههای اکثریت ملاک کار قرار گرفته، نهایت کوشش به عمل آمده است که در ترجمه بیانات مبارک و مخصوٍصاً تبدیل و تغییر آنها از نثر به نظم، امانت کامل رعایت شود.
([44]) در آن زمان اعراب معتقد بودند که پیمان شکنی و گسستن بیعت از بزرگان و پیشوایان، موجب خشم و غضب خداوند تبارک و تعالی و باعث نزول بلاهای ارضی و سماوی بر عهدشکنان خواهد شد.
([45]) بعد از شهادت حضرت مسلم×، ابن زیاد فرمانروای کوفه دریافته بود که حسین× از دعوی خود به خلافت و امامت هر گز منصرف نشده و راه خود را به سوی کوفه همچنان ادامه خواهد داد. لذا فعالیت گستردهای را از نظر تبلیغات ضاله علیه امام× آغاز کرد و با نشر اکاذیب و قلب حقایق به شستشوی مغزی مردم کوفه پرداخت؛ تا جایی که از حاکم شرع کوفه (شریح قاضی) فتوای قتل امام× را هم گرفت؛ البته نه با نام و نشان مشخص بلکه با هویت مجهول به این عبارت که: اگر کسی بر خلیفه وقت مسلمین خروج کند و در برابر او اقامه دعوی نماید خارجی محسوب میشود و چنین کسی خونش هدر و قتلش واجب است و این مراتب را به اطلاع اهالی کوفه رساند. چنین بود که مردم کوفه خاصه آنان که تحت فرماندهی ابن سعد به کربلا آمده بودند از واقعیت امر بیخبر بوده و نمیدانستند که طرف محاربه آنان چه کسی یا چه گروهی است. سخنان امام× که با بیانی صریح و صدا و کلامی نافذ ادا میشد، پرده از روی حقایق برداشت و سپاهیان داوطلب را متوجه اصل جریان کرد و نظام فکری آنها را در هم ریخت.
([48]) زید ابن ارقم – انس ابن مالک – ابا سعید الحضرمی – جابر ابن عبد الله انصاری: این افراد از محارم و صحابهٔ خاص رسول اکرم’ و مورد قبول و احترام خاص و عام و به پارسایی و نیکنامی معروف و مشهور بوده و در تاریخ واقعه کربلا در قید حیات بودند و امام× با اعتماد کامل قضاوت و گواهی آنها دربارهٔ خود را حجت قاطع میداند. ومردم را به سوی آنها هدایت میکند که از آنها قضاوت بخواهند.
([49]) یزید ابن حارث، قیس ابن اشعث، شبث ابن ربعی، حجار ابن ابحر؛ اینان از جمله کسانی بودند که به حضور امام× نامه نگاشته و اینک در صف دشمنان آن حضرت قرار گرفته بودند.
([50]) عمر ابن سعد ابی وقاص، که به فرمان والی کوفه، در واقعه کربلا فرماندهی کل سپاه را عهده دار بود.
([51]) قیس ابن اشعث: که خود یکی از نامه نگاران به حضور امام× بوده و اینک برای حفظ موقعیت خویش در دستگاه یزید در مقام تکذیب بر آمده است.
([52]) چنان که در متن صفحات پیشین آمده است، قیس ابن اشعث خود یکی از نامهنگاران و پیمانگذاران کوفه با امام× بوده است که عدهای از آنان پس از شهادت مسلم ابن عقیل از کوفه و بصره فرار کرده و در راه کربلا و یا در سرزمین نینوا به اردوگاه حق پیوستند و عدهای دیگر یا کشته و یا از ترس مامورین عبید الله ابن زیاد خانه نشین شدند؛ قیس هم که در معرض تعقیب و خطر بود با لطایف الحیل از مجازات جان سالم به در برده، ولی همچنان در پریشانی و وهم به سر میبرد. اعزام سپاه کوفه تحت فرماندهی ابن سعد به سرزمین نینوا فرصت مناسبی برای قیس پیش آورد تا برای تبری خود از دستهبندیها و اظهار مخالفت با قیام حسینی، همراه سایر سرداران کوفه به کربلا برود. در کربلا وقتی که دید افشاگری در بیانات صریح امام× برای او، حداقل در نظر ابن سعد وسایر همراهان، رسوایی عظیمی به بار آورده برای پوشاندن این رسوایی، با اشاره ابن سعد آماده پاسخگویی به امام× شد و با کمال جسارت و گستاخی اول سخنان حضرتش را درباره نامهنگاریها و عهد و پیمانها به کلی تکذیب کرد و سپس سالار شهیدان را به ترتیب «تهدید» و «تطمیع» و بالاخره به قبول بیعت با «یزید» ترغیب نمود. ولی میبینیم که سرور آزاد مردان جهان، طی چهارمین خطبه غرا و تکان دهنده خود، در کمال شهامت و بلاغت، گفتار قیس را پاسخ فرموده و عظمت و مناعت روح مقدس خود را متجلی میسازد.
([56]) بر خلاف معروف که در واقعه کربلا اسب امام× را ذو الجناح نامیدهاند، اصولاً اسبی به این نام در آن واقعه وجود نداشته و مرکبی که آن حضرت در روز عاشورا بر آن سوار بودند «مرتجز» نامیده میشد که به روایتی اسب پیغمبر’ بوده است.
([57]) حر ابن یزید ریاحی نخستین سردار سپاه کوفه که سر راه بر امام× گرفت و آن حضرت را وادار به فرود آمدن در وادی نینوا کرد و پس از پشیمانی به ترتیبی که سروده شده است به هواداران امام× پیوست.
([58]) عمر فرزند سعد بن ابی وقاص: فرمانده سپاه کوفه که به هوای رسیدن به حکومت موعود «ری»، جنگ با حسین ابن علی× را پذیرفته بود.
([59]) سعد ابن ابی وقاص: از سرداران نامی عرب در صدر اسلام که مداین به دست او فتح گردید و شهر کوفه به همت او بنیانگذاری شد و بعدها در عراق مرکزیت یافت. این سردار شجاع و مؤمن یکی از شش نفر اعضای شورای اسلامی در خلافت عمر بود.
([60]) «احد» نام کوهی در اطراف مدینه منوره که یکی از غزوات بزرگ و مهم پیغمبر اسلام’ در دامنه آن به وقوع پیوست.
([62]) این نکته مسلم است که حضرت امام حسین× در روز عاشورا از سپاهیان کوفه و فرماندهان آنها چیزی جز پذیرفتن حقیقت و اجرای پیمانها نخواست و این نقل قول از امام× توسط حر مربوط به مذاکراتی است که در شبهای هفتم و هشتم محرم و در ضیافتهای دوستانه و مسالمتآمیز صورت گرفته آن هم به منظور اتمام حجت، ولا غیر؛ زیرا آن حضرت مدتی قبل از ورود به عرصه شهادت، فرسنگها دور از سرزمین نینوا از شهادت سفیر خود «مسلم ابن عقیل» وپیمان شکنیهای مردم کوفه آگاهی یافته بود و اگر عازم و مصمم به جهاد مقدس و کشته شدن در راه حق نبود بسیار آسان و بیخطر از نیمه راه کربلا میتوانست مراجعت و به هر جا که اراده میفرمود عزیمت نماید و ضرورتی نداشت که خود و یاران و فرزندان و زنان خویش را به معرکه بکشاند.
([63]) عبید الله ابن زیاد ابن ابی سفیان: قبلا والی بصره بود، پس از ورود مسلم بن عقیل به کوفه و در گرما گرم فعالیتها او برای تبلیغ و اخذ بیعت از مردم به فرمان یزید بن معاویه و به منظور خنثی کردن اقدامات مسلم و قیام امام× والی کوفه شد؛ شخصا نیز از دشمنان سرسخت حضرت علی× و خاندان جلیل او بود.
([64]) اکثر مقاتل و تواریخ در زمینهٔ واقعهٔ کربلا متذکر شدهاند که عمر بن سعد شخصاً و از آغاز متمایل به جنگ و خونریزی با امام× نبود و در نظر داشت که با مذاکرات صلحآمیز غایله را پایان بخشد، اما آمدن «شمر» در روز هشتم محرم با فرمان عزل ابن سعد در صورت استنکاف او از جنگ از یک طرف و شدت طمع در حکومت موعود ملک «ری» از طرف دیگر، سرانجام او را به این عمل ننگبار وادار ساخت.
([69]) پرسش امام× از هویت حر، این سوال را در ذهن بر میانگیزد که: با وجود اینکه حر نخستین افسر از سپاه کوفه بود که با هزار نفر سرباز تحت فرماندهی خود، سر راه امام× و همراهانش گرفت و مانع حرکت آن حضرت از مسیر دلخواهش و حتی مراجعت ایشان به طرف مدینه گردید و ساعتها با امام× به گفتگو نشست، آن حضرت برای اثبات حقانیت دعوی و توجیه حرکت خویش انبوه نامهها وپیماننامههای کوفیان را به حر ارائه فرمود؛ و به نوشتهٔ تواریخ معتبر حر در تمام مدتی که امام× را تا صحرای نینوا همراهی میکرد نمازهای خود را پشت سر آن حضرت اقامه مینمود؛ و در هر حال چهره ناشناسی برای حضرت ابا عبد الله× نبود پس چگونه او را نشناختند و از هویتش سؤال فرمودند؟!
لازم به تذکر است که معاویه پس از غصب عنوان خلافت مسلمین، بر اساس خود بزرگ بینی، و توسعه طلبی و گسترش دامنه حکومت خود، میخواست از هر جهت حتی از لحاظ کاخها و تجملات پر زرق و برق وسازمانهای اداری و ساز و برگ ارتش و سایر امور، همدوش و همطراز امپراطوران روم و ایران و سایر بلاد دنیا باشد. از جمله دستور داده بود که افسران و فرماندهان سپاه اسلام، هنگام جنگ و در میدانهای نبرد صورت خود را نه برای استتار بلکه به منظور ایمنی بیشتر به تقلید از افسران و پهلوانان رومی و ایرانی با نقابهای آهنین مشبک بپوشانند.
لذا صبح عاشورا که عمر سعد تصمیم به جنگ با امام× گرفت، در صف سربازان وافسران آرایش جنگی از هر نظر انجام شد وطبق مرسوم، افسران چهره خود را با نقابهای آهنین مذکور پوشاندند؛ حر هم یکی از آنها بود که نقاب بر چهره داشت. وقتی که بر اثر ندامت از لشکر کوفه جدا شد با همان نقاب و ساز و برگ جنگی به طرف اردوگاه امام× آمد ؛ و بدیهی است چهرهای که در پشت نقاب قرار گرفته در بادی امر ناشناخته خواهد بود. این بود انگیزه پرسش امام× از هویت حر.
([71]) بنا بر نوشته «العیون العبری» حضرت امام حسین× خطاب به یاران دلاور خود فرمودند: «قوموا رحمکم الله الی الموت الذی لابد منه فان هذه السهام رسل القوم الیکم»: برخیزید رحمت خدا بر شما باد به سوی مرگی که گریزی از آن نیست و به یقین این تیرها پیامآوران از جانب دشمنان به سوی شما میباشند.
([72]) توضیح: عمر ابن سعد، در این حمله ناگهانی علاوه بر زیر پا گذاردن همه عواطف انسانی سنت جنگ اعراب را که آغاز آن، حتی در غزوات نبی اکرم’ در آن زمان، به شیوهٔ جنگ تن به تن بود، شکست و این ننگ را هم بر خود هموار ساخت.
([73]) طومار شهیدان: چنان که در متن کتاب گذشت، صبح روز عاشوا در نخستین حمله تیراندازان سپاه کوفه، پس از ساعتی گیرودار خونین که منجز به هزیمت مهاجمین گردید، قریب پنجاه تن از یاران دلاور امام× شربت شهادت نوشیدند و در اغلب مقاتل معتبر سابق خصوصاً «العیون العبری» با نام و نسب و حسب ذکر شدهاند ؛ ولی متأسفانه در قرون و دوران اخیر محققین و نویسندگان گرامی واقعه کربلا به آسانی از سر این عده گذشته و احیاناً به طور فهرست و اجمال نامی از آنان بردهاند! در صورتی که این رادمردان چنان که در همین طومار خواهد آمد همگی در دانش، زهد، شجاعت، صراحت و صداقت، حتی مقام و ثروت– اقلاً در عراق – از مشاهیر عر ب بودهاند. صرف نظر از همه این اوصاف، اگر اینان در حمله غافلگیرانه کوفیان جانبازی نمیکردند، ناگزیر پای جوانان و مردان بنی هاشم به معرکه کشیده میشد، و دیگر با فیض شهادتشان در جنگهای تن به تن، که بعد از واقعه سحرگاه آغاز شد، فرصت «تجلی ذات و صفات» در نیمروز عاشورا – که تمامی فلسفه قیام حسینی در همین تجلیات خلاصه میشود – برای بنی هاشم باقی نمیماند. بنابر این هنگام تنظیم این مثنوی، همین که بدینجا رسیدم، دریغم آمد که من هم سهل و آسان از آن بگذرم، از اینرو به پاس عظمت مقامشان این طومار را گشودم، تا حق پیشتازان جهاد حسین× و پیشمرگان بنی هاشم اگر چه موجز و مختصر، ادا شده باشد.
([75]) «قاسط ابن عبدالله ابن زهر الحارث الثعلبی» و «کردوس» و «مسقط» برادرانش، هر سه از صحابه شجاع و وفادار حضرت علی× و سپس از یاری کنندگان حسن بن علی× بودهاند و سرانجام در کربلا برای یاری حسین بن علی× به اردوگاه آن حضرت پیوستند و شهید شدند.
([76]) جنگ جمل: جنگی که در آغاز خلافت علی× به تحریک عایشه و به وسیله طلحه و زبیر علیه خلافت آن حضرت بر پا شد ولی به شکست خود آنها منتهی گردید.
جنگ صفین: پس از جنگ جمل به وسیله معاویه به عنوان خونخواهی عثمان علیه مولی علی× بر پا شد و مدتی طول کشید و بالاخره با حکمیت ابلهانه «ابو موسی اشعری» به زیان لشکریان امام× خاتمه پذیرفت و باعث بروز نفاق و تفرقه در جمع آنان گردید.
([77]) كناية ابن عتيق الثعلبى: از شجاعان مشهور عرب و در قرائت قرآن، فقه، علم و عرفان از نامداران بود.
([81]) زهیر بن سلیم الازدی: این چهار تن اخیر همگی از کوفه به همراه سپاهیان شمر ابن ذی الجوشن به کربلا آمده بودند.
«حلاس» و «نعمان»، ضمنا از صحابه حضرت علی× هم بودهاند که مانند دیگران فریب تبلیغات ضاله ابن زیاد را خورده و همراه سپاه شمر به کربلا آمده بودند.
توضیح: به جز پنج نفر نامبرده که در اولین حمله صبح عاشورا شهید شدند، عده دیگری نیز همراه آنان در نیمه شب عاشورا به اردوگاه امام× پیوستند و در صحنههای بعدی روز عاشورا به فیض شهادت نایل آمدند، رحمهم الله تعالی.
([82]) خارجی!! بسیاری از افراد سپاه کوفه خاصه آنان که بعداً تحت فرماندهی شمر به کربلا آمده بودند اصولاً نمیدانستند با چه کسی خواهند جنگید، زیرا به آنها گفته شده بود که یکی از سرداران اسلام قصد خروج بر خلیفه مسلمین (یعنی یزید بن معاویه) کرده است وچنین کسی هم به فتوای «شریح» قاضی کوفه (خارجی) و خونش مباح است.
([83]) مروان ابن حکم: والی مدینه در زمان خلافت معاویه که سعی کرد از امام× برای معاویه بیعت بگیرد ولی تلاش او به جایی نرسید.
([84]) وليد ابن عتبه: والى مدینه در زمان یزید ابن معاویه که در مدینه بیعت با یزید را به امام× تکیف کرد و با اعتراض و متعاقباً خروج آن حضرت از مدینه روبرو شد.
([86]) این زن نامآور «ماریة بنت منقذ» بود؛ بانوی شجاع، ثروتمند و نامدار بصره که به حضرت علی× ارادت و اخلاص شگفت انگیزی داشت و پس از عزیمت قهرمان کربلا از مدینه به مکه، چون قیام آن حضرت را علیه آل سفیان احساس کرد، خانه، مال، ثروت و حتی جان خود را وقف خدمت به شيعيان علي× كرد و در خانه خودش مرکزی برای فعالیت آنها به وجود آورد و از این طریق علناً موافقت خود را با نهضت حسین ابن علی× و مخالفت شدید خود را با خلافت یزید اعلام داشت.
([87]) يزید بن ثبیط عبدی: از اشراف و مردان نامدار بصره و از سران شیعیان آن دیار بود که به خاطر دانش، شجاعت و بلند نظری مورد توجه و احترام عامه بود.
([92]) عبد الله و عبید الله: دو فرزند برومند یزید ابن ثبیط که به همراه پدر در اولین حمله روز عاشورا شهید شدند.
([95]) ابطح: سرزمینی است نزدیک مکه و به قولی بین مکه و منی و از قرار معلوم اولین و یا دومین منزلی است که امام× در سر راه خود به سوی عراق با یارانش در آنجا نزول فرمود.
([102]) مسعود الحجاج التمیمی: او و پسرش عبد الرحمن که بعد از حر بر اثر تنبه و ندامت به یاران امام× پیوستند.
([103]) قاسم بن حبيب الازدی: از سوار کاران معروف کوفه که بعد از حر در کمال شرمندگی به حضور امام× شرفیاب شد و اظهار ندامت کرد.
([106]) جبلة بن علی الشیبانی: از شجاعان کوفه که در جنگ صفین در رکاب امام علی× رشادتها نشان داد و از بیعت کنندگان وفادار با مسلم بود.
([107]) سالم بن عمرو: غلام بنی مدینه کلبی از شیعیان شجاع و معروف کوفه بود که با مسلم بیعت کرد و پس از شهادت او متواری و در قبیله کلبی پنهان شد. تا اینکه در کربلا به امام× ملحق و شهید شد.
([108]) حباب ابن عامر التمیمی: از شیفتگان مولی علی× بود که با مسلم بیعت کرد و سپس به کربلا آمد و شهید شد.
([110]) عمار بن حسان الطائی: از قبیله معروف طی و از شیفتگان مولی علی× و فرزندان او که خیلی در این امر با حرارت و متعصب و مردی کریم و بخشنده بود. از مکه به امام× پیوست و در رکاب آن حضرت به کربلا آمد و صبح روز عاشورا شهید شد.
([112]) حاتم: حاتم طایی معروف، و بخشنده جوانمرد عرب در قبیله طی میباشد که نام این قبیله به سبب سخاوت و فتوت او در تاریخ عرب جاودانه شد.
([113]) مسلم بن كثير الاعرج الازدی: مردی از شجاعان پرهیزکار کوفه و شیفتگان علی× بود و در بیشتر جنگها در رکاب آن حضرت شمشیر زد و بالاخره در یکی از آنها یک پای خود را از دست داد. پس از شهادت علی× مدتی خانه نشین شد و با خبر قیام حسینی به کربلا آمد؛ با شجاعت بسیار جنگید و شهید شد.
([114]) سعد بن الحارث: غلام حضرت علي× بود و در زمان خلافت آن حضرت به حکومت آذربایجان منصوب گردید. پس از شهادت مولی به خدمت امام حسن× درآمد و چون آن حضرت نیز شهید شدند به مکه رفت و به سرور آزادگان ملحق شد و در رکاب امام× به کربلا آمده، صبح عاشورا به شهادت رسید.
([115]) منجح بن سهم: از غلامان حضرت امام حسن× بود؛ در خدمت اولاد آن حضرت با قافله حسین× از مدینه به مکه و از آنجا به وادی نینوا آمد و در نخستین حمله صبحگاهی کوفیان در اثنای جنگ تن به تن، به دست حسان بن بکر حنظله شهید شد.
([116]) قارب بن عبد الله دئلی: غلام حضرت حسین× که مادرش نیز در خانهٔ آن حضرت کنیز بوده است، این غلام وفادار دست از خدمت امام نکشید و در رکاب مبارکش به کربلا آمد و در نخستین گیرودار صبح عاشورا به فیض شهادت رسید.
([117]) «حجاج بن بدر التمیمی العدی» و «قعنب بن عمرو النمیری»: هر دو از شیعیان معروف بصره بودند و از بصره نامههایی برای امام× به مکه برده و در آنجا مجذوب آن حضرت شده و در رکاب مقدسش به کربلا آمده، سحر گاه عاشورا شهید شدند.
([118]) یزید بن مسعود نهشلی: از معاریف شیعیان بصره و از زمره بزرگانی که به حضور امام× نامه نگاشته و آن حضرت را به امامت خلق فراخواندند.
([119]) جندب ابن الحجیر الخولائی الکندی: از بزرگان شیعیان کوفه و در سرسختی و شجاعت شهره بود؛ در بین راه مکه به عراق به حضرت امام× ملحق گردید.
([120]) بشر بن عمرو الاحدوث الحضرمی: از نامآوران «حضرموت» و از شجاعان عرب بود که با چند تن از فرزندان دلاورش به امام× پیوست، و همه در صبح عاشورا به فیض شهادت رسیدند. وی داستانی دارد که در متن آمده است.
([122]) حجر بن عدی: از صحابهٔ بزرگوار حضرت علی× و از سختترین و با ثباتترین شیعیان کوفه و از یاران صدیق مولی بود. معاویه به هیچ ترتیبی نتوانسته بود او را از مهر علی× باز دارد و با خود موافقش کند و از زحمت حقگوییها و حقجوییهای او خلاص شود. لذا به حاکم وقت کوفه دستور داد که او و یارانش را دستگیر کرده و به شام اعزامشان دارد. معاویه در شام او و همراهانش را با بدترین و فجیعترین وضعی به قتل رسانید. فقط یک تن از دستگیری و اعزام به شام مصون ماند، که شرحش در متن همین منظومه آمده است.
([123]) عمرو بن جندب الحضرمی: از شیعیان نامدار و از همرزمان مولی علی× در جنگهای صفین و جمل و از یاران با وفای حجر بن عدی بود که تصادفاً مأمورین معاویه هنگام دستگیری حجر و همراهانش به او دسترسی نیافتند. و او پس از کشته شدن حجر از کوفه خارج شد و مدتی متواری بود. پس از مرگ زیاد بن ابیه حاکم کوفه، به عزم اینکه دوباره شیعیان را به نهضت بزرگی علیه بنی امیه ترغیب نماید، به کوفه بازگشت؛ اما در زمان حکومت ضحاک بن قیس فهری و نعمان بن بشیر (حکام بعدی کوفه) نتوانست به منظور خود نائل شود. وقتی که مسلم بن عقیل به نیابت و سفارت از طرف امام× به کوفه وارد شد، ابن جندب از نخستین کسانی بود که با مسلم بیعت کردند. لیکن شهادت مسلم بار دیگر او را مأیوس و وادار به خروج مجدد از کوفه ساخت. آوازﮤ قیام حضرت ابا عبد الله× او را مجذوب و بالأخره به همراهان امام× ملحق کرد. صبح روز عاشورا به فیض شهادت رسید. رحمه الله و سلامه علیه.
([124]) هانى بن عروة مرادی: از سران و بزرگان شیعه در کوفه که پس از ورود ابن زیاد به کوفه، مسلم را در خانه خود پنهان کرد؛ و حتی در شبی که حاکم جدید ظاهرا به قصد عیادت از او دیدن کرد، هانی با تبانی قبلی، توطئه قتل ابن زیاد را طرح ریزی کرده بود. ولی تعلل مسلم این طرح را عقیم گذاشت؛ راز هانی پس از قتل مسلم بر ملا شد و به همین جرم به قتل رسید.
([125]) نصر ابن ابی نیریز: از شاهزادگان حبشه بود. در کودکی به حضور پیغمبر اسلام’ مشرف شد و تحت مراقبت آن حضرت تربیت یافت. بعداً از مشاهیر بزرگ اسلام و مرجع عام شد. نصر، در رکاب امام شهید× از مدینه به مکه و از آنجا به کربلا آمد. صبح عاشورا پس از ابراز رشادتهای فراوان (چنان که در شعر آمده) به فیض شهادت رسید.
([126]) شبیب بن عبد الله النهشلی: اهل مدینه و از صحابهٔ خاص مولی علی× و از مشاهیر و معاریف مسلمین بود. در اکثر غزوات بزرگ و مهم اسلام در رکاب حضرت علی× شرکت داشت و پس از شهادت مولای متقیان دست بیعت به حضرت مجتبی× داد. پس از شهادت آن حضرت، از ملازمین سرور شهیدان و رهبر آزادگان حسین× شد و باحضرت ایشان جزو همراهان به کربلا آمد و در ردیف نخستین شهدا قرار گرفت.
([127]) یزید بن حصین المشرقی: از پرهیزکاران بنام و از مردان جنگجو و سلحشور کوفه بود و به امام علی× از جان و دل عشق میورزید. در آغاز نهضت کربلا از کوفه به اردوگاه امام× پیوست و بامداد عاشورا پس از جنگی درخشان به فیض شهادت رسید.
([128]) عبد الرحمن بن عبد الله الارحبی الهمدانی: از شیعیان نامدار کوفه و از یاران و دوستداران شجاع و جانباز خاندان علی× بود؛ پس از آنکه ندای نهضت حسین× در حجاز و عراق پیچید او به همراه یار هماهنگ دیگری موسوم به قیس بن میسر نامهٔ سران کوفه را حامل شدند و به سوی حجاز حرکت کردند، در مکهٔ معظمه به حضور امام× رسیدند و همچنان در رکاب آن حضرت تا کربلا افتخار ملازمت یافتند و پگاه عاشورا به افتخار شهادت نایل آمدند.
([129]) جنادة بن کعب انصاری: از انصار پیامبر اسلام’ و از دوستداران علی× و فرزندانش بود از مدینه با زن و فرزند به کاروان امام× پیوست. و در کربلا صبح عاشورا پس از پیکاری سخت و دلیرانه به فیض شهادت فائز گشت.
([130]) عمرو بن جناده: پسر جناده بن کعب انصاری که وصف شهادتش به اختصار گذشت پس از کشته شدن پدر، هنگامی که بین قوای حق و باطل جنگ تن به تن آغاز گردید به تشویق و ترغیب مادر خود و با کسب اجازه از حضور مقدس امام حسین بن علی× به میدان شتافت و فیض شهادت یافت؛ داستان جنگیدن و شهید شدن او در دفتر دوم این منظومه خواهد آمد.
([131]) در سال 1316 شمسی، قبل از گرفتاری سیاسی و مراحل زندان و تبعید، آثار دوران شبابم به انضمام بسیاری دیگر از اسناد گرامی خانوادگی طعمهٔ حریق مدهشی شد. مدتی لب از سخن فرو بستم؛ محیط ساوه در ایام تبعید، و محروم بودن ازخیلی چیزهای زندگی سبب شد که بار دیگر با تخلص «شیدا» به سخن پناه ببرم. این اولین اثری است که در اوایل دوران تبعید به سال 1318 شمسی در ساوه سرودهام.
([133]) ترکیب بند فوق که شامل دوازده بند و هر بند آن یازده بیت است در شب سوم شعبان سال 1384 قمری مطابق با 16 آذر ماه سال 1343 شمسی در اصفهان سروده شد. به نظر خودم این ترکیب بند که با مدد انفاس قدس ممدوح مقدس در یک شب سروده شده یکی از بهترین و گرامیترین اشعارم در این قبیل آثار میباشد و امید میرود که به برکت آن مشمول عنایات خاص مولی× واقع شوم.


